3روز از اون روز دعوامون تو بیمارستان گذشته بود.
سه روزی که من بادیدنش راهم رو کج میکردم واز سمت دیگه ای میرفتم و اون بدتر.
اعصاب اون خیلی داغون تر از من بود.
بی انصافی نکنیم اون بیشتر حق داشت..من حرفای بدی بهش گفته بودم...
توی این 3روزتمام حواسم جمع کارم بود که اتو ندم دستش
وتمام این روزها کارن مثل یه..یه..چی میگن؟؟عقاب..اره گمانم..مثل یه عقاب بالا سر همه بود وخیلی دقیق بر کار همه پرستارا ودکترا نظارت میکرد.
گوشه اتاقم کز کرده بودم وهنزفری تو گوشم وصداش تا ته زیاد واشکام بی اختیار تموم صورتم رو خیس کرده بودن.
همه چیز از یه دعوای لجن ومسخره با ارمان شروع شد.
یه دعوای واقعا بد...تا حالا اینجوری دعوا نکرده بودیم.
داغون بودم...خیلی داغون.
هه با دعوای ارمان شروع شد وبا تلفن نازنین جان تموم شد.
باز یه تلفن دیگه از اعضای خانواده نیک فر وکلی فوش وبد وبیراه جدید...
از همه دلخور بودم.
بعضی وقتا بعضی اتفاقات که به نظر کوچیکن باعث میشن زخمایی سر باز کنه که خودتم ازشون خبر نداری و فقط دوست داری خودتو خالی کنی..
تنهایی رو باهمه ابعادش حس میکردم.
چرا هیچکس رو نداشتم؟هیچکس دوسم نداشت؟؟
با تموم وجودم زار میزدم وشماره های گوشی رو نگاه میکردم...اسم کلی دوست وهمکلاسی وهمکار وفامیل که هیچکدومشون نمیخواستن ونمیتونستن ارومم کنه وهه حتی نمیتونستن دوسم داشته باشن.
خیلی دلم گرفته بود.
رو اسم عزراییل وایستادم.
به یکی نیاز داشتم ولی اون شخص کارن نمیتونست باشه..
اومدم از روی اسمش رد شم که دستم خورد روشماره اش وتماس گرفت باهاش.
سریع اشکام رو کنار زدم وبه سرعت قطعش کردم.
به ساعت نگاه کردم12شب بود..وااای خدا..خدا کنه خواب باشه متوجه نشه.
دو دقیقه نگذشت که گوشیم زنگ زد.
اسم عزراییل رو صفحه افتاد.
بر نمیداشتم یا نه باید برمیداشتم؟؟
بردارم چی بگم؟؟
خیلی هول کرده بودم.
بهترین راه این بود که بردارم وبگم دستم خورد.
بااین صدای داغون؟؟
چاره ای نبود.
دکمه اتصال رو زدم و گذاشتم کنار گوشم.
تمام تلاشم رو کردم که بغضم رو کنترل کنم وعادی حرف بزنم
صدای نگران ومشوشش به گوشم خورد که گفت:بهاااار..حالت خوبه؟؟چیزی شده؟؟ساعت12شبه.اتفاقی افتاده این وقت شب زنگ زدی؟؟
صدای نگرانش باعث شد بغضی که تمام تلاشم رو میکردم پنهانش کنم سرباز کنه وبترکه.
بلند زدم زیر گریه.
نگران گفت:بهااار چی شده؟؟
تنها صدایی که از من در میومد صدای گریه هام بود که مطمین بودم واضح میشنوه.
با تشویش گفت:بهار جان..حرف بزن..چی شده؟؟اصلا تو الان کجایی؟؟بهاررر
هیچی نگفتم...چقدر دوست داشتم یکی نگرانم باشه..حتی اگه موقتی باشه.
نگرانیش بیشتر شد وبلند داد زد:ده لعنتی حرف بزن..مردم از نگرانی..کجایی؟؟
بی اختیار اروم گفتم: خونه....من..من نباید مزاحم میشدم..دستم خورد.
دیگه نمیخواستم ادامه بدم.
تماس رو قطع کردم.
سرم رو روی زانوهام گذاشتم.
دلم خیلی خیلی بد گرفته بود ودعوای شدیدم با ارمان باعث شده بود بترکم...بترکم از تنهاییهام..از کارن..از نازنین..هه از نازنینی که ادعا میکرد کارن دوسش داره وفقط سرلجبازی با اقا بزرگ نمیخواد باهاش ازدواج کنه ومن این وسط یه عامل مزاحم بودم برای قد علم کردن کارن جلوی اقابزرگ..
موبایلم مدام زنگ میزد واسم عزراییل رو صفحه بود اما برام مهم نبود.نمیخواستم بیشتر از این جلوش بشکنم.
گمانم یه ربع یاده دقیقه ای گذشته بود که صدای زنگ مداوم وپشت سرهم در از جا پروندم.
پشت سرهم وبدون وقفه زنگ رو میزدن.
حتی علاقه ای نداشتم از اتاق برم بیرون.
بابا سریع پشت ایفون بله ای گفت ونمیدونم چرا جمله دیگه ای نشنیدم وبه دقیقه نکشید که صدای کارن به گوشم رسید که نگرام وبا نفس نفس گفت:بهار..کجاست؟؟
بابا-چی شده پسرم؟؟
کارن نگران گفت:بهارحالش خوبه؟؟کجاست؟
و صدام زد:بهااار..
مامان-خوبه..تو اتاقشه..کارن چی شده؟؟
صدای قدمای سریعی رو شنیدم وبعد در باز شد.
قد بلند کارن تو تاریکی هم قابل تشخیص بود.
سریع اومد جلوی پام زانو زد وگفت:بهارر..بهار جان چی شده؟؟
بار بغض ترکید زدم زیرگریه...
شوکه دستی رو موهام کشید وگفت:تو که داری منو نصفه عمر میکنی خانووم..فکر کردم خدایی نکرده اتفاقی برات افتاده..چی شده بهار جان؟؟با بابات اینا دعوات شده؟
باگریه گفتم:کارن
کارن-جانم؟
-منو از اینجاببر..تو روخدا..دوست ندارم اینجا باشم..
کارن-باشه خانووم..هر جور تو بخوای..بلند شو..
اروم زیرشونه مو گرفت وبلندم کرد وسمت در رفتیم که جلوی دردوست نداشتم به کسی نگاه کنم بازوی کارن رو گرفتم وسرم رو تو شونه اش فرو کردم.
کارن نگاهی به بابا اینا که با خروجمون سرپا شده بودن انداخت ودست انداخت دور شونه موگفت:من نمیدونم چی شده..تا اینجاش خیلی هم لازم نیست بدونم..فقط تا جاییش میدونم که بهار ناراحته..ونمیخواد اینجا باشه..
بابا سریع گفت:کااارن..قضیه..
کارن پرید وسط حرف بابا وگفت:ببخشید بابا...نمیخوام بدونم..لازم باشه بدونم اگه بهار بخواد خودش برام میگه..الان فقط میخوام بهار رو ببرم...میبرمش پیش خودم..
و دست رو دور شونه هام سفت کرد و به سمت بیرون هدایتم کرد.
مامان-بهااار
اهمیتی ندادم.
صدای غر زیرلب ارمانم شنیدم که گفت:ولش کنین بره..دختره روانی..
صدای زمزمه هاشون به گوشم میرسید اما مهم نبود.
کارن من سوار ماشینش کرد و راه افتاد.
سرم رو به شیشه پنجره تکیه دادم.
هوا سرد بود واین سرما به شیشه ماشین منتقل شده بود وشیشه سرد سرد بود.
سرماش لرزی به تنم انداخت اما دوست داشتم به چیزی تکیه کنم..هه جز این شیشه کسی رو نداشتم.
کارن-بهار حالت خوبه؟؟
حرفی نزدم.
اروم یه دستش رو گذاشت رو موهامو گفت:سرتو بردار از شیشه.بذار رو شونه من..شیشه سرده..مریض میشی..
بی اختیار به حرفش گوش دادم وسرم رو برداشتم و روی شونه های محکمش گذاشتم.
چقدر شونه اش محکم بود..اونقدر محکم که هر زنی میتونست بدون نگرانی بهش تکیه کنه..هه هرزنی جز من..من فقط برای مدتی میتونستم داشته باشمش.
بی صدا اشکام میریختن.
در حین رانندگیش نرم دستی به سرم کشید وزیرلب انگار با خودش حرف میزدگفت:چته تو اخه؟؟
دوست نداشتم کرور کرور اشکی که برای موقتی بودن اون ودل بی صاحاب عاشق خودم ریخته بودم رو ببینه وبایه نگاه تو چشمم عشق به خودش رو بخونه واسه همین به محض وایستادن ماشینش تو پارکینگ خونه اش پیاده شدم و راه افتادم به سمت خونه اش.
سریع ونگران صدام کرد ولی اهمیتی ندادم.
دوست داشتم یه جای گرم بشینم...به نشستن نیاز داشتم.
رفتم داخل خونه اش وروی اولین مبلی که تونستم نشستم واشکام رو پاک کردم.
سریع دنبالم دوید واومد داخل ولی بادیدنم که نشستم نفس راحتی رو بیرون داد واومد سمتم.
کارن-بهااار..بهتره یه کم بخوابی..فردا هم تعطیله..راحت وبی دغدغه اروم بخواب..پاشو..
وسعی کرد بلندم کنه.
با لجبازی وبغض گفتم:نمیخوام..
با ناراحتی گفت:چی میخوای؟چی میخوای که ارومت کنه؟؟
نمیدونستم..واقعا نمیدونستم.
اشکام دونه دونه اومدن پایین وگفتم:نمیدونم..
کارن کنارم نشست.
انگار اولش محتاط بود ولی بعد زیرلب گفت:به درک که سرحال شدی تیکه اش رو بهم میندازی..مهم الانته
ویه دفعه منوکشید تو بغلش.
انگار به همین نیاز داشتم.
به اغوش گرمش نیاز داشتم..بدون فکر به موقتی بودن یا هر چیر دیگه ای محکم خودم رو تو اغوشش فشار دادم و بلند بلند گریه کردم.
اروم کمرم وموهام رو نوازش میکرد وهیچی نمیگفت.
حس لمس دستای مردونه وگرمش که روی کمر وموهای بلند وازادم کشیده میشد رو دوست داشتم..
واقعا اغوش کارن چیزی بود که میخواستم...بعد از مدتی گریه با نوازشاش حالا اروم تو بغلش و سرم روی سینه اش بود واون مثل یه تخت بچه اروم تکونم میداد وارامش خاصی برام به ارمغان اورده بود..
دوست نداشتم وقتی خوابم برد ببرتم تو اتاق که از اغوشش جداشم..من خودخواه بچه اغوشش رو میخواستم..واقعا میخواستم.
واقعا بچه بودم..سر یه دعوای مسخره رو به کجاها کشوندم.
اره بچه بودم واین بچه امشب خودخواه ترین ادم روی زمین شده بود.
-کاااارن..
کارم-جان کارن..
-دوست ندارم وقتی خوابم برد ببریم تو تخت..
تعللی کرد وگفت:اگه ارومت میکنه..از بغلم جدات نمیکنم..
همینو میخواستم..محکم خودم تو آغوشش فرو کردم واروم گفتم:میکنه..
واونم حلقه دستاش رو دورم محکم تر کرد.
کارن-بهار جان..نمیخوای بگی چته؟چی انقدر بهمت ریخت؟؟
حرف نزدم که با صدایی که سعی میکرد شیطون باشه تا منو سرحال بیاره گفت:دوباره باید مکالماتت رو چک کنم؟؟
بانگرانی سریع سرم رو از سینه اش بلند کردم ونگاش کردم وگفتم:نه..
دوست نداشتم باز سر من با خانواده اش درگیر شه.
لبخندش محو شد وگفت:پس باز یکی زنگ زده..اره؟؟
دوباره سرم رو روی سینه اش گذاشتم وبا بغض گفتم:نه..هیچ کس..بهم قول بده مکالماتم رو چک نمیکنی
کارن-بهار.
-کارن...قول بده..
کارن-پووووف...قول میدم..خودت حرف بزن..چته بهار؟؟
-چرا هیچ کس منو دوست نداره؟؟
ناباور گفت:کی همچین حرفی زده؟؟بهار همه دوست دارن...
-پس کجان؟؟این همه که میگی... کجان وقتی بهشون نیاز دارم؟؟
کارن-بهارجانم تو خانواده ات رو داری که دوستت دارن..دوستات..سپیده..رها..نگو این حرفووو..اونا فقط نمیدونن که الان بهشون نیاز داری..
چونه شو روی سرم گذاشت وگفت:تو یه فرشته ای...مگه میشه چنین فرشته ای رو که باطن وظاهرش یکیه وانقدر حساس وظریفه که در عین شیطنتها ومحکم بودناش گاهی مثل یه دختر بچه 4ساله میشه رو دوست نداشت؟؟هااا دختر کوچولوی4ساله من..میشه دوست نداشت؟
سرمو تو سینه اش فشار دادم وگفتم:دیگه نمیخوام حرف بزنم..
بوسه نرمی روی موهام زد وگفت:باشه عزیزم..هرچی تو بخوای..
عزیزمش کل بدنم رو لرزوند.
خیلی نگذشت که با تکونهای ارومش ونوازشهایی که کمرم رو میکرد خواب به چشمام اومد.
خوب میدونست چیکار کنه...مثل یه تخت بچه تکونم میداد
وبا نوازشاش مستم میکرد.
اروم اروم به خواب رفتم.
BINABASA MO ANG
*بهار*
Romance"بهار"اسم رمان واسم دختریست که اینار من راوی اون وزندگیش هستم.دخترسنگین وسرسخت وجدی والبته دست وپا چلفتی وزبون دراز وکمی شیطون وصدالبته پرو. امیدوارم خوشتون بیاد. امیدوارم باز هم مثل "رهای من"همراهیم کنین. "بهار"دومین اثر منه بعد از"رهای من"که بسیار...
