"هیونگ" جیمین قهوه رو از کابینت خارج کرد"فنجونا تو کابینت بالاییه" جونگکوک به طرف کابینتی که جیمین گفته بود رفت فنجونا رو توی سینی چید"باید حرف بزنیم" جیمین همونطور که به قهوه نگاه میکردجواب داد"میبینی که سرم شلوغه" جونگکوک انگشتاشو دور لبه ی کانتر پشتش حلقه کرد"کی میتونیم حرف بزنیم؟" "نمیدونم" جونگکوک لبشو به دندون گرفت جیمین داشت عمدا نادیدش میگرفت جیمین درک نمیکرد اما جونگکوک هربار که جیمین باهاش سرد رفتار میکرد تو جهنم بود با صدای قهوه ساز جیمین به طرف قهوه رفت همونطور که یکی یکی فنجونا رو پر میکرد زمزمه کرد"اوه هات چاکلتو فراموش کردم..میشه یکی از اونجا برداری؟" جونگکوک یه بسته از هات چاکلتی که اونجا بود برداشت بسته رو توی فنجون خالی کرد وآب جوشو برداشت جیمین فنجونی که جونگکوک آماده کرده بود برداشت و توی سینی گذاشت جونگکوک نگاهی به سینی انداخت نگاش روی فنجونا چرخید جیمین سه تا فنجون قهوه ریخته بود"من قهوه نمیخورم" جونگکوک با صدای گرفته ای لب زد جیمین به فنجونا نگاه کرد ونگران به جونگکوکی که نگاشو از فنجونا نمیگرفت نگاه کرد"من...متاسفم من" جونگکوک تو همون حالت زمزمه کرد"فکر نمیکنم امشب بتونیم حرف بزنیم" قبل ازاینکه جیمین حرفی بزنه روی پاشنه ی پاش چرخید واز آشپزخونه خارج شد هوسوک با دیدن جونگکوکی که با عجله به طرف در می رفت ازجاش نیم خیزشد"کوک" تهیونگ با سنگینی نگاه هوسوک طلبکار نگاش کرد"چیه!بازم میخوای بگی تقصیر منه؟" هوسوک از جاش پاشد به طرف آشپزخونه رفت جیمین هووفی کشید اونقدر فکرش درگیر بود که متوجه نبود از جونگکوک نپرسیده چی میخوره چطور فراموش کرده بود اون قهوه دوست نداره فنجونو توی سینک خالی کرد وکلافه موهاشو چنگ زد"جیمین!" با صدای هوسوک خودشو جمع کرد"معذرت میخوام الان قهوه هارو میارم" هوسوک با اخم پاشو داخل آشپزخونه گذاشت"با جونگکوک حرف زدین؟"جیمین به طرف سینی چرخید"آ...نه.. قراره بعد از قهوه خوردن حرف بزنیم" "اون رفت" جیمین انگشتاشو دور سینی تا کرد"اوه آره...جین هیونگ بهش زنگ زد مجبور شد بره" "جیمین" "قهوه ها سرد میشن هیونگ" هوسوک به جیمینی که از کنارش رد شد نگاه کرد آهی کشید ودنبالش راه افتاد.
با خستگی وارد اتاق شد دستش به طرف کلید برق رفت اما با دیدن چیزی که کنار پنجره اتاقش بود دست نگه داشت با تعجب به سمتش رفت گلدون کوچیکی که توش برونرنا کاشته شده بود قبل ازاینکه گلدونو برداره کاغذ کوچیکی زیر گلدون توجهشو جلب کرد کاغذو برداشت تاشو باز کرد[این همونیه که کاشتی...فکرکردم باید اینجا باشه....به دوست کوچولوت سلام کن هیونگ] جیمین کاغذو کنار گذاشت نگاهی به گلدون انداخت"سعی میکنم مثل صاحب قبلیت ازت مراقبت کنم" همونطور که به گلدون نگاه میکرد روی تخت نشست باید با جونگکوک حرف میزد نگاهی به ساعت انداخت یک شب بود اما نمیتونست تا فردا صبر کنه با عجله از روی تخت بلند شد گوشیشو از روی میز چنگ زد اونقدر با عجله از پله ها پایین اومده بود که نزدیک بود پله های آخرو طی نکرده روی زمین بیفته کتشو از جالباسی کنار در برداشت واز خونه خارج شد سوار تاکسی که خبر کرده بود شد ودرحالی که نفس نفس میزد آدرس خونه ی جونگکوکو داد.
