part 49

1K 189 317
                                        

وارد بار شد و با دیدن دو مرد آشنای گوشه سالن خلوت بدون اینکه بخواد از کسی چیزی بپرسه به سمتشون رفت هنوز بهشون نرسیده بود اما صدای پز دادنشون انقدری بلند بود که بتونه کامل بشنوه درباره چی حرف میزنن:

- هی هی هی اشتباه نکن اونی که اینجا بدبخت تره منم تو قل عاقل تره رو برداشتی نه تنها مدیریت استدیو خودش بلکه مدیریت نصف کارای اون کمپانی رو هم انجام میده من باید چی بگم که همیشه باید دنبالش باشم

مبادا بره به کاراموزا و هوبه هاش درباره کتاب صد و یک روش آزار و اذیت اطرافیان به خصوص منیجرش حرف بزنه اصلا هیچ میدونی اینکه هر بار یکی یه جای کمپانی یه چیزی منفجر کنه تورو بخوان یعنی چی؟

منیجر نیم نیدا دستی توی هوا تکون داد و با لحن کشیده گفت:
- قل عاقل اره؟ اره خب مدیریت نصف کمپانی باهاشه بدبختی منم همینه هربار از کارای کمپانی و بی توجهیاش عصبی میشه اونی که بین اون و کمپانی گیر میکنه منم

هی باید برم بیام پیغام ببرم پسغام بیارم شرایط صلح رو اعلام کنم گاهی میزنه به سرم برم واسه سازمان صلح جهانی کار کنم شاید بهتر باشه تجربشم دارم

میساکی با خنده به اون دو تا مرد مست که به جای اینکه پز آیدولشون رو بدن داشتن مسابقه ایدول کی بدتره میدادن نگاه کرد و اینبار به جواب نیومنیجر گوش داد:

- خوب شد گفتی سازمان صلح جهانی واسه یونسکو همراه متین رفته بودم اصرار داشت که حتما باید با همه اون بچه ها به زبان خودشون حرف بزنه احساس غریبی نکنن زبانشون چی بود؟

انگلیسی. حالا حدس بزن انگلیسی کی ضعیفه اما سرش اصرار داره؟ درسته اون یکی قلی که من منیجرشم من چطوری باید به رییس یونسکو که با عصبانیت جلوم ایستاده بود ثابت میکردم متین به یه بچه پنج ساله پیشنهاد سکس نداده فقط داره میگه شش ساله که آیدوله

میساکی به زور جلوی خنده اش رو گرفت و منتظر جواب منیجر نیم نیدا به این دوئل موند:

- حداقل اون توی زبانی که نمیفهمه زبون نفهمه من چی بگم که ایدولم وقتی سر لج میفته حتی تو زبانی که میفهمه هم زبون نفهم میشه؟ بذار اینو واست تعریف کنم

یبار وقتی تو هواپیما بودیم ازم خواست بلند شم تا بتونه کنار لیدرش بشیه پنج دیقه بعد دعواشون شد اومد ازم خواستم بلند شم تا جای خودش بشینه دوباره پنج دقیقه بعد لیدرش رفت باش حرف بزنه ام ده دیقه نشد دوباره اومد منو بلند کرد

مسیر پنج ساعته تا چین رو من فقط پنجاه بار جامو عوض کردم اخراش دیگه مهماندارا با افسوس نگاهم میکردن سرتکون میدادن یکی شون اومد ازم پرسید میخوام برم سر جای اون بشینم یا نه حالا بازم احساس میکنی از من بدبخت تری؟

نیومنیجر لیوانش رو روی میز کوبید و با سستی دستشو تکون داد و گفت:
- از بدبختی با من حرف نزن تو اون قلی رو برداشتی که حتی سمت مشروبم نمیره ولی من اونی رو دارم که هر بار مشروب میخوره تمام مدت باید شاهد معاشقه اش با میز و صندلی و ستون باشم

The ENDTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon