نزدیک چهار ساعت بود که زیر دست ارایشگر بودم.
به جان عمم اونقدرا هم زشت نیستماااا..ارایشگره زیاد طولش میده.
ذوق داشتم..
استرس داشتم ولی دیگه نمیترسیدم..
کارن همه چیزی بود که من از دنیا میخواستم و نمیخواستم به بهونه ترس وفکر وخیال مزخرف از دستش بدم یا ناراحتش کنم.
تازه کار موها وارایشم تموم شده بود..
میخواستم برم جلوی اینه ارایشم رو ببینم که گوشیم زنگ زد.
ارتیمیس با غیض زل زد به صفحه گوشیم و در حالیکه از کلش دود بلند میشد گفت:واااای..بهااااار این شوهرت چرا انقدر زنگ میزنه؟؟
خندیدم وخواستم گوشی رو ازش بگیرم که گوشی رو کشید عقب وگفت:تا الان 4بار زنگ زده..بسه دیگه بابا..خوردین همووو..یه چیزم واسه شب بذارین..
و لبخند خبیثی به قیافه خجالت کشیده ولپای گل انداخته من انداخت.
سپیده بلند خندید واز اونور اومد پیشمون.
سپیده-راست میگه بابا..بهار وا بده..
-حسود هرگز نیاسود..حسودااا..
وگوشی رو از دست ارتیمیس کشیدم وبی توجه به خنده های سپیده و ارتیمیس کمی ازشون فاصله گرفتم وگوشی رو جواب دادم.
-سلام..
کارن-سلام خانومی..خوبی؟
خندیدم وگفتم:سه بار گذشته این سوال رو پرسیدی..چیه اقا کارن؟چرا انقدر زنگ میزنی که من تیکه اش رو بخورم؟؟میترسی در برم؟؟
خندید وگفت:یه چیزی تو همین مایه هاا..نگرانم..حرفای دیشبت نگرانم کرده..از ترس ونگرانی تو نگرانم..
لبخندی زدم وگفتم:من خوبم..کارن..
کارن-جانم..
-واقعا خوبم..دیشب یه خرده ترسیده بودم که طبیعیه..دارم وارد یه زندگی جدید میشم..حق بده کمی بترسم..اما الان خوبم..
کارن-بدون صاحب این زندگی جدید خیلی دوستت داره وخاطرت رو بدجور میخواد..
خندیدم وبا شیطنت گفتم:میدونم..
خندید وگفت:به جای میدونم چیز دیگه هم میشد گفتاااا..مثلا منم دوستت دارم...
فقط خندیدم.
خندید وگفت:باشه..باشه..نگو..وقت زیاده..میگی..همین امشبم میگی..
از لفظ امشب اب دهنم رو قورت دادم.
خاک رس بر سر منحرف نفهمم کنن..
-ارزو بر جوانان عیب نیست..
خندید وگفت:ارزو نیست خانوم..حقیقته..خیله خوب..کی بیام دنبالت؟
-شما دامادی..از من میپرسی؟
کارن-اخ من فدای عروسی بشم که خودم دامادشم..چه خوردنی بشه عروس من..
لبخند خجالت زده ای زدم و جدی گفتم:عه..بی ادب..برو به کارات برس..
خندید وگفت:چشم قربان..اجازه مرخصی میدین؟؟
-بله میدم..به سلامت..
کارن-مواظب خودت باش..فعلا..
-توهم همین طور..بابای..
گوشی رو قطع کردم.
با لبخند گشادم برگشتم پشت که دیدم ارتیمیس وسپیده دست به سینه به هم تکیه دادن و با خباثت وشیطنت نگام میکنن..
لبخندم رو جمع کردم وبه نشانه تهدید دستم رو بالا گرفتم و گفتم:واای به روزگارتون اگه بهم تیکه بندازین..من میدونم وشماها..اصلا من نمیدونم کی گفته شما دوتا بیاین اینجا ارایشگاه..
مامان از دور اومد وبه ارتیمیس و سپیده گفت:چتونه؟؟انقدر دختر منو اذیت نکنین..برین لباساتون رو بپوشین ولباس بهارم بیارین..
دخترا رفتن وحدود یه ربع بعد هر دوبا لباسای یکسانه مشکی بلند وشیک برگشتن.
خیلی خوشگل شده بودن.
-وااای خدااا..شما دوتا چه هلویی شدین..حالا چرا یکی؟
خندیدن.
سپیده-ساقدوشای عروسیم دیگه
-اهان..ساقدوش سرخود..من که ساقدوش نخواستم..ولی اگه خدا بخواد با این لباسا امشب شوهرت گیرتون میاد از این ترشیدگی خلاص میشین..
هردو خشن نگام کردن.
ارتیمیس با غیض وخشونت نگام کرد وگفت:کشتمت بهارر..
جیغ کوتاهی کشیدم وبا خنده دویدم و اونا هم دنبالم.
پشت مامان پناه گرفتم که خندید و گفت:دختر من عروس شد ولی بزرگ نشد..نکن مامان..رها اومده عزیزم..برو رها رو ببین وبعد بیا لباست رو بپوش..
با ذوق گفتم:ای جونم..
و به سرعت به سمت سالن اونوری ارایشکاه رفتم.
اخخخخ جانم..رها رو صندلی نشسته بود وکوچولوی یه هفته ایش رو توی کریر روی پاهاش گذاشته بود..
-ای جونم...مامان رهاا..شما چرا اومدی با این وضع..راضی به زحمت نبودم..
و جلوی پاش زانو زدم و صورت ماهان کوچولوی ریزه میزه رو بوسه بارون کردم.
رها-مگه میشه نیام پیش خواهریم..اونم تو همچین روزی ..
گونه اش رو بوسیدم وگفتم:عاشقتم اجی..
ارتیمیس و سپیده اومدن به رها سلام کردن.
-رهااایی..اینا منو اذیت میکنن..
رها-هی..تازه عروس ما رو اذیت نکنین..شوهرش قیمه قیمه تون میکنه هااا..
همه خندیدیم.
ارتیمیس و سپیده رفتن لباسم رو بیارن.
رها زل زد تو صورتم و با دستش چونه ام رو گرفت وگفت:ای جان ارایشت چقدربهت میاد...خوبی؟
-باید بد باشم؟
لبخندی زد وگفت:چشمات که میگه یه خرده ترسیدی..
لبخندم محو شد وزل زدم بهش.
لبخند مهربونی زد وگفت:میدونم عزیزدلم..بعد میفهمی این ترست چقدر بی مورد والبته شیرین بوده..نگران اخر شبی؟
نفسام تند شد ونگران نگاش کردم و سرم رو تکون دادم.
رها-ای جونم..نگاش کن..فقط سعی کن اروم باشی..کارن امشب میشه شوهرت..و اخرشب امشب بعدا به عنوان بهترین شب زندگیت به خاطره میمونه..بهت قول میدم..وقتی که تو یه اتاق..تو یه خونه قرار گرفتین میفهمی شوق تو برای یکی شدن باهاش بیشتره.
لبخندی شرمگین بهش زدم وبه صورت ماهان کوچولو خیره شدم.
ارتیمیس و سپیده با مامان لباس رو اوردن وکمکم کردن تا بپوشم.
مامان به چشمای اشکیش دست کشید وگفت:الهی فدات بشم مامان..همیشه ارزوی این روز رو داشتم.خیلی بهت میاد.خوشبخت بشی دخترم..
لبخندی زدم وبغلش کردم.
-گریه نکن مامانم..
سریع اشکاش رو پاک کرد وگفت:اشک شوقه دخترم..
ارتیمیس-خیلی خوشگل شدی بهاری..ایشاالله خوشبخت بشی..
قدردان به فرشته ای نگاه کردم که اگر برنامه اعتراف کارن رو نمیریخت شاید الان اینجا وتو این لباس نبودم.
تعریفا وتمجیدا به راه بود.
رفتم جلوی اینه و به خودم نگاه کردم.
یه لباس سفید بلند وشیک...ساده ولی شیک.
با ذوق به خودم نگاه کردم.
عاشق تور بلندم بود که بلند تر از دنباله لباس پشتم افتاده بود.
صدای ارایشگر که گفت:"اقاداماد اومده دنبال عروس.."بلند شد.
با ذوق واسترس تور رو روی صورتم کشیدم.
رها اومد جلو وبچه بغل تور رو روی سرم مرتب کرد وگفت:عین ماه شدی ابجی...
لبخندی بهش زدم که در باز شد وکارن اومد داخل.
یه فیلم بردار هم همراهش..
به مردم نگاه کردم که تو کت وشلوار مشکیش فوق العاده جذاب شده بود.
کت و شلوار مشکی وپیرهن سفید..با یه پاپیون مشکی..کفشای واکس زده که برق میزد..
به کفشاش خیره بودم که جلوم ایستاد.
کارن ناباور گفت:وااای خدا..این عروس منه؟اگه میدونستم عروسم انقدر خوشگل میشه زودتر ازدواج میکردم..
همه زدن زیر خنده..
اروم زیرلب خندیدم وخیلی نرم سرم رو بلند کردم وبه چشماش نگاه کردم که برق تحسین توش بود.
برق تحسین وعشق.
کارن-بهاری..چه خوشگل شدی خانومم.
فقط با لبخند وعاشقونه نگاش کردم.
بی اختیار دستم رو بردم جلو ویقه لباسش رو که کمی کج شده بود صاف کردم و گفت:شما هم خوشتیپ شدی اقاا..
کارن لبخندی زد نرم اومد جلو وخواست تور رو کنار بزنه که ارتیمیس اومد جلو وگفت:هی هی اقا..چیکار داری میکنی؟؟الان نه..
کارن اخمی کرد وگفت:میخوام صورت عروسم رو واضح تر ببینم امریه؟؟
رها-بله که امریه..الان نه اقا داماد کم صبر..الان نمیشه ببینی..
کارن اخماش رو توهم کشید وپر عطش وتشنه نگام کرد.
بی اختیار خنده ریزی کردم وگفتم:وقت بسیار است اقا..بعدا انقدر میبینیم که از دیدنم خسته میشی..
سرش رو اورد جلو و روی موهام رو بوسید واروم گفت:هیچ وقت ازت خسته نمیشم گل من..پوووف ما که انقدر صبر کردیم..بازم روش..عاشقتم عروس خوشگلم..
با عشقی که به وجودم تزریق شده بود چشمام رو بستم.
کارن دست گل رز خوشگلی رو سمتم گرفت وگفت:بفرمایید خانوم..
با ذوق دسته گل رو ازش گرفتم.
دستش رو سمتم دراز کرد.
با عشق دستم رو توی دستش گذاشتم که دستم رو برد جلوی دهنش وبوسه ای به انگشتم کنار حلقه ام زد وبا لبخند سمت در راه افتادیم.
صدای دست وجیغ همه بلند شده بود.
در ماشین رو برام باز کرد و بعد نشستنم در رو بست.
سپیده وارتیمیس باهم سوار ماشین ارتیمیس شدن.
از اینه چشمم خوردبه مانی که داشت خانوم واقا کوچولوش رو سوار میکرد وارمان که اومده بود دنبال مامان هم پشتمون راهی شدن.
توی ماشین کارن خیره منو نگاه میکرد.
خندیدم وگفتم:کارن جلوت رو نگاه کن..تصادف میکنیمااا..
کارن-اخه..تو اینجا..کنار من..اینجوری..مگه میتونم چشم ازت بردارم؟؟
زیرلب گفت:تا اخرشب چیکار کنم من؟؟از الان باختم که..
با شرم لبای سرخم رو گاز گرفتم و با لپای گل انداخته با ناز خجالت زده گفتم:کااااااااارن..
کارن-جان کارن..زیزی گولوی خجالتی من..اینجوری میگی کارن که بدتره..اونوقت شیطونه گولم میزنه به جای باغ بریم خونه و..
با مشت به بازوش زدم وشیطون گفتم: فک کردی من میام؟
کارن-نمیای؟
-نه خیر که نمیام..
کارن-مگه دست خودته..میدزدمت..از امشب مال منی..مال خود خودم...فقط مال من..حتی دیگه مال خودتم نیستی..
-اوهو..اقاهه زیادیت نشه..مگه مسواکتم؟؟
کارن-از اونم شخصی تر..
خندیدم ونگاه ازش گرفتم.
کارن-بهار من تحمل ندارم..جان کارن..یه لحظه ببینمت..بزن کنار اون تورو..
خندیدم.
کارن-جانم خنده هات..بهار میخورمتااا..تو ماشین وتو راه واینا نداره هااا..این پشتی ها رو میپیچونم میبرمت یه جای خلوت و..
