19

629 122 0
                                        

جونگکوک لحظه ای ازشنیدن اسمش بدون هیچ پسوندی دلش لرزید اما جیمین تو حال خودش نبود هرچی که میگفت اثرمستی بود با خلوت شدن رستوران حالا فقط خودشو وجیمین بودن مستی از سر جیمین پریده بود اما سرش هنوز گیج میرفت جونگکوک که نمیتونست تنهاش بزاره هنوزم همونجا نشسته بود جیمین ازجاش بلند شد به طرف بارمن رفت با دوتا لیوان مارتینی برگشت وبا خنده روبروی جونگکوک ایستاد"نمیشد همینطوری با سوجو سرهمش کنم...من به نوشیدنی دعوتت کردم..مارتینیه بخور" جونگکوک که فقط بخاطر جیمین اونجا بود از روی صندلی بلند شد وبه جیمین نگاه کرد"به اندازه کافی نوشیدی کتتو بردار باید بریم" جیمین نگاهی به فضای خالی انداخت ودوباره به جونگکوک نگاه کرد"عجله ات برای چیه؟نکنه دوست دخترتو تو چمدون قایم کرده بودی؟" جونگکوک عصبی از خنده های جیمین بازدمشو بیرون داد"چی میخوای جیمین؟میدونم که برای هیچی اصرار نمیکنی!" جیمین لیوانشو سرکشید معده اش سوخت اما اهمیتی نداد"فراموش نکرده بودم باهوشی...اما این بار اشتباه میکنی من ازتو هیچی نمیخوام فقط میخواستم حسن نیتمو نشون بدم" جونگکوک پوزخند زد وبه سمت دیگه ای نگاه کرد"بعد ازاینکه اونطوری تو صورتم فریاد زدی ازم متنفری حالا میخوای با نوشیدنی حسن نیتتو نشونم بدی؟" جیمین لیوان جونگکوکو به سمت خودش کشید"این بی احترامی نیس که به لیوانت حتی دست هم نزدی؟"جونگکوک خسته از حرفایی که به جایی نمی رسید دستی به گردنش کشید دردش بازم شروع شده بود ومعده اش میسوخت"جیمین خواهش میکنم...بیا بریم...دیروقته...بعدا حرف میزنیم" جیمین انگار نمیشنید انگشتاشو روی جسم شیشه ای وعرق کرده لیوان میکشید"دیگه نمیتونم وانمود کنم باهم مشکلی نداریم...نمیتونم جایی که هستی باشم" جونگکوک با تعجب نگاش کرد"چرا؟" جیمین به سمتش چرخید"احساس میکنم حالا بیشتر از قبل ازت بیزارم" جونگکوک با هرحرف جیمین بیشتر میشکست اما هنوزم ایستاده بود وبه حرفاش گوش میداد انگار که کوچیکترین اهمیتی به پسرروبروش نمیداد"چرا ازم بیزاری؟چرا اینقدر ازمن بدت میاد؟" جیمین لبخندزد"قرارنیس راجب این چیزا حرف بزنیم..فقط خواستم واضح بهت بگم بهت چه حسی دارم چون نمیخوام تظاهرکنم" "اون روز که منو به خونه ات راه دادی...وقتی با من به خونه ی جین رفتی...وقتی شبو خونه ی من روی تخت من خوابیدی...ازمن متنفرنبودی؟" جیمین لبشو به داخل جمع کرد وبعد از خارج کردنش گفت"شاید فقط مدت کوتاهی یادم رفته بود...شاید اشتباه کرده بودم...شاید فقط داشتم تحملت میکردم" جونگکوک دستشو مشت کرد"قصد نداری امشبو تمومش کنی؟" جیمین با لبخند نگاش کرد ولیوانو به طرفش گرفت"بعد ازاینکه اینو نوشیدی" جونگکوک برای تموم کردن اون ساعتهای شکنجه آور هرکاری میکرد حتی اگر زیاده روی تو نوشیدن وآسیب زدن به خودش بود دستشو درازکرد تا لیوانو بگیره اما جیمین قبل ازرسیدن دست جونگکوک به لیوان لیوانو رها کرد با صدای شکستن لیوان شوکه به زمین وبعد به جیمین نگاه کرد جیمین نیشخندزد"نظرم عوض شد...شاید یه زمان دیگه یه نوشیدنی دیگه!"