کلافه روی تخت نشست خوابش نمیبرد به طرف بالکن رفت در کشویی رو باز کرد و پا برهنه وارد بالکن شد نگاهی به آسمون ابری بالای سرش انداخت ماه بازم تو آسمون دیده نمیشد دلگیر به شهری که هیچ وقت نمیخوابید نگاه کرد از فاصله ها متنفر بود از فاصله ای که این سالها بینشون دیواری ایجاد کرده بود از فاصله ای که با هرحرف بزرگتر میشد از فاصله ای که جونگکوک هرچقدر سعی میکرد کمش کنه موفق نمیشد هنوزم باید صبر میکرد؟هنوزم باید منتظر می موند؟مگه جیمین بهش نگفته بود ازهم جدا نمیشن؟چرا یه ماه بود که باهاش حرف نمیزد...جونگکوک اینجا داشت از دل تنگی خفه میشد ...جیمین اونجا....دلش تنگ نمیشد؟ با صدای زنگ در با تعجب از بالکن خارج شد با تعجب داخل اتاق ایستاد چیزی تا دو نیمه صبح نمونده بود کی ممکن بود همچین ساعتی بهش سربزنه؟ با دوباره پیچیدن صدای زنگ تو خونه با تعجب از اتاق خارج شد پله ها رو به سرعت پایین اومد ودرحالی که بخاطر عجله نفس نفس میزد درو باز کرد بادیدن جیمین شوکه نگاش کرد نگرانی وشرم تو چشمهاش موج میزد اما باید حرف میزد"میتونم بیام تو؟" جونگکوک از جلوی در کنار رفت دروبست وبه طرف جیمین چرخید"چرا اومدی؟" جیمین با تعجب به اخم جونگکوک نگاه کرد عصبانیت جونگکوک بخاطر بی فکر عمل کردن جیمین بود همچین ساعتی علاوه براینکه ممکن بود خطرناک باشه میتونست دردسرساز بشه میتونست تصور کنه اگه فقط یه نفر ورود جیمین به خونشو دیده باشه چه تیترهای وحشتناکی فردا تو رسانه ها پخش میشه"نباید می اومدم؟" جونگکوک کلافه دستشو لای موهاش برد"نه" جیمین دلخور نگاشو از پسر اخمومیتونم بیام تو؟" جونگکوک از جلوی در کنار رفت دروبست وبه طرف جیمین چرخید"چرا اومدی؟" جیمین با تعجب به اخم جونگکوک نگاه کرد عصبانیت جونگکوک بخاطر بی فکر عمل کردن جیمین بود همچین ساعتی علاوه براینکه ممکن بود خطرناک باشه میتونست دردسرساز بشه میتونست تصور کنه اگه فقط یه نفر ورود جیمین به خونشو دیده باشه چه تیترهای وحشتناکی فردا تو رسانه ها پخش میشه"نباید می اومدم؟" جونگکوک کلافه دستشو لای موهاش برد"نه" جیمین دلخور نگاشو از پسر اخمو
روبروش گرفت"متاسفم مزاحمتون شدم جونگکوک شی" جونگکوک که زودتر متوجه قصدش شده بود به در تکیه داد جیمین بی حوصله نگاش کرد"برو کنار" "برم کنار که چکارکنی؟" جیمین کلافه چشماشو بست"میخوام برم" "چرا اومدی؟" جیمین نفس عمیقی کشید واین بار به چشمهای جونگکوک نگاه کرد"اشتباه کردم....میخوام برم...برو کنار کوک" "حتما برای زدن حرفی این همه راه نصفه شب اومدی...پس بیا حرف بزنیم" جیمین عصبی به پایین نگاه کرد"من هیچ حرفی برای زدن به تو ندارم....برو کنار(این بار دادزد)" جونگکوک از جلوی در کنار رفت جیمین دستگیره ی درو لمس کرد واقعا میخواست بره؟اما اگه جونگکوک نمیخواست اونجا باشه باید میرفت!دستگیره رو پایین آورد جونگکوک پشت سرش تو سکوت نگاش میکرد...باید می رفت اولین قدمی که بیرون گذاشت بازوش از پشت کشیده شد ودر با صدای بلندی بسته شد جونگکوک دستشو روی در کوبید وبه طرف جیمین که با بهت نگاش میکرد خم شد"هیچ جا نمیری....هیونگ" جیمین کلافه دستشو از دست جونگکوک آزاد کرد وهمونجا روی زمین نشست"چرا ما باید اینطوری باشیم؟" با شنیدن این لحن جیمین، و صدایی که می لرزید با پاهایی که انرژی نداشتن همونجا روبروش روی زمین نشست وبه دیوار تکیه داد اونم جوابی نداشت"چرا باید سر همدیگه داد بزنیم؟" جونگکوک نگاش کرد جیمین سرشو بالا گرفت رنگ نگاه جونگکوک با دیدن اشکاش به نگرانی تغییر کرد جیمین دماغشو بالا کشید و با آستین بلندش اشکاشو پاک کرد قلب جونگکوک تحمل دیدن اون اشکارو نداشت مخصوصا اگه اون اشکا بخاطر خودش بود با عجله به سمت جیمین رفت کنار پاش نشست"هیونگ" جیمین با خجالت به چشمهاش نگاه کرد"متاسفم کوک....من هیونگ خیلی بدیم" جونگکوک همونطور که سرشو به دو طرف تکون میداد با شصتش اشک های جیمینو از روی گونه اش پاک کرد"من متاسفم....همه چی تقصیر من بود" جیمین هق زد"من نمیخوام باهم دعوا کنیم" جونگکوک با صدایی که می لرزید زمزمه کرد"منم" "نمیخوام سرت داد بزنم.....نمیخوام با اخم نگام کنی" جونگکوک گونشو نوازش کرد"منم نمیخوام" جیمین بازم دماغشو بالاکشید "هیونگ میشه گریه نکنی؟" جیمین به جونگکوک نگاه کرد"تو چرا گریه میکنی؟" جونگکوک صورت جیمینو رها کرد با پشت دست اشک خودشو پاک کرد"چون تو گریه میکنی" جیمین بین گریه لبخندزد"چون من گریه میکنم نباید گریه کنی" جونگکوک لب ورچید"نمیتونم....وقتی تو گریه میکنی....منم گریم میگیره" جیمین خندید"شاید اگه بغلم کنی دیگه گریه نکنم" جونگکوک دستی روی گونه اش کشید"ایده ی خوبیه" جیمینو محکم به خودش فشرد حالا قلبش به آرامش رسیده بود"دیگه اینطوری اذیتم نکن هیونگ" جیمین که حس میکرد تو بغل جونگکوک درحال له شدنه به زور لب زد"من چطور میتونم اذیتت کنم؟" "وقتی بهم نگاه نمیکنی....وقتی من هستم اما به یکی دیگه لبخند میزنی....وقتی باهام حرف نمیزنی...من قلبم درد میگیره هیونگ" قطره اشکی از گوشه چشم جیمین روی لباس جونگکوک چکید"معذرت میخوام" جونگکوک لبخندزد جیمین دوباره زمزمه کرد"ولی من هیچ وقت نادیدت نگرفتم" "ولی یادت رفت من قهوه نمیخورم" "یادم نرفت فقط حواسم سرجاش نبود" "کوک؟" "هوم؟" "تو هنوز نگفتی چیو ازم پنهان میکنی؟" جونگکوک نگران به دیوار روبروش چشم دوخت"هیونگ" جیمین با صدای گرفته ای لب زد"باشه صبر میکنم....ولی باید بهم بگی" جونگکوک نفس راحتی کشید ولبخند زد"کوک؟" بازم جیمین بود که سکوتو میشکست"هیونگ!" "باید به فکر یه پیراهن جدید باشی" جیمین گفت و به سرشونه ی خیس جونگکوک نگاه کرد جونگکوک خندید"اینو میتونم تو سایت بزارم زیرشم بنویسم پیراهن خیس از اشک پارک جیمین یه عالمه پول گیرم میاد" جیمین ازش جدا شد ومشتی به سینه اش زد"عوضی" جونگکوک شونه ای بالاانداخت"زندگی خرج داره خب!"
BINABASA MO ANG
Sorry that I left 2
Fanfictionفصل دو . ژانر:انگست،رومنس،اسمات کاپل:کوکمین . . بعد ازاینکه جونگکوک متوجه حس واقعیش نسبت به هیونگش جیمین میشه درست همون موقع اتفاقی میشنوه که جیمین از علاقه اش به شخص دیگه ای حرف میزنه و تصمیم میگیره همه چی رو پشت سرش رها کنه وبره اما اگه گره های سر...
