part 23

1.1K 208 365
                                        

یونگی اصلا درکش نمیکرد اگه خواسته اش رفتن میساکی بود پس چرا اصلا با بنگ پی دی حرف زده بود که اون هم همراهشون توی خوابگاه بمونه؟ سوالش رو به زبون آورد

- گورش رو گم کنه؟ اما کسی که آوردش توی این خوابگاه تو بودی تو رفتی به بنگ می دی گفتی میخوای منیجرت پیشت باشه
- آره رفتم و دقیقا همین رو بهش گفتم میدونی چرا؟ تا فرصتای بیشتری برای اذیت کردنش داشته باشم

یونگی کلافه دستی به پیشونیش کشید و گفت:
- هوبا به خودت بیا تو این آدمی که داری نشون میدی نیستی تو اهل اذیت کردن کسی نیستی نمیتونی حتی به یه مورچه آزار برسونی از غصه یکی دیگه اشک تو هم در میاد تو نور و امید طرفداراتی اگه آرمیا بفهمن امیدشون داره یه نفر دیگه رو از زندگی ناامید میکنه فکر میکنی چه واکنشی داشته باشن؟

- اگه ارمیا بفهمن اونی که دارم ناامیدش میکنم کسی که باعث این حال متینه حتما خوشحال میشن
- نیست اون باعثش نیست اون به من،به متین کمک کرده چطوری میتونی گناه یکی دیگه رو پاش بنویسی؟

- گناه یکی دیگه؟ خیلی خب باشه اگر گناه یکی دیگه ست اگر اون هیچ اشتباهی نکرده پس چرا به متین نمیگی دوست پسر سابقش کی بوده؟ میتونی اجازه بدی متین بفهمه رفتی دست دوست پسر سابق اون یارو رو گرفتی اوردی تو زندگیش؟

یونگی مات موند انتظار این سوال رو نداشت و خب دروغ چرا کاملا مطمئن بود هیچ وقت نمیتونه همچین حرفی به متین بزنه نمیخواست ریسک این رو قبول کنه که حال متین باز هم بد بشه و باز کابوس های هر شبش برگرده هوسوک از این حالت چهره یونگی استفاده کرد و حق به جانب ادامه داد:

- دیدی؟ پس حالا فهمیدی اصلا هم بی گناه نیست؟ برای گناهکار بودنش همین دلیل که یه زمانی دوست پسر اون کثافت بوده کافیه

یونگی اخم کرد و پرسید:
- دوست پسر کسی بودن گناهه؟ یعنی اینکه من الان دوست پسر متینم گناه منه؟ بخاطرش گناهکارم؟

- آره اگه متین یه آدم اشتباه باشه و بره روح و روان و زندگی یه نفر دیگه رو نابود کنه اون وقت گناه تو اینه که دوست پسر یه آدم اشتباه بودی

خب در واقع این حرف کاملا غیرمنطقی بود اما لعنتی چرا انقدر منطقی به نظر میرسید که یونگی نمیتونست هیچ جوابی براش پیدا کنه؟ هوسوک به موعظه کردنش ادامه داد:

- من واقعا از تو تعجب میکنم چطور اجازه دادی این ادم به متین حتی نزدیک بشه از این نمیترسی متین یه روزی بشناستش و بازم مثل سابق حالش بد شه؟ هیونگ تا دیر نشده تا متین نفهمیده بفرستش بره

یونگی میخواست اما نمیتونست به اون پسر زیادی مدیون بود خیلی بیشتر از چیزی که تا الان براش انجام داده بود سرش رو پایین انداخت و گفت:
- به متین چیزی از اینکه اون کیه نگو

The ENDKde žijí příběhy. Začni objevovat