کلافه دستشو لای موهاش برد چشمهاشو از درد معده اش بست قلبش درد میکرد بخاطر کارهایی که کرده ونکرده بود همش درد بود قلبش درد میکرد که جیمینو از خودش متنفر کرده بود حالا خودشم از خودش متنفربود...حجم نفرتی که تو چشمهای جیمین موج میزد اونقدر زیاد بود که وقتی یادش می افتاد سرش تیر میکشید پولی برای شکستن لیوان روی پیشخوان گذاشت وبا پاهایی که به سختی وزنشو تحمل میکردن از اونجا خارج شد با خشم دکمه های پیراهنشو یکی یکی باز کرد ولباسا رو یکی بعد ازدیگری به اطراف پرت کرد داشت خفه میشد نفرت جیمین انگار تو سینه اش جا گرفته بود حرف های نیشدارش انگار دور گلوش پیچیده بودن وکنایه هاش قلبشو میفشردن با بالاتنه ی برهنه وارد تراس شد هوای شب سرد بود اما جونگکوک حس نمیکرد اونقدر تنش داغ بود که هیچی حس نمیکرد چشمهاش سیاهی میرفت انگار نفس کشیدن یادش رفته بود با وحشت دست به گلوش انداخت واقعا نفس نمیکشید نمیتونست نفس بکشه یا یادش رفته بود تلاش کرد اما نمیتونست چیزی راه تنفسشو بسته بود با چشمایی که از حدقه در اومده بود به قلبش مشت زد چرا یادش نمی اومد که برای نفس کشیدن باید چکارکنه تاجایی که یادش می اومد دوتا حرکت ساده بود اما ذهنش جایی تو سیاهی افکارش گیرکرده بود وازپس همچین معادله ی ساده ای برنمی اومد تنها روح جونگکوک بود که تو اون جسم تلاش میکرد راهی برای زنده موندش پیداکنه با دوتا ضربه ی محکم دیگه راه تنفسش آزاد شد هوا رو با ولع وحریصانه وارد ریه هاش کرد به سرفه افتاد حالا یادش می اومد دم...بازدم...دم...بازدم حالا سرما رو احساس میکرد حالا سوزش شدید معده اش به خوبی حس میکرد حالا قلبی که با مشت خودشو به سینه اش می کوبید حس میکرد حالا اشکهایی که دردو از گوشه ی چشمش بیرون می ریختن حس میکرد با عجز روی زمین سنگی وسرد نشست مثل یه پسربچه ی کوچولو که مادرشو توی شلوغی گم کرده بود هق هق میکرد زانوهاشو تو بغلش گرفت ترس تمام وجودشو گرفته بود جونگکوک مادرشو نه جیمینشو گم کرده بود دیگه جیمینی نبود که وقتی دلش گرفته بود موهاشو نوازش کنه سعی کنه با حرف هاش لبخند به لبش بیاره وتا وقتی گریه نکنه کنارش بمونه یا بغلش کنه تنها بود تنهای تنها جونگکوک بدون جیمین جونگکوک نبود نمیدونست کیه اون خودشو بدون جیمین نشناخته بود با لبایی که از سرما وناراحتی می لرزید لب زد"من کیم؟؟من واقعا کیم؟اگه جیمین منو نخواد....من باید چکارکنم؟من...بدون اون...بلدنیستم زندگی کنم... من" با صدا گریه کرد"بهش نیاز دارم"
