بلافاصله بعد از کات دادن کارگردان مبین بدون حرف محکم متین رو بغل کرد و متین شوکه دستاشو بالا گرفت و گفت:
- مبین نکن دارن نگامون میکنن
مبین فقط سرش رو توی شونه متین فرو برد و آهسته گفت:
- ببخشید ناراحتت کردم واقعا قصدم این نبود نمیدونستم برات انقدر مهمه
یونگی هم کنارشون اومد دستش رو روی کمر متین گذاشت و در حال نوازش کردنش گفت:
- وقتی قبول کنی بریم خونه خودمون میتونی هرچقدر بخوای به اشپزخونه مون گند بزنی باور کن تا وقتی به خودت آسیبی نزنی هیچی بهت نمیگم
متین لگد ارومی به ساق پای یونگی زد و نق زد:
- فکر زندگی کردن من تو اون خونه رو از سرت بیرون کن
از آغوش مبین بیرون اومد و اینبار به هردوشون هم زمان نق زد:
- یا شما دو تا انقدر بهم توجه نکنید من جنبه اش رو ندارم... کوکی بیا بریم همین جا برات شیرموز پیدا کنم بهت بدم
دست کوکی رو گرفت و فرار کرد یونگی مسیر رفتنش رو دنبال کرد و مشکوک پرسید:
- الان باز پسم زد؟ بابا ما تازه دو هفته ست آشتی کردیم
مبین چشماشو بست و سعی کرد روی احساسات متین تمرکز کنه و بعد با خیال راحت چشماشو باز کرد:
- نترس ناراحت نشده احتمالا فقط خجالت کشیده
و بعد در حال رفتن به سمت اتاق انتظارشون برای بدرقه کردن هم گروهیاش با خنده سر تکون داد و گفت:
- ای خدا نمردم و به چشم متین خجالت کشیده رو هم دیدم.
***
قرار بود هر کدوم از کاپلا هم زمان وارد اتاق فرار بشن و هرکسی که زودتر بیرون اومد اون برنده مسابقه بشه اما حالا که سه تا کاپلی که به مرحله نیمه نهایی رسیده بودن یه سرش متین بود تیم تولید واقعا مونده بودن باید چیکار کنن
دست اخر تصمیم بر این شد که یه دستگاه گیرنده ضربان قلب به مچ هر نفر ببندن و وارد اتاق فرارهای متفاوت بکنندشون و در نهایت به سرعت اتمام مومنت های اتفاق افتاده و حتی اینکه کدوم کاپل کنار هم ضربان قلب بیشتری رو تجربه کردن امتیاز بدن
بر مبنای امتیازات مسابقه قبلی قرار بود به عنوان اولین کاپل کوکتین وارد بشن که امتیاز بیشتری نسبت به دو تا کاپل دیگه داشتن درست قبل از شروع مسابقه یونگی که دقیقا کنار کارگردان ایستاده بود هشدار داد:
- معذرت میخوام از اینکه دخالت میکنم پی دی نیم ولی فکر میکنم برای این کاپل نیم ساعت زیاد باشه میشه واسشون محدودیت یه ربعه بذاری
نگاه چند تا از استفای اطراف و مبین سمت یونگی برگشت و کارگردان پرسید:
- یعنی انقدر به مگنه های گروهت اعتماد داری که فکر میکنی یه ربعه حلش میکنن؟
یونگی شونه ای بالا انداخت و گفت:
- خب در واقع بحث اعتماد نیست فقط تو خوابگاه ما همیشه یه شعار وجود داره اونم اینه نامجون و متین رو اصلا با هم تنها نذار و کوکی و متین رو بیشتر از یه ربع با هم تنها نذار
ESTÁS LEYENDO
The END
Fanfictionفصل آخر از سری مجموعه im not ok و paper cuts دوستان تازه وارد توجه کنید به دلایلی واتپد پارت ها رو به هم ریخته آپ کرده از روی لیست میتونید به ترتیب شماره پارت ها مطالعه کنید این بوک شامل پارت یک تا صد و پنجاه هست
