forty eight

740 196 59
                                        

H.E.A
My Love، My Heart ,My Family My
Home
L

ادوارد باید تلاش میکرد تا تسلیم غریضه و شهوتش نشود چون لویی برای او خواستنی بود و باید خدا به دادش می رسید چون فقط چند روز از ملاقاتشان گذشته بود و همین حالا هم این پسر که صاحب چشم های آبی و درخشان بود قلبش را در مشتش گرفته بود و گرگ آلفا را به جدال با خواسته هایش انداخته بود ادوارد معمولا کنترل خوبی بر احساساتش داشت عاقل و محکم بود ولی صدای نرم لویی پوست گندمی اش و لبخند شیرینی همراه با بویی گریخته از دشت های وحشی و سرکش زانو های گرگ را سست میکرد.

مثل نغمه آتش و یخ، بوسه گرمی‌ که زندگی می بخشید و مرده ای را زنده میکرد ادوارد همیشه گرم بود و لویی الان بابت این گرما سپاسگزار بود بین بازو های گرگ مثل یخی که به آغوش آتش کشیده شده بود

ادوارد سعی کرد نفس عمیقی نکشید با این که خیلی به اکسیژن نیاز داشت گونه لویی به سینه اش دقیقا روی قلبش چسپیده بود و بدن سردش تسلیم  گرمای تن گرگ میشد ادوارد لبش را گزیر خجالت آور بود که خودش به چیزی تبدیل شده بود که قبلا مسخره میکرد وقتی گرگ های پیر گله از تاثیر جفت روی آلفا حرف میزدند این که یک گرگ قوی چه طور به دام نرمی خز های امگای خودش می افتاد
و این ادوارد را می ترساند. مژه های بلند لویی حین پلک زدن سینه اش را قلقلک میداد مثل حرکت پاهای ریز مورچه ها بود ولی لذت بخش .
ادوارد گفت " تو داری از سرما یخ میزنی در حالی که ما داریم میریم به سمت قله اون جا حتی توی تابستونم برف هست باید باهات چی کار کنم " تقریبا با شیفتگی نالید مراقبت کردن از این پسر را دوست داشت .دستش پشت و نزدیک کتف لویی را نوازش وار لمس میکرد.

لویی هنوز از سرما میلرزید با همان صدای لرزان جواب داد " فاااک این وحشت ت ناکه " شاید بعدا به خاطر این طور نزدیکی به ادوارد روی گونه هایش گل های سرخی می شکفت اما الان حاظر نبود از این گرما دل بکند .

صدای متعجب  ادوارد که در غار همانند یک تونل بود اکو شد " این که توی تابستون برف بیاد  ترسناکه ؟" برای او برف نشانه ای از خانه بود بوی آشنایی میداد بوی خانواده اش جایی که قلبش به آن تعلق داشت

" آره " لویی پاسخ داد شرمنده بود و حالا که با ادوارد تنها بود کلماتی که از صبح مثل یک دسته گل برای دلجویی کنار هم چیده بود در دهانش پژمرده بودند .
با هر خوبی و توجه از طرف ادوارد بیشتر شرمنده می شد .
هر سه گرگ با او مثل یک شاهزاده رفتار میکردند .

ادوارد حس کرد وقتی لویی سرش را پایین انداخت و بوی بدنش عوض شد مثل غباری از ناراحتی آبی و سرد بوی لیلیوم بنفش و کمی نفرت و از این خبر نداشت لویی از خودش متنفر شده بابت ضعفی که نشان داده است .

North star  (l.s) by  azadDonde viven las historias. Descúbrelo ahora