7 :Me and you!

743 141 3
                                        

بطری آبی که براش پرت کرده بود تو هوا گرفت وبی معطلی بازش کرد مدیر برنامه هاش صندلی نزدیک جونگکوک پر کرد"قراره یه استیج مشترک داشته باشی" جونگکوک بطری از لباش دور کرد ومنتظر به منیجرش نگاه کرد "برای اجرای بعدیت تو مِلون قراره با یکی از دنسرای وینگز اجرا کنی" جونگکوک دستی به گردن دردناکش کشید"با کی هیونگ؟" "پارک جیمین" جونگکوک شوکه نیم خیزشد"کی؟" منیجر با تعجب نگاش کرد"پارک جیمین چرا اینقدر تعجب کردی؟" جونگکوک سعی کرد عادی رفتار کنه"آخه اون تازه کارشو شروع کرده فکر نمیکردم" منیجر سرتکون داد"درسته ولی اونقدر تو همین چندماه کارش خوب بوده که الان چشم همه به اونه...البته که تو هنوز جایگاه خودتو داری...ولی وینگز فکر میکنه اجرای جیمین با تو اجرای جذابی میشه وبرای هردو کمپانی خوبه" جونگکوک شوکه ازاین خبر ناگهانی فقط به حرفای منیجر گوش میداد هیجان زده بود برای دیدن دوباره جیمین از نزدیک اما نمیتونست این هیجانو نشون بده..هیچکس نمیدونست بین اون دوتا چی بوده پس نباید طوری رفتار میکرد که کسی شک کنه"جونگکوک؟؟؟به من گوش میدی؟" جونگکوک گیج به منیجر نگاه کرد منیجر کلافه ازجاش پاشد"هنوز مشخص نیس کجا قراره تمرین کنید به محض اینکه فهمیدم بهت خبر میدم" جونگکوک سرتکون داد با خارج شدن منیجر ازجاش بلندشد کتشو برداشت باید ازاونجا خارج میشد احساس میکرد نمیتونه درست نفس بکشه باید قدم میزد باید احساساتشو کنترل میکرد.
با شنیدن اسم دوهیون از کارکنایی که از کنارش میگذشتن به جیهو نگاه کرد"هیونگ" جیهو نگاشو از غذاش گرفت وبه جونگکوک داد جونگکوک نمیدونست کاردرستیه که بپرسه یا نه اما خودشو جلو کشید وبا صدای آرومی پرسید"اتفاقی برای دوهیون افتاده؟" جیهو شوکه نشد میدونست دیر یا زود همه راجع به دوهیون کنجکاو میشن"فکرکنم هیچی از شایعات نشنیدی" جونگکوک بی اطلاع سرتکون داد"نه...کدوم شایعات؟" جیهو دست از خوردن کشید"شایعاتی که میگفت دوهیون مواد مخدر مصرف میکنه" چشمای جونگکوک گشادشد"چی؟" جیهو سرتکون داد جونگکوک دستشو روی میز کشید"الان حالش چطوره؟" "کمپانی گفته میخواد بررسی کنه تا اون موقع همه ی کنسرتاش لغو شدن" جونگکوک به صندلی تکیه داد نمیدونست حقیقت داشت یا نه اما میدونست آینده ی کاریش تقریبا نابود شده آهی کشید جیهو ناراحت زمزمه کرد"همیشه بی احتیاط عمل میکرد نمیدونم این بار چی میشه ولی میدونم قرارنیس خبرای خوبی بشنویم"
با روشن شدن گوشیش که روی میز گذاشته بود گوشیشو برداشت پیامی که از منیجردریافت کرده بود باز کرد به متن پیام نگاه کرد[قراره تو استدیو وینگز تمرین کنید بخاطر موقعیت کمپانی...هرچی که لازم داری برات فراهم میکنن...یکشنبه ساعت هشت میام دنبالت] لبشو به دندون گرفت هرچی به اون روز نزدیک ترمیشد اضطرابش بیشتر میشد نمیدونست چطور باید با جیمین برخوردکنه...علاوه بر جیمین هوسوک هم تو اون کمپانی کار میکرد نفس لرزونشو بیرون داد باید با نامجون حرف میزد اون همیشه تو موقعیت های سختش راهنماییش کرده بود.
