twenty three

895 232 97
                                        


H
تو خیلی خوشگلی نمیتونم سر قولم بمونم
L

لویی به زحمت نگاهش رو از پا های برهنه هری گرفت کمی بیشتر جمع شد و زانو هایش را به سینه اش چسپاند طوری که کوچک تر به نظر می رسید نرم تر " به جای تاسف لباساتو بپوش " بینی کوچکش رو بالا کشید و سعی کرد با قلاب کردن دست هایش روی سینه اش خودش را گرم کند .

الکس با ابرو به هری که با گیجی به پسر جوان چشم دوخته بود اشاره کرد و دور از چشم لویی ضربه ای با پایش به مچ پای برادرش زد

" باشه ،این ....این تو رو ناراحت میکنه؟" او بلند شد و با شک پرسید هری تا به حال ندیده بود کسی به خاطر دیدن بدن لخت یک نفر معذب شود تمام حرکات لویی تازگی داشت او خم شد و سعی نکرد قسمت های خصوصی اش را از لویی که با بیچارگی لب هایش را درون دهانش کشیده بود و خواه ناخواه نگاه چشم های آبی اش به سمت بدن بدون پوشش گرگ جوان کشیده می شد و روی نقطه به نقطه پا ها بازو ها و کمرش گیر میکرد نکرد .
" مطمئنم تو ام لباساتو در میاری و چیزی برای دیدن داری " هری مشغول بستن دکمه های پیراهن شد .

الکس فقط گوشه ای نشست از قیافه اش معلوم بود با برادرش موافق است و با این که دلش میخواست فاصله کمی که بین او و لویی بود از بین ببرد و او را با در آغوش کشیدن و نوازش کردن گرم کند عقب ماند رفتار پسر چشم آبی طوری نبود که آن ها را به سمت خودش دعوت کند و هر سه آلفا یاد گرفته بودند بدون اجازه حق لمس کردن هیچ کسی را ندارند این به واسطه تربیت خوب انه و دزموند بود .

لویی زیر لب به هری که همیشه قبل از پوشیدن شلوار با آرامش مشغول بستن دکمه های ریز پیراهن میشد لعنت فرستاد و پلک هایش را با حرص روی هم فشورد . " مشکلی ندارم من خوبم و محض اطلاعت البته که چیزی دارم " با دلخوری نگاهش را گرفت و چند نفس گرم مابین دست هایش ها کرد لباس های نم دارش با شکفتن شب پوست نازکش را آزار میدادند
این هوا برای گرگ ها خوب بود حتی گرم هم بود گرم های چندین برابر انسان سرما و گرما را قادر به تحمل کردن بودند.

رفتار لویی زبان تندش و بی فکر حرف زدنش هر دو برادر را به یاد یک نفر انداخت هری با لبخند وقتی دلا شده بود تا شلوارش را بپوشد گفت " تو خیلی شبیه زین هستی اونم اول حرف میزنه بعد فکر میکنه هیچ کس توی پگ مثل اون نیست ." راست ایستاد و موهای خیسش که حالا ژولیده تر به نظر میرسیدند روی شانه و صورتش پخش شدند .

لویی که از شنیدن کلمه امگا دوباره گیج شده بود با ابرو های گره خورده و صورت گیج و سوالی به الکس که تقریبا کنارش به دیواره غار تکیه داده بود نگاه کرد " اونم گرگه ؟ مثل شما ؟"

الکس با لبخندی که به واسطه خاطرت دور و نزدیک از پسر مو مشکی در ذهنش مرور می شد جواب داد " اره او تنها گرگ کاملا  سیاه گله اس و تنها کسی که میتونه باعث بشه لیام یه احمق بشه " شانه هایش لرزید و خنده بلندش در فضای خالی غار طنین انداخت قطعا سه قلو ها کار های دوستشان را که به خاطر علاقه اش انجام داده بود فراموش نمی کردند کار هایی که احتمالا از نظر گرگ ها بی معنی بود ولی گرگ سیاه تازه وارد را تحت تاثیر قرار میداد مثل پریدن از صخره ایناک یا بالا رفتن از سنگ های دیوار شهر
قطعا اون دیوار رو برای بالا رفتن نساخته بودند و یک گرگ را برای بالا رفتن نیافریده بودند.

North star  (l.s) by  azadWo Geschichten leben. Entdecke jetzt