Eighty seven

649 177 120
                                        

لویی نمیخواست آن آغوش گرم که او را در سینه اش پناه و بازو هایی که او را از راه رفتن با پا های خسته نجات داده بود ترک کند، ولی سنگینی نگاه ها داشت او را له میکرد.

پنجه هایی که به زمین برخورد میکرد و پاهایی که قدم های گرگ آلفا را دنبال میکردند .

لویی خشم و نفرت را در قدم ها و غرش ها حس میکرد ،صدای آن ها را در سکوت کوهستان می شنید از بین لب های خشک نفس کشید " هری ، منو بزار زمین خودم میتونم راه برم "  با دست های یخ زده اش انگشت هایش را از یقه باز که به خاطر دکمه های کنده شده  به سینه گرگ سفید رسانده بود روی پوست گرگ حرکت میداد بدون این که متوجه کارش باشد .

پیشانی اش به بازو و سینه هری چسپیده و موهای تازه رشد کرده سینه گرگ را لمس میکرد انگار صاحب آن نقطه است .
هری بوی خوبی میداد، انگار صبحانه اش را به تختش آورده اند ، یعنی واقعا باید این مکان گرم و امن را ترک میکرد .
لویی با پشیمانی لب پائینی اش را گاز گرفت .ولی دیر بود.

قدم های هری به یکباره متوقف شد ،کلافگی در نفس کوتاه و عمیقش همراه با فشار محکمی که به خاطر عصبانیت به بازوی لویی وارد کرد مشخص بود.

صدای قدم ها متوقف و سکوت به یک باره به وجود آمد گرگ ها به خاطر توقف هری ایستاده بودند.

لویی غرش ریزی همراه با لرزش سینه گرگ حس کرد حدس زدن این که هری از دست او عصبانی و کلافه بود سخت نبود .

هری خم شد حرکاتش تند و خشن بود تقریبا لویی را از اغوشش پرت کرد، ولی با احتیاط، پاهای لویی زمین را لمس کرد دستش به خاطر حرکت ناگهانی هری از یقه پیراهن سیاه هری کنده شد .

این مثل دعوای جفت ها نبود ؟

هری دلیل این همه سردی و دوری کردن را نمی فهمید. این که چرا لویی جلوی بقیه یک کوه یخ بود در حالی که دیشب گرمی بوسه هایش را به او داده بود دست هایش را هنوز به یاد داشت لرزشی که از روی هیجان داشتند و تپیدن قلبش ان ها تقریبا عشق بازی کرده بودند .و حالا به جای نوازش کردن آن دست ها ردش میکردند .

به محض بلند کردن سرش نگاه خشن گرگ نصیبش شد، صورت هایشان به قدری نزدیک به هم بود که نفس بخار مانند هر یک در صورت دیگری پخش می شد.
لویی نگاه عذرخواهی به گرگ کرد،توقع داشت متوجه شود از تمام لمس های گرگ لذت میبرد، ولی نه جلوی بقیه، نه وقتی با این کار نگاه خشمگین بقیه را برای خود میخرد .
از بین دست هایی که هنوز او را نگه داشته و روی پهلو هایش بود کنار رفت" نباید این کار رو بکنی " نگاهی از کنار شانه هری به بقیه کرد صورت های خشن و سنگی باعث شد دهانش خشک شود صدایش را در حد یک نجوا نگه داشت و جدی و نگران به گرگی که انگار حرف های او را نمی شنید دوباره نگاه کرد،

" چه کاری؟" هری پرسید فک اش قفل شده بود. گیج و کلافه از بینی اش نفس کشید و لب هایش را به هم فشار داد نمیخواست دندان هایش که به زور غریضی رشد کرده و تیز شده بود باعث ترس جفتش شود .

North star  (l.s) by  azadWhere stories live. Discover now