forty three

997 185 55
                                        

H
سه تا پسر بچه ،باید بزرگشون کنی.
بزرگتر از این .
L




از ایستادن قلبش تا شنیدن صدای پاره شدن پارچه فقط یک ثانیه طول کشید .
لویی با حس پریدن چیزی از روی سرش خودش را جمع کرد و هری را دید که خرسی که روی دو پا ایستاده را با دو دست از خیز برداشتن به سمت او نگه داشته است پاهایش را به زمین میخ کرده بود و با حلقه کردن هر دو دستش دور سینه خرس او را نگه داشته بود ‌تا به لویی نزدیک نشود .دقیقا مثل هل دادن دیوار خرس دندان های سفید و تیزش را همراه نعره  نشان می داد
  دستش با حالت وحشی برای آزاد شدن  از بین انگشت های هری و کنار زدن جثه لاغر مرد جوان با تندی تکان‌ میخورد .

ادوارد  با جثه گرگی اش بالای سر لویی که خرگوش را از ترس به سینه اش چسپاند بود خیمه زده بود هنوز تکه های پیراهن پاره شده دور گردنش بود وقتی ماهیچه های قوی اش آن را حین تبدیل شدن دریده بودند  غرش میکرد و دندان هایش را آماده حمله نگه داشته بود .چیزی به لویی نزدیک نمی شد

" این ماییم جیمی بس......کن " هری فشار بیشتری به سینه خرس وارد کرد وقتی صورتش بین پشم های بلند سینه و شکم خرس دفن شده بود .
هر چند گرگ ها قوی بودند ولی این در برابر یک خرس عظیم و جثه قهوه ای چیزی به حساب نمی آمد .ولی کشتن یک خرس غیر ممکن نبود و اون ها سه نفر بودند اما در حال حاضر کشتن اولین گزینه نبود .

الکس فوری خودش را به هری رساند و در مهار و رام کردن خرسی که به قصد آسیب زدن دهانش را برای لویی باز کرده بود کمک کرد خرس ها از قلمرویشان خیلی خوب مراقبت میکردند هیچ گرگی وارد زمین های رد نمی شد ولی توله های دز استثنا بودند.  او مثل هری یکی از بارو های خرس را گرفت تا از خودش در برابر ًضربات قوی پنجه خرس محافظت کند ." جیمی آروم باش " او غرید هیچ کدام نمی خواستند به دوست قدیمیشان صدمه بزنند .

اما ادوارد از الان به فکر بود او تبدیل شده بود تا اگر خرس آرام نشد از خانواده محافظت کند قبلا هم خرس شکار کرده بود آن هم به تنهایی ،
او دست و پاهای بزرگش را دو طرف بدن پسری که از ترس نفس کشیدن را هم از یاد برده بود گذاشته بود خشن و وحشی در حالی که حالت حمله به خود گرفته بود .از لویی زیر بدنش محافظت میکرد .

هری با نهایت قدرتی که در بازو هایش بود خرس را نگه داشته بود دندان هایش را بهم فشار میداد و اسم مرد را با صدای بلند فریاد میزد " جیمی........لعنتی بسسسسه " او برای نگه داشتن خرسی که داشت از کنترل خارج می شد مجبور شد از هر دو دستش کمک بگیرد و پنجه خرس را رها کند این باعث می شد سر و صورتش و البته پشتش در برابر ضربات پتک مانند خرس بی دفاع بماند.
ولی چاره ای نداشت با وجود این که نوک پنجه های هر دو پایش را در زمین فرو کرده بود و با نهایت زورش به سینه خرس فشار وارد میکرد تا از لویی دور نگهش دارد ولی بایش داشت سور میخورد .

North star  (l.s) by  azadOnde histórias criam vida. Descubra agora