twenty nine

857 200 161
                                        

H
تو زندگی منو خاکستری کردی
حالا من روز های کوتاه عمرت رو سیاه میکنم
L

فقط نیم ساعت از حرکتشان گذشته بود .
اون ها از مسیر ناهموار صخره ای که شیب کمی داشت و با درختان پراکنده پوشیده شده بود به سمت قله های کوهستان راکی که در افق با نور خورشید مثل نیزه ای رو به آسمان می درخشید در حرکت بودند . نور فقط نوک قله را روشن کرده بود و رفته رفته تمام کوه عظیم را که در خوابی خاکستری فرو رفته بود روشن و بیدار میکرد.
پا هایشان در زمین نرم و گل و لای حاصل از طوفان دیشب فرو می رفت و این لویی بود که اهمیتی به چاله های آب نمی داد با بی دقتی جلو میرفت و وقتی پایش تا زانو در گودال گل بین برگ های پوسیده و حشرات مرده و کرم ها فرو می رفت جد و آباد هر کسی که می شناخت به فحش می بست و هر ناسزایی که بلد بود با چهره عبوس و بینی چین خورده بر زبان می آورد .
شاخه های زیادی شکسته بود پوست درختان کاج و افرا خیس خورده و نم دار بود و جوانه های ریز نشان دهنده بهار بود فصلی که احساسات خفته همراه با طبیعت از خواب زمستانی بیدار میشدند و لویی بی دقت تر از چیزی بود که به سه برادر توجهی بکند به عرق روی پوستشان یا بوی خنکی که بر پیراهن هایشان نشسته بود بیقراری انگشت هایشان و تنفسی که با اشتیاق بود .
لویی دستش را به تنه درختان و شاخه های خمیده می گرفت و خودش را بالا میکشید تلاشش برای این که پا به پای گرگ های جوان حرکت کند او را به نفس نفس زدن انداخته بود طوری که خیس عرق خسته و ژولیده و البته عصبانی عقب تر از همه راه می رفت موهای کوتاهش به پیشانی خیس چسپیده بود و او حاضر بود قسم بخورد ادوارد از قصد تند حرکت میکرد و از لا به لای سنگ ها و شاخه های افتاده روی زمین مسیر را نشان میداد
او جلو تر از همه بود
و لازم نبود کسی چیزی بداند ادوارد گوش هایش را با لبخند شیطنت آمیزی که از همه پنهان کرده بود تیز کرده بود تا صدای خسته لویی را که التماس میکند کمی توقف و استراحت کنند بشنود.
او امروز خیلی بازیگوش شده بود
و هری مشکوک او را زیر نظر داشت چون برادرش سریع تر از حد معمول حرکت میکرد و حتی یک بار به عقب نگاه نمی کرد.
و این باعث می شد هری چشم هایش را با کلافگی بچرخاند.
احتمالا ادوارد بعد از روباه ها از لویی نفرت داشت یا این فقط یک شوخی بود .

الکس با اشتها به خرگوش های خاکستری و سفید نگاه کرد اون ها از حضور چهار غریبه باخبر شده بودند و مدام جست خیز کنان در پی پنهان کردن خودشان پشت بوته ها و حفره های داخل زمین بودند " هری به نظرت میتونی یکی از اونا رو بگیری ؟" با فکر به طعم خوب و گوشت لطیف خرگوش لبش را لیس زد و آب جمع شده در دهانش را قورت داد .

هری خندید و حواسش از لویی که کم کم داشت تسلیم می شد و قدم هایش آهسته تر پرت شد و به الکس که کنارش با قدم های آهسته وقتی خرگوش های کوچک که در اطراف جست و خیز میکردند زیر نظر گرفته بود نگاه شادی کرد " گرسنته؟" پرسید و او هم به چند خرگوش که معلوم بود حالا نسبت به غریبه ها کنجکاوتر شدند نگاه کرد و لبش را لیس زد و گاز گرفت او هم آب دهانش راه افتاده بود و زبانش را روی دندان های نیش و تیزش کشید

North star  (l.s) by  azadWhere stories live. Discover now