سوهو قرص و اب رو دست مبین داد و گفت:
- بیا اینو بخور بهتر میشی؟ واقعا نمیدونی دلیل سردردت چیه؟
مبین قرص رو توی دهنش انداخت و بعد از سرکشیدن اب دوباره دراز کشید و گفت:
- نمیدونم از صبح بیخودی درده و هر لحظه فقط بدتر میشم یعنی اگه متین بیهوش نبود میگفتم دارم درد اون رو حس میکنم انقدر که بی دلیله
سوهو عمیق آه کشید روی میز جلوی مبل نشست و در حال ماساژ دادن پیشونی مبین گفت:
- بی دلیل چیه؟ اصلا مراقب خودت نیستی داری مثل ربات از خودت کار میکشی هم کارای خودت رو میکنی هم کارای متین هم رابین مگه یه ادم چقدر انرژی داره
مبین به پهلو رو به سوهو دراز کشید دستش رو روی زانو سوهو گذاشت و در حال مالیدن زانوش به شوخی گفت:
- انقدری دارم که...
اما حتی قبل از اینکه بخواد شیطنتش رو شروع کنه با صدای جیغ رابین حرفش قطع شد:
- بابا میگم چشم بذار من برم قایم شم تو دنبال من راه افتادی کجا قایم شم آخه؟ عموم راست میگفت سگ خری هستیا
نگاه هر دوشون سمت رابین برگشت که گوشه سالن داشت با هولی بازی میکرد هولی بی توجه به داد و بیداد رابین همچنین داشت با سری افراشته و سرخوش درست مثل سگ لوک خوش شانس دنبالش میرفت رابین سر جاش دست به سینه ایستاد و باز نق زد:
- چشم نمیذاری نه؟ باشه خیلی خب خودم میرم چشم میذارم شما تشریف ببر هرجا میخوای قایم شو
رو به دیوار شد و در حالی که چشماشو بسته بود بلند شمرد:
- یک، دو، صد و بیست و شش، هزار و سیصد و هفتاد و پنج، بیست و چهار، نود و یک... قایم شده باشی یا نه من اومدم
سوهو با خنده گفت:
- فکر کنم یه روز باید وقت بذاریم بهش شمردن یاد بدیم آخه بچه تو چجوری هزار و سیصد و هفتاد و پنج رو بلدی ولی یک تا ده رو نه
مبین با عشق به رابین نگاه کرد و جواب داد:
- همون جوری که مشاهدات رو بلده معلوم نیست این عددا رو از کجا یاد گرفته فقط همونایی که بلده رو میگه
درست همون وقت رابین به سمت مخالف دیوار برگشت و با دیدن هولی که سرخوش پشت سرش ایستاده بود و دم تکون میداد محکم به پیشونیش کوبید و حرکتش باعث دراورد صدای خنده پدراش شد اما حتی یه ذره هم به اون دو تا اهمیت نداد و باز داد زد:
- من با تو باید چیکار کنم؟ چرا نه چشم گذاشتن بلدی نه قایم شدن؟ نقاشی هم که بلد نیستی کارتونم که نمیبینی
همین جور داشت به غر زدنش ادامه میداد و با هر تیکه صداش بیشتر اوج میگرفت که بالاخره سوهو تصمیم گرفت بهش اخطار بده:
- رابینا یکم یواش تر بازی کن لطفا بابات سرش درد میکنه
رابین که با صدا زده شدنش سمت سوهو برگشته بود با شنیدن اینکه بابا سرش درده فوری سمت مبین که روی کاناپه دراز کشیده بود دویید و در حالی که دستای کوچولوش رو روی سر مبین میذاشت پرسید:
BINABASA MO ANG
The END
Fanfictionفصل آخر از سری مجموعه im not ok و paper cuts دوستان تازه وارد توجه کنید به دلایلی واتپد پارت ها رو به هم ریخته آپ کرده از روی لیست میتونید به ترتیب شماره پارت ها مطالعه کنید این بوک شامل پارت یک تا صد و پنجاه هست
