66 I want you

1K 150 29
                                        

جونگکوک با لبخند واردآشپزخونه شد"جیمین گفت بهتون سر بزنم ببینم چرا دیر کردین" متوجه شد با ورودش هوسوک وتهیونگ دست از حرف زدن برداشتن تهیونگ با اخم غلیظی کاسه ی بزرگ سالادو برداشت و از کنار جونگکوک گذشت لبخند جونگکوک کمرنگ شد"چی شده هیونگ؟" هوسوک هووفی کشید"چیزی نیس...فقط داشتیم حرف میزدیم..حرف منو قبول نمیکنه ولی میاد ازم نظر میپرسه" جونگکوک که گیج تر شده بود نزدیک تررفت"راجب چی دقیقا؟" "تهیونگ به وکیل جدیدی که توی دفترش مشغول به کارشده علاقمند شده" "اینکه خبر خوبیه" هوسوک سری تکون داد"آره ولی دختره هنوز ازچیزی باخبر نیس..هم من هم جیمین بهش گفتیم باهاش درمیون بزاره اما تهیونگ راضی نمیشه..ظاهرا دختره تازه از یه رابطه خارج شده..یه رابطه ی ناموفق البته..وتهیونگ هم نگرانه با مطرح کردنش دختره رو از خودش دور کنه وهمین دوستی کوچیکی که بینشونه از بین بره" جونگکوک بالای ابروشو خاروند"خب نمیتونه تا ابد پشت این ترس قایم شه" "منم همینو گفتم ولی عصبانی شد" "هییییونگ...کوووووک..من بدون شما شروع میکنما!" با صدای جیمین هوسوک دستی به شونه اش زد"بریم...بعدا راجبش حرف میزنیم" جونگکوک نگاهی به تهیونگ که با غذاش بازی میکرد انداخت وزیر گوش جیمین زمزمه کرد"فک کنم امشب نمیشه بهشون بگیم" جیمین هم زمزمه کرد"آره جو مناسب نیس..حال ته زیاد خوب نیس" هوسوک همونطور که غذا میکشید به جیمین نگاه کرد"جیمین..یونگی هیونگ امروز عصر زنگ زد..گفت میخواد به دیدن پدرش بره ازم خواست ازت بپرسم همراهش میری یا نه؟ظاهرا باهات تماس گرفته اما متوجه نشدی" جیمین لبخندزد جونگکوک همونطور که وانمود میکرد مشغول خوردنه برای شنیدن جواب جیمین گوشاشو تیزکرده بود"جدی؟..منم خیلی دلم برای پدر تنگ شده بعد از شام باهاش حرف میزنم" جز فشردن دندوناش روی هم کاری ازش ساخته نبود یونگی از هیچ فرصتی نمیگذشت احتمالا فهمیده بود جونگکوک بخاطر تورش یه ماه باید سئولو ترک کنه وچه فرصتی بهتر ازاین؟پوزخندی زد ولیوان آب روی میزو برداشت با اینکه بهش گفته بود دوست پسر جیمینه هنوزم تغییری نکرده بود*

با صدای خنده ی جیمین وارد اتاق شد جیمین هنوزم مشغول حرف زدن با گوشی بود از پشت بغلش کرد وسرشو روی شونه اش گذاشت جیمین لبخندزد"شب بخیر هیونگ" تماسو قطع کرد وبه طرف جونگکوک چرخید"هی ممکنه ببیننمون" جونگکوک اجازه داد جیمین از بغلش خارج شه"خب ببینن..دیگه لازم نیس بهشون توضیح بدیم" جیمین خندید"اونوقت با خشم هوسوک هیونگ هم تو روبرو میشی دیگه؟" جونگکوک آهی کشید"اگه میخواستم از پدرت هم اجازه بگیرم اینقدر سخت نمیشد" جیمین روی یکی از مبلا نشست"حالا کجان اون دوتا که اومدی دنبال من؟" جونگکوک به طرفش رفت"هوسوک هیونگ مشغول قهوه درست کردنه وتهیونگم یه تماس کاری داشت" جیمین همونطور که پیاماشو چک میکرد خمیازه ای کشید"فردا صبح زود باید برم کمپانی..بعد ازاینکه قهوه رو خوردیم منو برسون خونه کوک" جونگکوک خودشو روی مبل کشید تا به جیمین بچسبه بوسه ای زیر گوشش گذاشت وزمزمه کرد"فکرمیکردم امشبو پیش من میخوابی" لبخندی روی لب جیمین از حس قلقلکی که بوسه ی جونگکوک بهش داده بود نشست"ولی فردا باید برم کمپانی" جونگکوک بوسه ای به گردنش زد"ولی این آخرین شبیه که باهمیم" جیمین خودشو عقب کشیدوبا اخم نگاش کرد"چی؟" جونگکوک هم عقب کشید"منیجر صبح زنگ زد..برای تور چین یه ماه باید اونجاباشم..پس فردا پرواز دارم..فردا هم تا شب کمپانیم" "اونوقت الان باید بهم بگی؟" جونگکوک دستشو گرفت"منم فکرمیکردم هنوز وقت دارم ولی ظاهرا برنامه ها جلو افتاده..میخواستم تو خونه بهت بگم" جیمین سری تکون داد"باشه ولی یه ماه نمیبینمت؟خیلی زیاده!" جونگکوک لبخندزد"یه ماه نمیبینمت خیلی زیاده یعنی دلم برات تنگ میشه دیگه؟..هرروز بهت زنگ میزنم..هرموقع تونستی هم ویدیوکال بگیر..اینطوری زود یه ماه میگذره ومن پیشتم" جیمین آهی کشید"باشه" جونگکوک موهایی که روی پیشونیش بود کنارزد"میخوای با یونگی بری دگو؟" "همم" "چندروز میمونید؟" "نمیدونم فکرنکنم زیاد بمونیم اما آپا اجازه نمیده کمترازیه هفته باشه!" "آپا صداش میکنی؟" جیمین لبخندزد"باید ببینیش کوک..خیلی مهربونه وکنارش اصلا حوصلت سرنمیره..خودش گف میتونم اگه بخوام پدر صداش کنم" "یه هفته زیاد نیس؟پس کارت چی میشه؟" "دارم با یکی از رئیسای کمپانی میرما..خودش حواسش به همه چی هس" جونگکوک به شوخی اخم کرد"از کی تا حالاجیمین شی کارشو میپیچونه؟" جیمین خندید"جیمین شی هم نیاز به استراحت داره" "مواظب خودت باش" "توهم همینطور نزار دخترای چینی مختو بزنن" جونگکوک با صدا خندید"قبلا یه پسر بوسانی مخمو زده" جیمین نیشخند زد ودستاشو دورگردن جونگکوک حلقه کرد"هممم باید پسر خاصی بوده باشه" جونگکوک با لبخندی تایید کرد"همینطوره" با تقه ای که به در خورد هردو از جا پریدن هوسوک داخل شد"اینجایین؟قهوه ها حاضرن" جیمین ازجاش بلندشد"الان میاییم هیونگ"

Sorry that I left 2Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin