Eighty nine

610 178 35
                                        

لویی به درختی تکیه داده بود ، سرما مثل سوزن های ریز به پوست تقریبا بی حسش فرو میرفت .

در حالی که زمان را گم کرده بود،  چند ساعت از رسیدن ان ها گذشته بود,
و نگاه ها هنوز خصمانه و بی رحم بود ,نمیدانست چقدر تا طلوع خورشید مانده .گرگ ها ظاهرا به تازه وارد بی توجه بودند مشغول کار های خود سرگرم کباب کردن گوشت شکار یا استراحت روی سنگ های بزرگ ، در آغوش گرفتن هم و بازیگوشی توله ها ، در حالی که نگاه های گاه و بی گاه تمامی نداشت و جواب هر گرگی که به لویی نزدیک می شد غرشی از طرف سه گرگ سفید بود .

ان ها دور تر از بقیه گرگ ها نزدیک چند تنه درخت کوچک نشسته بودند یک قلمرو کوچک به دور از گرگ ها ،
لویی سرش را نزدیک زانو های جمع شده اش نگه داشته بود با چشم های درشت اش که بین گرگ ها بی پروا پرسه می زد ، همه‌چیز عجیب بود حس غریبی یک لحظه هم از او دور نمیشد .
کنجکاوی و ترس با هم به معده پسر فشار می اورد.

ادوارد لنگ زنان در حالی که نفس عمیقی کشید کنار سنگ بزرگی که با خزه پوشیده شده بود نشست و از ارنجش برای نشستن کمک گرفت " آه " به لویی با نارضایتی و اخم نگاه کرد و ترس و رفتار او را درک نمیکرد به پاهای جمع شده در سینه و انگشت هایی که  در استین  پنهان شده بود نگاه کرد " اون طوری نشین انگار میترسی هر لحظه یکی انگشت هات رو گاز بگیره گوزنی که روی اتش کباب میشه از تو راحت تره " با انگشت به گوزن که به وسیله چند چوب روی اتش قرار داشت اشاره کرد .

لویی به گوزن نگاه کرد ترس در چشم های درشت اش بود که میخواست ان را پنهان کند  " اون مرده البته که راحت روی اتش دراز میکشه احتمالا وقتی میخورینش هم همین قدر راحته  " لباس های خیس، باد که انگار از روی یخ بلند شده بود ،او کمی جمع تر نشست و اخم‌ کرد شاید از گرگ های دیگر می ترسید ولی از این‌گرگ نه کمی چرخید و به ادوارد نگاه کرد که عقب ار از او نشسته  بود " دوست های گرگ تو دارن منو با چشم هاشون میخورن و چند ساعت پیش یه گرگ پیر و احمق میخواست بهم حمله کنه، چه طوره در مورد راحتی توی خونه من صحبت کنیم اون طوری نمیتونی با پا های باز لم بدی و از راحتی حرف بزنی ، تو این جا راحتی من نیستم فهمیدی " با بد خلقی و لب های جمع و ابرو های گره خورده از ادوارد که عقب تر از او نشسته بود رو گرفت .حقیقتا این گرگ با خودش چه فکری کرده بود این که به محض رسیدن می پرید داخل بغل گرگ ها ، ولی انگار که چیزی رو بیاد اورده دوباره به سمت ادوارد چرخید " منم اگه دو ردیف دندون به تیزی اره توی دهنم داشتم راحت پاهامو باز میکردم و نه تنها انگشت فاک هر دوتا دستم حتی انگشت فاک پاهام رو تو تخم چشم گرگ های لعنتی فرو میکردم ".تند و بدون این که بین کلمات نفس بکشد به گرگ توپید و بعد دوباره به حالت ساکت و اخمو خودش برگشت و این بار بازو هایش را دور زانو ها حلقه کرد برخلاف چند دقیقه پیش حس گرما میکرد نفس های پر از حرص اش سوراخ های بینی اش را میسوزاند.

North star  (l.s) by  azadTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang