thirty seven

790 184 136
                                        

H
دلم میخواد کمرت رو ببوسم
و جلو چشم ستاره ها باهات عشق بازی کنم
L

انگار صد کیلو شده بود. صدا ها قابل درک نبودند صدای زوزه ای بلند و کشیده .
به زحمت خودش را به درختان رساند با وحشتی که وجودش را گرفته بود از بین شاخه هایی که به دست و پایش گیر میکرد رد می شد صدای گریه بلندش به گوش های خودش که انگار ناقوس کلیسا در آن نواخته می شد نمی رسید تنه های درختان را رد میکرد و دور می شد ولی با دیدن چهره آشنایی که از پشت پرده اشک جلو راهش ایستاده بود پا های لرزانش را متوقف کرد و بعد از چند نفس دیگر قادر به تحمل وزن بدنش نبود و روی زانو هایش افتاد .زوزه ها زوزه های پی در پی که از همین نزدیکی به گوش میرسیدند.
هوا از گلوی خشکش با درد عبور میکرد و دهانش با نیاز باز مانده بود

نیک پوزخند زد" نباید از حلقه اتیش بیرون میومدی حالا کسی نیست که ازت مراقبت کنه " سرش را با لب های جلو آمده که انگار در حال فکر کردن بود به سمت شانه دیگرش خم کرد " فکر میکنی چقدر طول میکشه تا بکشتش " لبخند معنی داری زد و تک ابرویی برای لویی که ماتش برده بود تکان داد .

زوزه گرگ یه لحظه هم قطع نمی شد این صدا آشنا بود .

لویی طوری که انگار از خواب بیدار شده باشد با چشم های اشک آلودش چند بار پلک زد چشم هایش با وحشت گرد و اخم هایش در هم رفت " اد....ادوارد " او با نفس بریده زمزمه کرد و با کمک دست هایش بدن خسته اش را بلند کرد و به سکندری خوردن پاهایش وقتی دویدن را از مسیری که طی کرده بود به سمت دره از سر گرفت اهمیت نداد او لیز خورد بلند شد و سوزش زانوی زخمی اش را نادیده گرفت.
هر چه نزدیک تر میرفت زوزه گرگ که حالا درد در صدایش و کم نفس بودنش مشخص تر می شد واضح تر می شنید
لویی وارد دره شد و صدای قدم هایش که در با کوبیده می شد  باعث بالا آمدن سر گرگ طلایی رنگ
و چرخش سرش به سمت او شد.

لویی با برخورد نگاه گرگ به چشم های ترسیده اش در چند قدمی آن ها ایستاد .

او ادوارد را دید که زیر پنجه های راس به پهلو افتاده، و زوزه ،این ادوارد بود که زوزه میکشید برای خبر دار کردن برادر هایش .
او وقتی دید لویی در حال دور شدن است با وجود درد شروع به زوزه کشیدن کرد تا یکی از دو برادرش هر چه زودتر لویی را که به سمت جنگل می رفت پیدا کند جنگلی که پر از گرگ و یک های درنده بود.

سینه لویی به شدن بالا و پائین میرفت پاچه های شلوار آبی اش خیس ،پاره و کثیف بود و موهای آشفته و خیسش با برخورد باد که در شکاف صخره می پیچید به یک سمت میرفت و بهم می ریخت .

راس با دیدن لویی پنجه اش را از پشت ادوارد جدا کرد نگاه چشم های سبز و درنده اش تیره و تاریک به لویی دوخته شد .

North star  (l.s) by  azadKde žijí příběhy. Začni objevovat