پسره-امیرحسین هستم..از اقوام سپیده جان.
اوهو..تازه دوهزاریم افتاد..امیرحسین..خواستگار اجباری سپیده.
لبخند فوق خبیثی زدم وبه سپیده نگاهی انداختم که با چشماش برام خط ونشون کشید وبا حفظ لبخند خبیثانه ام با پروویی به امیرحسین نگاه کردم واز نظر گذروندمش.
یه پسره لاغر..سبزه..قد بلند.. خوش لباس..قیافه اشم تقریبا خوب بود..مردونه.
-خیلی خوشبختم..سپیده درباره شما زیاد گفته.
سپیده ویشگونی ازپهلوم گرفت که گفتم:اوخ..
و با غیض نگاش کردم.
امیرحسین-بفرمایید..حالا چرا ایستادین؟
من و سپیده همزمان نشستیم.
سپیده-خوب..امیرحسین نگفتی اینجاچیکار میکنی؟
به قیافه سپیده نگاه کردم.انگار داشت با دشمن خونیش حرف میزد..
لبخندی زدم.
امیرحسین-یکی از دوستام دعوتم کرد.منم اومدم..به نظر مهمونی بدی نمیاد..این طور نیست؟؟
-البته..خوب به نظر میرسه..
داشتم به امیرحسین نگاه میکردم که خیره بود رو سپیده که چشمم خورد به کارن که از اشپزخونه خارج شد وزیاد فاصله نگرفته بود که یکی از اون پرستارهایی که هنگام ورود من کنارش بود با دوتا لیوان مشروب به سمتش رفت.
دختره با خنده وعشوه مشروب رو به سمت کارن گرفت.
کارن هم مردونه..درحالیکه انگار میخواست بره دنبال کار دیگه ای وناچارا مونده بود لیوان رو ازش گرفت.
قلبم تند تند زد.
ای کاش نخوره..دوست نداشتم لب بزنه.
با التماس خاص نهفته ای توی چشمام زل زدم بهش که چشماش رو دورتا دور سالن چرخوند و روی من ثابت شد.
نمیدونم چرا ولی رنگ نگاهم رو تغییر ندادم وهمونجور نگاش کردم.
اونم خیره شدبهم.
من خیره به اون..و اون خیره به من.
دختره صداش زد وانگار متوجه نشده بود که دختره ضربه ای به بازوش زد که کارن رشته اتصال چشمامون رو قطع کرد وبه دختره نگاه کرد.
دستامو که روی میز بود بی اختیار مشت کردم.
کارن لیوان رو به سمت لبش برد که لبم رو گاز گرفتم والتماس نگاهم رو بیشتر کردم.
نگاهش خورد بهم ودستش که لیوان توش بود همون نزدیک لبش موند.
بی اختیار با لب خونی گفتم:نخور.
یه چند لحظه با همون حالت نگاهم کرد وبعد یه لبخند کوچیک رو لبش اومد ولیوانش رو پایین اورد وبه دختره چیزی گفت واز کنارش عبور کرد وبه سمت میز ما اومد وسر راه لیوان رو توی سینی یکی از خدمتکارا گذاشت.
بی اختیار لبخندی زدم.
رسید به میزمون.
خودشو کمی کج کرد وبه امیرحسین نگاه کرد وباهاش دست داد وگفت:امیرحسین درسته؟دوست جواد..
امیرم باهاش دست داد ولبخندی زد وگفت:دکتر کارن..
کارن به من وسپیده نگاهی انداخت وگفت:خانوما اجازه هست منم بشینم..اونجور که به نظر میرسه امیر رو تک گیر اوردین میخواین سرش رو زیر اب کنین.
همه خندیدیم.
بی تفاوت سری تکون دادم که یعنی فرقی نداره وگفتم:از اقوام سپیده هستن..سرشون رو زیر اب نمیکنیم..شما خیالتون راحت.
وسپیده مشکوک با چیزایی که از کارن میدونست گفت:بفرماایید..
کارن نشست.
کمی که گذشت امیرحسین یه بحث درباره خانواده واینا رو با سپیده شروع کرد وکه کارن اروم روبه من گفت:اون نگاه ها رو باید چی تعبیر کنم؟؟
زل زدم تو چشمش وگفتم:نگاه های یه فرشته که سعی داشت اگه نمیتونه کل ادمای این مهمونی رو از این گند نجات بده..حداقل یه نفر رو نجات بده..
خنده مردونه ای کرد وگفت:وچرا اون فرشته من رو انتخاب کرد؟؟
-نمیدونم..شاید...
کارن-شاید؟؟؟
چیزی نداشتم بگم...نمیتونستم بگم دوست نداشتم لب بزنی.
-نمیدونم..
زل زد تو چشمام وگفت:شاید این فرشته مهربون داشته سعی میکرده توجه من رو به جلب کنه ویه جورایی بهم نزدیک شه..
با غیض وخشم گفتم:اینکه ذهن شما بیماره واز یه لطف چنین برداشتی میکنه به خودش مربوطه..
لبخندی زد ومغرورانه به صندلیش تکیه داد وگفت:همه فرشته ها انقدر زود عصبی میشن وسریع نخهای یه نفر رو پنبه میکنن؟؟
بی اختیار خندیدم وگفتم:همیشه انقدر رک به طرفتون میگین که دارین بهش نخ میدین؟
خنده ای کرد وگفت:نه اصلا..اما برخورد با تو بهم فهمونده باید متفاوت برخورد کنم..
به اطراف نگاه کردم.
کارن-امشب مثل همیشه نیستی.
نگاش کردم.
-مثل همیشه؟؟
کارن-اره...همیشه یه شیطنت و انرژی مضاعفی تو چشمات هست..حتی وقتی تو بیمارستان بستری بودی ..حتی وقتی عادی وبدون شیطنت حرف میزنی باز یه انرژی تو چشماته ..ولی الان...حس میکنم از چیزی ناراحتی.
نگاهمو ازش گرفتم وبه اطراف دوختم که چشمم خورد به یه نفر.
چشمامو گرد کردم.
وای نه..واقعا تحمل این یکی رو نداشتم.
ضربه ای به بازوی سپیده زدم وگفتم:هه اونجا رو.
سپیده به سمتی که گفته بودم نگاه کرد.
سپیده-کدومشون؟؟کیه؟
-هه اون اوا خواهره..کت زرده..مردک شبیه موزه..پسره معتمده
کارن-ارش..
نگاش کردم.
-پس این اوا خواهر رو میشناسی؟
نگاه ریزی به پشت سر کردولبخندی زد وگفت:اره..متاسفانه میشناسم..
از متاسفانه اش خوشم اومد.
همونجور که به ارش زل زده بودم با غیض گفتم:پسره ابروی هرچی مرده برده..معلوم نیست مرده یا زن..هه
کارن-مشکلت باهاش چیه؟
هیچی نگفتم وبه لیوان رو بروم خیره شدم.
کارن-بگم بندازنش بیرون؟؟
سریع نگاش کردم وگفتم:میتونی؟
لبخندی زد وگفت:اگه تو بخوای..
لبخند خبیثانه ای زدم ونگاهی به ارش ودوباره نگاهی به کارن انداختم وگفتم:اره..میخوام.
لبخندی زد وخدمتکار رو صدا زد.
زیر گوش خدمتکار چیزی گفت.
خدمتکار رفت و چند دقیقه بعد یه پسری رو دیدم که به میزمون نزدیک شد.
سرشو به نشونه سلام برای من وسپیده تکون داد.
سپیده لبخندی زد وجوابشو داد.
با تشر کنار گوشش گفتم:زهر مار.نیشتو ببند امرحسین داره نگاه میکنه..
سپیده-عه..به درک...
پسره کمی کنار کارن خم شد وکارن کنار گوشش یه چیزایی گفت.
پسره سرشو به نشونه باشه برای کارن تکون داد ورفت.
کارن-خوب..نگفتی مشکلت با ارش چیه؟
خندید وگفت:نکنه میخوایش بهت پا نمیده؟؟
با حالت چندش نگاش کردم وگفتم:چی درباره ام فکر کردی؟فک کردی انقدر احمق وبد سلیقه ام؟؟
لبخندی زد وگفت:نه..
نگاهم خورد به ارش که با ناراحتی وخشم سریع رفت بیرون..
لبخندی زدم.
-چطور این کار رو کردی؟
کارن-دیگه دیگه...ما اینیم.
اروم وزیر لب گفتم:شاید مجبور باشم بقیه عمرم رو کنار این پسره منفور باشم.
سرم روتکون دادم که فکرای ازار دهنده از سرم بیرون بره.
یکی دوتا از پسرهای مهمونی نگاهشون رو کج کردن وکارن رو دیدن وگفتن:به به اقا کارن..
کارن خندید وگفت:وااااای
و دوتایی بلند رو به جمع گفتن:بچه هاپیداش کردیم اینجاست.
یکی از وسط جمع داد زد:بگیرش در نره.
کارن-مگه کش شلوارم که در برم.
همه زدن زیر خنده.
تقریبا انگار همه مهمونا کارن رو میشناختن وداشتن دنبالش میگشتن.
یکی ازپسرا-کارن زیر حرفت نزن..تو قول دادی..
کارن-من چیز یادم نمیاد..
یکی از دخترا-ولی ما یادمونه...3ماه پیش تومهمونی جاسپر بهونه اوردی ونخوندی و گفتی مهمونی بعدی براتون میخونم.
کارن-اوه چه حافظه ای دارین شما..من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم..بعدشم شما سند دارین که من چنین حرفی زدم؟؟
یکی از دخترا-عه کارن دبه در نیار دیگه..
یکی از پسرا-نشونه مون کجا بود..
کارن-چطور یادتونه من باید بخونم..بعد نشونه یادتون نیس؟؟
پریسا-نه دیگه..کارن لوس نشو..دبه هم در نیار..بچه ها یه گیتار بهش بدین..باید بخونه..
کارن-باید؟؟
پریسا-بعله باید..اینجا مهمونی منه ومن تصمیم میگیرم..تا نخونی هیچ کس از این خونه بیرون نمیره..
کارن صندلیشو کمی جلو کشید ونگاهی بهم کرد وگفت:ایول. داشتم به نتایج خوبی میرسیدم..
همه خندیدن.
پریسا شیطون گفت:عه ..با بهار؟
اخمی به پریسا کردم که یعنی خفه شو.
ESTÁS LEYENDO
*بهار*
Romance"بهار"اسم رمان واسم دختریست که اینار من راوی اون وزندگیش هستم.دخترسنگین وسرسخت وجدی والبته دست وپا چلفتی وزبون دراز وکمی شیطون وصدالبته پرو. امیدوارم خوشتون بیاد. امیدوارم باز هم مثل "رهای من"همراهیم کنین. "بهار"دومین اثر منه بعد از"رهای من"که بسیار...