****
[مثل همیشه باش....خودت باش...میدونی که بهترینی] لبخند پراسترسی به پیام نامجون هیونگش زد که هنوزم سعی داشت تشویقش کنه سریع تایپ کرد[ولی الان موقعیت فرق میکنه من قراره با جیمین تمرین کنم] از ماشین پیاده شد که دوباره پیامی از نامجون دریافت کرد[الان سرکاری...فقط به کار فکر کن...نزار احساساتت کنترلت کنن...گذشته رو پشت در بزار و وارد شو] گوشی رو تو جیب کاپشنش انداخت ونفس عمیقی کشید به کمپانی که چندقدم باهاش فاصله داشت نگاه کرد با نشستن دست منیجر پشت کمرش قفل قدم هاشو شکست و وارد شد به محض وارد شدنشون مردی به طرفشون اومد"تشریف آوردین؟؟؟اوه فکر میکردم دیرتر برسین با من بیایین راهنماییتون میکنم" به طرف سالنی که فقط برای تمرین جونگکوک وجیمین آماده شده بود رفتن با واردشدنشون به سالن خالی جونگکوک نفس حبش شدشو خارج کرد وبه مرد نگاه کرد مرد لبخند دستپاچه ای زد"اوه معذرت میخوام...جیمین شی توی راهن..کم کم میرسن...شما میتونید اینجا منتظربمونید" به خوراکی هایی که روی میز چیده شده بود اشاره کرد"از خودتون پذیرایی کنید" مرد خارج شد وجونگکوک نگاهی به سالن انداخت کاپشنشو از جیبش خارج کرد منیجر گوشیشو از جیبش خارج کرد"من بیرون منتظرت میمونم" جونگکوک سرتکون داد وبه طرف پنجره ی شیشه ای که جای دیوار نصب شده بود رفت از اونجا میتونست ورودی کمپانی ببینه با متوقف شدن ماشین سیاهی لرزش نامحسوسی تو دستاش احساس کرد با پیاده شدن شخصی از ماشین جونگکوک دستشو مشت کرد تا اون لرزشو کنترل کنه شناختنش برای جونگکوک آسونترین کاردنیا بود از پنجره فاصله گرفت وروی یکی از صندلیا نشست دستاشو دو طرفش گذاشت وسرشو پایین انداخت سعی کرد نفس هاشو منظم کنه قلبش اونقدر محکم می کوبید که کم کم داشت به درد تبدیل میشد صدای قدم هاش که تو سالن کناری پیچید جونگکوک دم عمیقی گرفت اونقدر به صندلی های زیردستش فشار آورده بود که انگشتاش سفید شده بودن با باز شدن در جونگکوک سرشو بالا آورد جیمین پلک زد جونگکوک ازجاش پاشد جیمین عینکشو از روی چشماش برداشت جونگکوک یه قدم به جلو برداشت جیمین نگاشو از جونگکوک نمیگرفت جونگکوک با پاهایی که اصرار داشتند حرکت نکنن خودشو به جلو میکشید وجیمین با هرقدمی که برمی داشت چهره اش سخت تر وگرفته تر به نظر می رسید جونگکوک یه قدم کوتاه دیگه برداشت وحالا روبروی هم بودن فقط چندسانتی متر بین قدم هاشون فاصله بود اما بین قلب هاشون؟اونقدر زیاد بود که اعداد گنجایش نداشتن جونگکوک حتی به خودش اجازه پلک زدن نمیداد امروز بدنش هردستوری میداد نافرمانی میکرد باید عقب تر می ایستاد اما اون اصرار داشت تو نزدیک ترین فاصله ازجیمین بایسته باید دست از خیره شدن به چشماش برمیداشت اما اون هیچ عجله ای برای ترک کردن چشمهای پسر مقابلش نداشت  قلبش اما درست مثل خودش از دستورای بدنش سرکشی میکرد بیشتر از هرزمان دیگه ای بی قرار بود اون اونقدر نزدیک بود که کافی بود دستشو بلند کنه تا لمسش کنه چطور باید آروم می موند؟ جیمین دستشو بالا آورد جونگکوک به دستی که بطرفش گرفته شده بود نگاه کرد دستش تکون خورد جلو اومد وخیلی نرم تو دست جیمین نشست جیمین نگاشو از دست هاشون گرفت"از آشنایی با شما خوشبختم جونگکوک شی" همون جمله کافی بود تا جونگکوکو از دنیای رویایی وشیرینش بیرون بکشه همون جمله کافی بود تا جونگکوک از گذشته به حال پرت بشه تا چشم های بسته اش باز شن وبا کابوسش روبروشه....جیمین...جیمین هیونگش نبود...آیدلی بود که قراربود باهاش همکاری کنه...کسی از آشناییشون خبرنداشت جونگکوک به منیجر جیمین که دم درایستاده بود ونگاهشون میکرد نگاه کرد ودوباره به دست هاشون خیره شد حقیقت دردناک بود اما حقیقت بود برخلاف گلوی خشک شدش با صدای رسایی جواب داد"منم همینطور" لبخندی که اصلا به لب های جونگکوک نمی اومد اون عادت نداشت به جیمین لبخندای غیرواقعی نشون بده دست هاشون از هم جدا شد وارتباط کوتاهی که بینشون شکل گرفته بود شکسته شد جیمین به طرف صندلیا رفت و پالتوشو از تنش خارج کرد با صدای در جونگکوک نگاشو ازجیمینی که مشغول آماده شدن بود گرفت وبه در نگاه کرد طراح رقص جونگکوک بود واردشد وبه هردو نگاه کرد جونگکوک ازجیمینی که کنارش ایستاده بود فاصله گرفت طراح به جیمین نگاه کرد"لی کانگ هوان هستم از آشنایی با شما خوشبختم" جیمین با هوان دست داد"پارک جیمین هستم از دیدنتون خوشبختم" هوان لبخندزد"خب...بهتره زمانو از دست ندیم...چیزی که من بهش فکر کردم اینه..."
خوشحال بودم...بعد ازمدت ها خوشحال بودم...شاید عجیب بود اما حالا داشتمش...نزدیک بود...حسش میکردم...فقط چندقدم فاصله بینمون بود...نگام میکرد...نگاش میکردم...حتی لمسش میکردم...درست بود هیچ حسی تو کاراش نبود ولی همون هم کافی بود...اونقدر دلتنگش بودم که اینطوری داشتنش هم قلبمو گرم میکرد"جونگکوک" با صدای هوان نگاه خیرمو از جیمینی که بی توجه به من مشغول تمرین بود گرفتم وسرمو که به دیوار تکیه داده بودم به طرف هوان چرخوندم"چرا نشستی؟پاشو...اینجا بایست" ایستادم وبه جیمین نگاه کردم دورخودش چرخید نتونستم نگاهی که به تارهای طلایی پریشونش منحرف شد کنترل کنم پوست گردنش از دونه های عرق برق میزد"جونگکوک...امروز چته؟" نگامو دوباره به هوان دادم وگیج گفتم"من چمه!!...هیونگ..من" با شنیدن صدای ضعیفی از سمت جیمین شتابزده نگاش کردم داشت می خندید لبخند زدم....اون خنده ای که روی لباش بود بخاطر من بود...بخاطر...من!هوان دستاشو طبق عادت همیشگیش به هم کوبید"خب...باید باهم تمرین کنید...میخوام هماهنگیتونو ببینم...جیمین شی...میشه کنار جونگکوک بایستی؟" جیمین با لبخند کنارم ایستاد"میشه با من رسمی صحبت نکنید؟" هوان لبخندزد"پس تو هم منو هیونگ صدا کن" با چرخیدن سرش به طرفم سریع سرمو پایین انداختم قلبم محکم می زد بازم حس جونگکوک چهارسال پیشو داشتم...نگامو ازش گرفتم اما لبخندم....امروز هیچی نمیتونست اون لبخندو ازم بگیره....اون بخاطر من خندیده بود.

Sorry that I left 2Onde histórias criam vida. Descubra agora