H
و تو دلت براش تنگ میشه حتی قبل از این که ببینیش لویی
L
هری دست های خون آلودش را به سنگی کشید و پاک کرد بوی خون قوی بود و به خاطر رطوبت باران و محیط غار بیشتر هم شده بود " تموم شد " چاقو جیبی اش را با پوست کنده شده حیوان تمیز کرد و مابقی خون روی دست ها و بین انگشت هایش را به آن مالید وقتی نگاهش روی لویی بود " تو باید خوب غذا بخوری تا بلفار راه زیادیه و به لطف راس ما نمیتونیم از مسیر هموار بریم " با دیدن چهره غم زده لویی که نگرانی و ترس در آن امواج خروشانی به راه انداخته بود لبش را گزید هر وقت درباره این موضوع صحبت میکرد و یاد آور دوری اش از خانه و خانواده اش میشد ناراحتی پسر جوان را میدید ناراحتی از اتفاقی که افتاده بود مرگ نا خواسته ای که زندگی لویی رو تغییر داد و ترس از روز های در پیش رو اینده مه گرفته ای که در گوشه و کنار آن گرگ طلایی رنگی با چشم های سبز کمین کرده بود هری با ناراحتی لبخند زد فقط برای دلگرم کردن لویی پسری که سال ها برای هری تبدیل به تابستان گرم دلنشینش شده بود .
مقصدی که خواب او را به آن جا می برد.
او با صدای نرم و محکمی گفت " اگه گرگ های راس سریع ان من سریع ترم و برای تو من از اونا قوی ترم ما فقط باید از مرز رد بشیم بعد دیگه خطری تهدیدت نمیکنه " او لب هایش را روی هم فشار داد از چیزی که میگفت مطمئن نبود ترس از واکنش پدرش در فکر و ذهنش جوانه زده بود و با نزدیک شدن به کوهستان رشد میکرد و بزرگ میشد دزموند از آدم ها متنفر بود و امکان این که لویی را به قلمرو خودش راه ندهد زیاد بود هری ادامه داد و نگذاشت ناامیدی شعله ای که در قلبش برای عبور از این تاریکی زبانه میکشید خاموش شود " بهم اعتماد کن، لویی تو دوباره خانواده ات رو ملاقات میکنی یه روز خوب، وقتی که از این بگذریم " او از قصد درباره بازگشت و زندگی کردن لویی کنار خانواده اش حرفی نزد فکر بازگشت لویی به آلبرتا و دور شدن از او حتی در قاب کلمات هم برایش ناخشایند بود .فقط ملاقاتی رو وعده داد که دلش میخواست فقط به اندازه یک روز به خیر کوتاه و گذراندن نیمی از روز و در پایان لویی دوباره متعلق به او بود به هری
لویی چند بار پلک زد و لبخند خسته اش با نگاه کوتاهی از بین پلک های نیمه باز تنها جواب گرگ جوان بود او آرزوی بازگشت روز های گذشته رو داشت .و با وجود این که ته قلبش میدانست بازگشت به خانه خیال کودکانه ای بیش نیست اما حتی فکر به یک پایان خوش قلبش را گرم میکرد .
مثل زندانی که در قفس خواب آزادی را میدید و سپری کردن روز ها برای خودش راحت تر میکرد یا گرسنه ای که با فکر به غذا های رنگارنگ درد معده خالی اش را تا حدودی فراموش میکرد
صحبت درباره چیز هایی که میدانیم به آن ها نمیرسیم هم شیرینه
لویی هم به چیزی که هری گفت فکر کرد و قلبش تند تر تپید با امید .
او خودش را گوشه غار جمع کرده بود و کلنجار رفتن سه برادر تنها حواس پرتی اش بود.
YOU ARE READING
North star (l.s) by azad
WerewolfNORTH STAR هیچ وقت نباید یه گرگ رو بکشی, برادرش همیشه برای انتقام بر میگرده H تو نمی تونی منو سرزنش کنی من فقط از جفتم محافظت کردم. L genre_ werewolf STYLES TRIPLET...