***
همه متوجه تغییر رفتار جیمین وجونگکوک شده بودن هرلحظه که عکاس استراحت میداد مثل برق گرفته ها از هم فاصله میگرفتن جیمین از این فاصله راضی بود میدونست با رفتار دیشبش جونگکوک دیگه بهش نزدیک نمیشه اما از طرفی هنوزم ناراحت بود انتظار داشت مثل قبل جونگکوک دنبالش راه بیفته واونقدر سوال بپرسه تا بفهمه مشکل جیمین چیه دلش شکسته بود جونگکوک خیلی راحت همه چی رو به فراموشی سپرده بود جونگکوک برعکس قبل که برای اومدن عجله داشت وروی پا بند نبود حالا به زور هرلحظه رو تحمل میکرد میخواست هرچه زودتر برگرده خونه وتنها بشه جایی باشه که جیمینو نبینه از صبح تا حالا به چشمهاش نگاه نکرده بود میترسید بازم نفرت ببینه میترسید،ازجیمین با این چشمهای سنگدل میترسید"همگی خسته نباشید" انگار بهترین خبر دنیا رو شنیده باشه با عجله از جاش پاشد بدنش از سرمای دیشب درد میکرد گلوش درد میکرد وتب هم داشت اما برای اینکه باعث تاخیر کار نشه حرفی نزده بود"جونگکوک نمیای باهم ناهاربخوریم؟" سومین بود یکی از عکاس هایی که جونگکوک به مرور باهاش دوست شده بودلبخندزد"راستش حالم زیاد خوب نیس میخوام استراحت کنم" جیمین از دور بهشون خیره شده بود سومین نگران جلو اومد وبه صورت خسته ورنگ پریده ی جونگکوک نگاه کرد"چی شده؟مریض شدی؟" دستشو قبل ازاینکه جونگکوک مانع شه روی پیشونیش گذاشت"اوه خیلی داغی" جیمین اخم کرد"باهمه لاس میزنه" سومین به طرفشون اومد و روبه بقیه که مشغول آماده شدن برای رفتن به رستوران بودن گفت"من همراهتون نمیام...شما برید" جیمین مشکوک نگاش کرد"تو نمیای جیمین؟" با صدای یکی از پسرا بهش نگاه کرد"شما برید منم میام یه چیزی جا گذاشتم" سومین به طرف جونگکوک که هنوز منتظر نگاش میکرد رفت دستش دور مچ جونگکوک حلقه شد وبا خودش به سمت هتل کشید جونگکوک خندید"چرا اینطوری میکنی؟بچه که نیستم" سومین با اخم جواب داد"اتفاقا اونقدر بچه ای که تا ازت غافل میشم یه بلایی سرخودت میاری" جونگکوک میدونست سومین داره به دفعه ای که مچشو شکسته بود اشاره میکنه لبخند زد حداقل هنوز کسیو داشت که نگرانش بشه"اون اتفاق" سومین غرید"عمدی بود...ایندفعه چی؟" جونگکوک سرشو خجالتزده پایین انداخت جیمین با فاصله دنبالشون راه میرفت به راهرو که رسیدن سومین کلیدو از جونگکوک گرفت و درو باز کرد اول جونگکوک داخل شد وبعد سومین وارد شد ودرو بست(چرا اهمیت میدم اصلا؟) اینو گفت ودوباره از هتل خارج شد تا به ناهار گروهی ملحق شه هرچند بخاطر اتفاقات اخیر اشتهایی نداشت اما تا وقتی همه برای ترک رستوران اقدام کردن کنارشون بود ووانمود میکرد به حرفاشون گوش میده اما تمام حواسش پشت در جونگکوک جا مونده بودچطور متوجه رابطه ی سومین وجونگکوک نشده بود پس اون دوست دختری که جونگکوک راجبش حرف میزد چی ؟ با خنکی حوله ای که روی پیشونیش قرارگرفت چشمهاشو بست"بجای اینکه هربار به خودت آسیب بزنی میتونی بیای وحرف بزنی..راه های دیگه ای هم برای تخلیه هس جونگکوک" جونگکوک سرفه کرد"نفهمیدم چطور شد که سرما خوردم...من نمیخواستم" سومین قرصی رو با یه لیوان آب به طرفش گرفت"نمیخواد توضیح بدی...بیا اینو بخور" جونگکوک نیم خیز شد وبعد از خوردن قرص دوباره دراز کشید"متاسفم بخاطر من نتونستی برای ناهار بری...من خوبم میتونی بری" سومین بی اعتنا به حرفاش لیوانو روی میزگذاشت"برات سوپ سفارش دادم..اونو که خوردی میرم" جونگکوک لبخند بیجونی زد"مجبور نیستی ازم پرستاری کنی" سومین اخم کرد"میدونم ولی خودم میخوام پس ادامه نده...طوری حرف نزن انگار تازه باهم آشنا شدیم...ما پنج ساله که دوستیم واگر اینطور موقع ها کنارت نباشم به چه دردی میخورم" جونگکوک با لبخند نگاش کرد چقدر خوشحال بود که سومین تنهاش نزاشته بود نمیدونست با اون حجم از تنهایی وافکار چطوری باید کنار بیاد"خب واسه جسمت که دارو هس اما"جونگکوک تیزنگاش کرد"برای قلبت...هیچ درمانی جز حرف زدن نیس" جونگکوک به سقف خیره شد"امتحانش کردم...جواب نداد" سومین آهی کشید"اون میدونه؟" جونگکوک جوابی نداد"میدونی که باید بگی؟" "نیازی نیس...فکرنکنم هیچ وقت بگم" سومین خواست اعتراض کنه که در اتاق زده شد سومین با سینی سوپ وغذا برگشت جونگکوک با صدای گرفته ای زمزمه کرد"خودم میخورم ممنون" سومین میدونست جونگکوک نیاز داره تنها باشه سری تکون داد واز اتاق خارج شد قطره اشکی لجوجانه از گوشه ی چشمش سرازیر شد وبه طرف موهاش رفت سومین با دیدن جیمین دم در با تعجب گفت"جیمین شی...زود برگشتین" جیمین کلیدو از جیبش خارج کرد"بقیه میخواستن برای نوشیدنی برن اما من خسته بودم ...برگشتم" سومین سری تکون داد وبا عذرخواهی دورشد جیمین با تعجب به رفتنش نگاه کرد واقعا خجالت نمیکشید که جیمین خارج شدنش از اتاق جونگکوکو دیده بود؟شایدم اینطور فکر میکرد که جیمین دخالتی نمیکنه وحرفی به کسی نمیزنه نگاهی به در اتاق جونگکوک انداخت وانگار که چهره ی جونگکوکو می دید به در چشم غره رفت.
****
سعی کرد دختر کوچولوی شیرینشو از خودش فاصله بده"بغلم نکن مریض میشی" با این حرفش جین نگران نگاش کرد"چی شده؟خیلی داغون به نظر میای" جونگکوک روی مبل نشست"چیزی نیس...فقط سرما خوردم" جین میدونست فقط یه سرماخوردگی نیس چشمهای جونگکوک حال درونشو فریاد میزدن اما ترجیح داد چیزی نگه وجونگکوکو با سوالاش از خونش فراری نده.
"دهنتو باز کن...عاااا" جین نگاهی به نیول وجونگکوک که داشت به نیول غذا میداد انداخت"نیول قراربود خودت غذاتو بخوری" نیول مشغول بازی با چاپستیک دست نخورده اش شد جونگکوک نگاهی به چهره ی ناراحتش انداخت وروبه جین کرد"هیوونگ...چکارش داری...هرموقع من نبودم خودش غذا میخوره" مشغول نوازش موهای نیول شد جین هووفی کشید هرچی میگفت جونگکوک طرف نیولو میگرفت اینطوری نیول به حرفش گوش نمیداد."من امشب با عمو میخوابم" نیول فریاد زد وبه طرف اتاقش از پله ها بالا رفت جونگکوک با خنده سرشو تکون داد"بهش نگفتی من قرارنیس شبو بمونم؟" جین سرشو به دو طرف تکون داد"نه چون قرار نیس بری" جونگکوک خندشو قورت داد وبا تعجب به جین نگاه کرد"هیونگ من گفتم نمیمونم" "تو امشبو همینجا میمونی...فکر کردی میزارم با این حالت امشبو تنها باشی؟" جونگکوک بازم سعی کرد نظرشو عوض کنه"اما من که حالم خوبه" جین به طرفش اومد دستشو روی پیشونیش گذاشت هنوزم بدنش گرم بود وچشماش خمار بود"تب داری...نمیری کوک" جونگکوک هووفی کشید"اما من فردا باید برم کمپانی" جین لبخند معناداری زد"اون ازقبل هماهنگ شده" جونگکوک دنبال جین که مشغول مرتب کردن آشپزخونه بود راه افتاد"منظورت چیه؟" جین ظرف ها رو از ماشین خارج کرد تا سرجاشون بزاره"با هوان حرف زدم گفتم حالت خوب نیس" جونگکوک نگاشو به زمین دوخت"ممنون" جین به طرفش چرخید با تعجب نگاش کرد خیلی ناگهانی جونگکوک آروم گرفته بود"کوک" جونگکوک به چشمای جین نگاه کرد"خوبه که مجبور نیستم فردا ببینمش"جین ظرف ها رو رها کرد"هی...همه چی روبراهه؟" جونگکوک بغضشو قورت داد"گفت ازم متنفره"
****
"تو چی گفتیییییی؟" هوسوک با چشمای گرد شده نگاش کردجیمین با خونسردی ظاهری مشغول خارج کردن لباسهاش از ساک کوچیکش شد"حقیقتو گفتم" هوسوک عصبی خندید"جیمین چرت نگو...هردوخوب میدونیم این حقیقت نیس" جیمین لباسارو روی تخت کوبید وبه قصد خروج از اتاق راهشو کج کرد"حقیقت عوض شده هیونگ" هوسوک روی پاشنه ی پاش چرخید وپشت سر جیمین راه افتاد"اونوقت چی باعث شده حقیقت عوض شه؟" جیمین ریموت تلویزیونو برداشت خودشو روی مبل پرت کرد ووانمود کرد مشغول تماشای دراماییه که درحال پخشه"دیگه نمیخوام راجع به اون حرف بزنیم" هوسوک عصبی لب پایینشو گاز گرفت وبه جیمین نگاه کردحرف زدن با جیمین بی فایده بود"ادامه بده جیمین...همینطوری برای همیشه از دستش میدی" جیمین غرید"خیلی خوب میشه اگه این اتفاق بیفته...توهم اینقدر ازاون دفاع نکن" هوسوک سرشو تکون داد"هرکاری میخوای بکن"
با صدای کوبیدن در تلویزیونو خاموش کرد
***
"خوبه جیمین بدنتو خیلی سفت گرفتی" هوان دوباره تذکر داد "کوک...به جیمین نگاه کن" جونگکوک نگاشو تا چشمای جیمین بالا کشید وخیلی سریع نگاشو تا یقه ی جیمین پایین آورد هوان عقب تر ایستاد ودست به کمر به پاهاشون نگاه کرد هووفی کشید"قدم هاتون هماهنگ نیس...یبار دیگه" جونگکوک کلافه نفسشو بیرون داد وجیمین دستی لای موهاش کشید هیچ کدوم تمرکز قبلو نداشتن هوان که متوجه نامساعد بودن حال هردو شده بود به دستیارش اشاره کرد موسیقی رو قطع کنه"ربع ساعت استراحت کنیم...دوباره ادامه میدیم"
"ظاهرا اون حس دوطرفه بود" جونگکوک گیج به نیم رخ جیمین نگاه کردجیمین بطری آبی که ازش مینوشید پایین آورد وبه سمتش چرخید"نفرتی که بینمون جریان داره رو میگم" جونگکوک بطری آبو برداشت از حرفای جیمین سردرنمی آورد اما نمیخواست توجهی به حرفاش بکنه به اندازه کافی تحمل حضورش سخت بود"توحتی نمیتونی به چشمهام نگاه کنی" جونگکوک دندوناشو به هم فشرد"مهم نیس چه مشکلاتی بینمونه..مجبوریم تا آخرش باهم کناربیاییم" جونگکوک بطری رو برگردوند وبه طرف دررفت جیمین اخم کرد وبطری آبو بین انگشتاش فشرد.
"جیمین دیر چرخیدی....کوک باید دستاتو آزاد بزاری....چرا اینطوری میکنید بچه ها؟مگه قبلا تمرین نکردین؟" هوان کلافه منتظر جواب سوالش نگاشون کرد جونگکوک زودتر به حرف اومد"معذرت میخوام هیونگ...بخاطر اینکه چند روزه تمرین نکردیم" جیمین هم در تایید حرفای جونگکوک سرتکون داد"آره آره...اگه یکم بیشتر تمرین کنیم خیلی زود مثل قبل میشیم" هوان نفس عمیقی کشید"خیلی خب...فردا عصر دوباره تمرین داریم...نمیخوام ایرادی تو کارتون ببینم...تا فردا وقت دارید هماهنگ شید" نگاهی به ساعتش انداخت"ساعت هشته...خوبه..ازالان میتونید شروع کنید"جیمین لبخندزد"من مشکلی با اینجا موندن ندارم" هوان سرشو تکون داد"نه اینجا نمیشه...قراره یه گروه دیگه بیان" جیمین به سمت گوشیش رفت"با کمپانی خودمون تماس میگیرم..فکرنمیکنم الان" هوان دستشو بالا برد"‌الان نزدیک جشنواره ایم جیمین...هیچ جا خالی نیس" جونگکوک به هوان نگاه کرد"میتونیم خونه ی من تمرین کنیم" هوان با انگشت اشاره اش برای تایید همزمان سرشو تکون داد"آره این خوبه...جیمین مشکلی که نداری نه؟" جیمین شوکه از سوالی که برای نشنیدنش تلاش کرده بود به هوان نگاه کرد"چی؟خونه ی جونگکوک شی؟"هوان خونسرد سرتکون داد"خونه ی جونگکوک به اینجا نزدیکتره...امشبو باهم تمرین کنید تا فردا سروقت برسین...وقت نداریم الان نباید ازتمرین عقب بیفتین...اگر اون فتوشوت یهویی سرراهمون سبز نمیشد الان مشکلی نداشتیم" جیمین پاشو روی زمین کشید وسر به زیر زمزمه کرد"باشه..پس..حالا که چاره ای نیس" هوان راضی از گرفتن جواب به طرف دررفت"فردا میبینمتون بچه ها" جونگکوک که تا این لحظه به جیمین نگاه نکرده بود نگاشو به سمت جیمین هل داد اما فقط تونست به کفشهاش خیره بشه"من تو ماشین منتظرت میشم" جیمین کیف لباسهاشو چنگ زد"لازم نیس من آماده ام بریم" قلب جونگکوک از هیجان قشنگی می لرزید زودتر ازچیزی که فکر میکرد آرزوش رنگ حقیقت گرفته بود جیمین داشت برای بار دوم پا به خونه اش میگذاشت وقراربود شبو بمونه جیمین درحال بستن کمربندگفت"میشه قبل ازتمرین یه چیزی بخوریم...دارم از گشنگی ضعف میکنم" جونگکوک هول سرشو بالا پایین کرد"البته...چی میخوری؟" جیمین یکم فکر کرد وبعد گفت"اوممم...هنوز سرشبه نمیتونیم این اطراف یه رستوران خلوت پیدا کنیم...وقت گشتن دنبال یه جای دیگه هم که نیس پس...سفارش بدیم ببریم خونه"جونگکوک ماشینو روشن کرد"یه جای خوب سراغ دارم که مرغای تندش حرف ندارن" جیمین نگاشو خیلی سریع دزدید ودور ازچشم جونگکوک لبخند تلخی روی لبش خزید.
(فلش بک)
جیمین دهنشو باز کرد تا لقمه ای که پدرش به طرف دهنش میبرد بخوره که سرکوچیکی قبل از رسیدن لقمه به دهنش اونو قاپید جیمین با تعجب به جونگکوک که با لذت لقمشو میجوید نگاه کرد وبا عصبانیت دادزد"یااااا...اون مال من بود" جونگکوک خندید وشونه ای بالاانداخت جیمین مشت کوچولوشو روی میز کوبید"اون مال من بود تو حق نداشتی" جونگکوک دستشو روی شکمش کشید"حالا که اینجاست" جیمین خودشو روی میز کشید تا یه درس حسابی به جونگکوک که لقمشو دزدیده بود بده که مامانش با یه بشقاب پراز مرغ از آشپزخونه خارج شد هردو پسربچه نگاه خصمانه ای به هم انداختن با چشمهاشون برای هم حدومرز تعیین میکردن مسابقه ای ناخواسته بینشون شکل گرفته بود به محض نشستن بشقاب روی میز هردو به طرفش هجوم بردن جیمین رونی که برداشته بود کشید اما جونگکوک هم دستشو روی همون تیکه گذاشته بود جیمین غرید"ولش کن" جونگکوک اخم کرد"تو ولش کن" جیمین اخم کرد"من هیونگتم" جونگکوک با اخمی غلیظ تر جواب داد"تو یکی دیگه بردار این مال منه" جیمین رون مرغو به طرف خودش کشید"من زودتر برش داشتم" جونگکوک هم طرفی که به سمتش بود کشید"نه من اول دیدمش" "جیمین...پسرم این چه کاریه؟" جیمین اعتنایی به تذکر پدرش نکرد هنوز به هم خیره بودن این بار جونگکوک محکم تر کشید وجیمین یهو دستشو رها کرد مرغ روی زمین پرت شد وجیمین عصبی بشقاب روی میز به جلو پرت کرد لبخندی به جونگکوک که سرتاپا سسی شده بود زد"گفتم که مال منه" با گریه ی جونگکوک مامان جیمین ازجاش بلندشد"خدای من جیمین ببین چکارکردی" جیمین اخم کرد"تقصیر خودش بود" پدرش ازجاش بلند شد تا زمینو تمیز کنه جونگکوک با صدای بلند گریه میکرد جیمین گوشه ای تو خودش جمع شدوبغض کرد ازکاری که کرده بود پشیمون بود اون جونگکوکو دوست داشت اما بخاطر توجه پدرومادرش به جونگکوک حسودی کرده وعصبانی شده بود جونگکوک با چشمای اشکی به جیمین نگاه کرد"متاسفم هیونگ" جیمین به طرفش رفت جونگکوک به پیراهن جیمین چنگ انداخت"متاسفم هیونگ...لطفا ازم متنفر نشو...بگو ما هنوزم دوستیم؟" جیمین با گریه جونگکوکو بغل کرد وپشتشو نوازش کرد"منم معذرت میخوام...ما هنوزم دوستیم کوک"
(پایان فلش بک)

Sorry that I left 2Where stories live. Discover now