120

213 38 37
                                        

A
به خاطر من موهات رو کوتاه کردی.
شاید.
L


اولین بارقه نور خورشید نوک کاج های نصف و نیمه پوشیده از برف را روشن کرده بود ، بلاخره صبح شده بود ،طولانی ترین شبی بود که لویی گذرانده بود .کابوسی که تا مدت ها فراموش نمیکرد .

لویی از لا به لای درختان به شرق ، جایی که خورشید به شکل سکه ای سرخ نیمی از زمین سر بر آورده و غباری صورتی و نارنجی در اطراف اش دیده می شد نگاه کم جانی با چشم های خسته و آشفته انداخت .

نمی گذاشتند برود .

تسلیم و شکست خورده از فرت خستگی روی زمین نشست ، سقوط کرد ، محکم ,انگار پاهایش یک باره فلج شد و دیگر نمی‌توانست وزن اش را تحمل کند، همین طور هم بود جسم اش تازه داشت زخم ها را حس میکرد درد ها ، سوزش ها ، گوفتگی هایی که داشتند رنگ می گزفتند ، همه .
تمام شب مثل طوفان در ذهن اش میچرخید و سرش را به درد می آورد. " نمیتونی دیگه از این جا بری " " شکارت می کنیم "" تو یه اسیری "
به موهایش چنگ زد و دست هایش را دو طرف شقیقه های دردناک اش فشار داد ، نفس های عمیق و بی هدف که فایده ای نداشتند و نگاهی وحشت‌زده که روی هیچ چیز بند نمی شد .

نمی گذاشتند برود .

نمی‌گذاشتند برود .

چند بار پشت سر هم پلک زد تا هشیار شود لب هایش باز بود ولی چیزی مانع از بلعیدن هوا می شد .

هوای سرد صبح ماه مارس از بینی و لب های نیمه باز و خشک اش به داخل کشیده می شد , با هر نفس عمیق, ولی فایده ای نداشت ، تب داشت و می لرزید .

مجبور بود این جا ، در این کوهستان بماند .

هیاهوی اطراف مهم نبود همه حرکت میکردند ,صدا ها در هم گم می شدند، قدم هایشان روی زمین حس می شد ولی لویی داشت به راه های فرار فکر میکرد گزینه ها و نقشه هایی که با به یاد آوردن گرگ ها در همان خیال هم شکست می‌خورد.
دلش می‌خواست گریه کند .

کسی داد زد " به سمت پایین کوهستان " و لویی با غرش گرگها از جا پرید و چشم هایی که اندکی تر بودند محکم بست .

"بیشتر از ده مایل دور نشین، تا قبل از غروب باید برگردیم " دوباره فریادی بلند

" غروب " با خودش فکر کرد ولی الان صبح بود ،ناگهان لویی حس بیماری کرد ، با وجود داغی که در سرش مثل یک دیگ بخار بود لرزید و بدن اش را جمع و بغل کرد، از خستگی و زخم هایی که همه جا بودند، بینی اش را بالا کشید .

الکس با ناراحتی به پسر نگاه می‌کرد نمی‌دانست باید چه کار کند جلو میرفت و لباس های گرم به او می پوشاند ، بغل اش ميکرد و به جای دیگری دور از این سرمای بهاری و همهمه گرگ ها می برد اش یا فقط نگاه می‌کرد انگشت هایش را بست و باز کرد .و نفس اش را کلافه بیرون فرستاد که جلوی صورت اش ابری از بخار به وجود امد

Naabot mo na ang dulo ng mga na-publish na parte.

⏰ Huling update: Feb 13 ⏰

Idagdag ang kuwentong ito sa iyong Library para ma-notify tungkol sa mga bagong parte!

North star  (l.s) by  azadTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon