با صدای هوسوک چشماشو باز کرد در واقع مخاطب حرفاش خودش نبود داشت با جیمین پشت خط حرف میزد:
- من نبودم جیمینا... چرا من باید از کتک خوردن خودم لایو بگیرم؟ نه من حالم خوبه... باشه شنیدم. بله جین هیونگ من حالم خوبه نگران نباش نه به من آسیبی نرسوندن دیدن دارم لایو میگیرم ترسیدن رفتن... نه هیونگ نه بابا میساکی بود...
ای وای حالا یجور دیگه نگران نشو خوبه... اوووم خب حداقل فکر کنم خوبه... چرا من باید بزنمش خودمم ازش لایو بگیرم آخه؟
باشه هیونگ میدونم میدونم به همشون سپردی هر بار یکی شون ازم قرضش بگیره که وقت نکنم اذیتش کنم اما من دیگه انقدرم بدجنس نیستم که بگم اون همه ادم بریزن سرش و خودمم ازش لایو بگیرم
نگاهش سمت میساکی برگشت و با دیدن چشمای بازش سریع گفت:
- باید برم هیونگ بعدا بهت زنگ میزنم
گوششی رو قطع کرد و سمت میساکی رفت و بالای سرش ایستاد و سعی کرد نگرانیش اصلا هم معلوم نباشه
- بیدار شدی بالاخره؟ جاییت درد نمیکنه؟
میساکی به جای جواب دادن سوال هوسوک با خنده گفت:
- این اولین باریه تو عمرم که تو اتاق وی آی پی بیمارستان بستری شدم
هوسوک نگاهی به اتاقی که برای میساکی گرفته بود انداخت و گفت:
- خب... اوووم... بعدا از حقوقت کم میکنم
میساکی انگار دیوونه شده باشه بازم خندید:
- اشکال نداره حداقل یبار تو عمرا تجربش کردم
هوسوک دیگه طاقت نیاورد با اخم پرسید:
- واسه چی داشتن میزدنت؟
میساکی بازم خندید و با خنده اش گوشه لبش که پاره شده بود تیر کشید:
- چون مثل همیشه ازشون نترسیدم و بهشون باج ندادم
- باج برای چی؟
میساکی چشماشو بست باز موندن زیاد چشمش باعث میشد سنگینی زخمش پلک هاشو خسته کنه:
- بدهیای اون رو از من میخواستن سرشون کلاه گذاشته بود و فرار کرده بود و حالا که اون افتاده زندان بدهی اون رو از من میخوان
هوسوک بی اراده اخم کرد حتی از شنیدن ضمیر اون که به اون مرتیکه نسبت داده میشد هم منزجر بود پس صداش یکم بالا رفت:
- چرا باید بدهیای اون مرتیکه رو تو بدی؟ مگه نگفتی اون فقط دوست پسر سابقته؟
میساکی موقع گفتن حتی چشماشو باز نکرد:
- بار اول که بهم گفتن باید بدهی اون عوضی رو بگی منم همینو گفتم حتی مقاومت کردن و یه روز رو تخت یه بیمارستان غیر قانونی بیدار شدم زیر یه پارچه سبز بهم گفتن حتی اگه پول نداشته باشی دو تا کلیه و یه کبد داری مجبور شدم دفترچه حسابی که تمام عمر با بدبختی جمع کرده بودم رو بهشون بدم تا دست از سرم بردارن
چشماشو باز کرد مستقیم به هوسوک نگاه کرد و پرسید:
- فکر میکنی چرا یونگی هیونگ منو آورد پیش خودش؟ فکر میکی اون نگران روزی نبود که متین بفهمه من کیم؟
KAMU SEDANG MEMBACA
The END
Fiksi Penggemarفصل آخر از سری مجموعه im not ok و paper cuts دوستان تازه وارد توجه کنید به دلایلی واتپد پارت ها رو به هم ریخته آپ کرده از روی لیست میتونید به ترتیب شماره پارت ها مطالعه کنید این بوک شامل پارت یک تا صد و پنجاه هست