خندیدم وبا ناز گفتم:اقای من یه کم صبر کن..به وقتش
به نرمی نگام کرد وگفت:اقای تو بودن..با افتخار ترین سمتیه که تا حالا داشتم..
با عشق ولبخند نگاش کردم.
داخل باغ بزرگ وشیک وسرسبزی شدیم که دور تا دور مسیر عبور ماشین کلی میز وصندلی که خیلی شیک چیده شده بودن وپراز مهمون بود.
چشمم خورد به روبرو که جایگاه نشستن عروس وداماد بود.
پر از گل رز تو رنگای مختلف بود.
با ذوق گفتم:وووی کارن..چقدر گل رز..
کارن-قابل خانومم رو نداره..
واز ماشین پیاده شد.
دور تا دور ماشینمون پر از ادم بود..از فامیل ودوست واشنا وهمسایه گرفته تاکارمندای شرکت کارن و یه عده ای نظامی..
کارن در سمت من رو باز کرد و دستم رو گرفت وکمک کرد پیاده شدم.
صدای موزیک بلند وشاد و تبریک ها ودستای مهمونا همه جا رو پرکرده بود.
کارن خواسته بود همه چیز به سبک ایرانی برگذار بشه به همین خاطر همه به سکوت دعوت شدن وعاقد که از دوستای بابا بود خطبه عقد دایم رو جاری کرد.
دفعه اول که عاقد گفت وکیلم..سپیده گفت:عروس رفته گل بچینه..
زیرلب خندیدم..این بشر تو امریکا هم ول نمیکنه ما رو.
کارن یه جوری معذب ومضطرب بود.
دفعه دوم:عروس خانوم وکیلم؟؟
ارتیمیس گفت:عروس خانوم زیر لفظی میخواد..
همه خندیدن..
کارن دست کرد تو جیب کتش و بسته مخملی رو در اورد و نرم بازش کرد.
زنجیر گردنبد رو که از جعبه بیرون کشید صدای دست و سوت همه بلند شد.
با لبخند زل زدم به گردنبدی که کارن سمت گردنم اورد وقفلش رو برام بست.
گردنبد رو روی گردنم صاف کرد وگفت:هر وقت این گردنبد رو لمس کردی..یاد من بیوفت..من همیشه اینجام..توی قلبت..یه دیوونه که تا ابد تو توی قلبش میمونی..
با لبخند گردنبد رو نگاه کردم.
خدای من..یه گردنبند قلبی شکل بود که به لاتین روش نوشته شده بود کارن و بهار.
اشک تو چشمام حلقه زد.
عالی بود.
فوق العاده عاشقش بودم.
عاقد-عروس خانوم وکیلم؟؟
با عشق به مرد مضطربم که عرق کرده بود نگاه کردم وگفتم:با اجازه بزرگترا..بله..
صدای دست وجیغ وسوت خوشحال همه بالا رفت ونفس سنگین وخیال راحت شده کارن بیرون داده شده.
مردم لبخند خوشحالی زد ودستش رو جلو اورد وتور بلندم رو بلند کرد وپشت سرم انداخت.
با عشق وچشمای مشتاق وپر عطشش جز جزصورتم رو از نظر گذروند.
واروم پیشونیم رو بالبای گرمش داغ کرد.
کارن اروم گفت:خیلی دوست دارم بهارم..مال من شدی..برای همیشه..
لبخند پر عشقی به صورتش زدم واروم گفتم:اره..مال توام..تا ابد..
همه با شادی برامون دست میزدن واون وسط چند نفری سوت بلبلی میزدن که با صراحت میتونم بگم یکیش ارمان بود.
یه شب فوق العاده شاد وهمه چیز تموم.
تازه شام رو با قر وفرهای فیلم بردار خورده بودیم و تو اغوش کارن عزیزم تو محلی که برای رقص تعیین شده بود میرقصیدیم.
تمام وجودم پر از لذت بود.
خدایا این خوشبختی رو ازم نگیر.
YOU ARE READING
*بهار*
Romance"بهار"اسم رمان واسم دختریست که اینار من راوی اون وزندگیش هستم.دخترسنگین وسرسخت وجدی والبته دست وپا چلفتی وزبون دراز وکمی شیطون وصدالبته پرو. امیدوارم خوشتون بیاد. امیدوارم باز هم مثل "رهای من"همراهیم کنین. "بهار"دومین اثر منه بعد از"رهای من"که بسیار...
