درو باز کردم و منتظر موندم سوزی بیاد داخل.خودشو جمع و جور کرده بود چون تو نگاهه اول نمیشد تشخیص داد یه مشکلی هست.
سوزی-سلام کبی.
-سلام.بیاتو یخ زدی.
سریع کشیدمش داخل و دروهم بستم.
سوزان-فرید خونس؟
فرید که داشت از پلهها میومد پایین گفت-سلام سوزان،دیگه دارم میرم دیرم شده.
-صبحونه نخوردی.صبرکن یه چیزی بخور بعد.
فرید-نه خیلی دیرم شده.
از رو میز یه تیکه کیک برداشت و گفت-همینو میخورم،سوزی خوشحال شدم دیدمت،کبریا کاری نداری؟
-نه فقط انقد تند اون کیکو نخور خفه میشی!یادت نره وقتی رفتی دنبال پسرا سیدنی رو هم باهاشون بیاری؟آدام با مدرسه هماهنگ کرده ولی توهم حواست باشه.
فرید-باشه یادم نمیره.فعلاً.
رفت و درو پشت سرش بست.سریع برگشتم سمت سوزان-تو همین الآن پالتوتو درمیاری،میشینی اینجا و کامل واسم توضیح میدی چیشده!
سوزان-نگران نباش فرار نمیکنم.
-تو که فرار نمیکنی ولی احتمالا سوان این وسط یکم وقفه بندازه پس عجله کن بگو چیشده دیشب تا صبح خوابم نبرد.
سوزان-باشه،خب،نمیدونم چطوری شروع کنم،منو اما،تصمیم گرفتیم دوباره بچهدار بشیم.
-اینکه عالیع!
سوزان-اما میخواست خودش باردارشه ولی من لجبازی کردمو گفتم چون وندی رو خودش باردار بوده منم میخوام این حسو تحربه کنم و اینبار من باردارشم.
-خب؟
سوزان-دیروز قبل از عروسی از بیبیچک استفاده کردم.جوابش مثبت بود.
-نمیفهمم چرا به اما نگفتی؟
سوزان-چون حسابی پشیمونم.خدای من،چرا فکر کردم میتونم مادرشم؟باید تا دیر نشده یواشکی برم یه مرکز سقط جنین و ...
-صبرکن ببینم!مگه نمیگی خودت خواستی لقاح روت انجام شه؟
سوزان-آره!
-کوفتِ آره!مگه الکیه بری بچه رو سقط کنی؟
سوزان-من به اتفاقی که برای خودم میفته فکر نکرده بودم.قراره چاق شم،شکمم شل و افتاده شه،یه عالمه استرچ مارک بیفته رو شکمم،معلوم نیس هیچ وقت مث سابق شم و بدتر از همه تا دوسال باید عین گاو شیر پس بدم!
دستشو گرفتم و گفتم-من نمیتونم بگم درک میکنم جون هیچ مردی هیچ وقت نمیتونه اینو درک کنه،هرکیم میگه میتونه غلط میکنه،ولی به این فکر کن که درعوض چی بدست میاری؟یه کوچولوی ریزه میزه از وجود خودت!بچهای که تو به وجود میاری و لحظه به لحظه بزرگ شدنشو حس میکنی،چطور میتونی بیخیال این حس شی اونم حالا که به این مرحله رسیدی؟
سوزان-حرفات خیلی قشنگن ولی یه لحظه به جر خوردن واژنم فکر کن!همه حرفات باد هوا میشه...
یه لحظه تولد سوان اومد جلو چشمم.
-اوهوم،راس میگی،پس باید بگردیم دنبال یه مرکز سقط جنین؟
سوزان شوکه گفت-من اومدم با حرفای قشنگت منصرفم کنی نه که کمکم کنی!
-ببین تا خودت نخوای این حرفا فایدهای نداره و با این حرفت مطمعنم کردی که خودت میخوای پس به جای بحث کردن بیا یکم کیک بخور فرید دو روز پیش درست کرده ولی گذاشتمش تو یخچال فکر کنم هنوز خوبه.
یه تیکه برداشت و گفت-برو واسم قهوه درست کن.
-باشه،چیز دیگهای نمیخوای؟
سوزان-بستنی ندارین؟
-نه چون من به لاکتوز حساسیت دارم و فرید میترسه یواشکی برم سراغ بستنی و اسهال بگیرم😅.
سوزان-خب حالا انقد برام بازش نمیکردی نمیشد؟قهومو بیار!
-باشه بداخلاق!ببین بدون فکرای منفی چقد همه چی خوب پیش میره،الآنم تو غصه چیزیو نخور،ناهارو اینجا بمون،باهم به اینکه چطور به اما بگی فکر میکنیم.
سوزان-فکرم حسابی مشغوله،یعنی مطمعنم اما خوشحال میشه ولی،دوماهه بهش دروغ میگم که پریودم.اینو چیکارش کنم؟
-راستشو بگو،البته یکم عندرآره چون دیشب فرید قبل از خواب دوساعت مخمو خورد که باید باهم صادق باشیمو این حرفا اونم بابت یه دروغ کوچولو!ولی بالاخره یادش میره.
سوزان-تو چیکار کردی که یادش رفت؟
-سکس!فکر نکنم رو تو جواب بده🤷🏻♂️،شیر و شکر؟
سوزان-خامه نارگیل داری؟
-اوهوم فکر کنم داشته باشیم.چطور؟
سوزان-به جای شیر بریز.و یه قاشق شکر!
متعجب یکم خامه نارگیل ریختم تو قهوهاش.
سوزان-به جای اینکه تعجب کنی یکم قهومو بو کن.
فنجونو به دماغم نزدیک کردم و شوکه گفتم-بوی بهشت میده!
سوزان-آره،میده،حالا فنجونمو از دماغت دور کن تا من دلم بگیره بخورمش!
-😒پررو.
سوزان ولو شد رو کاناپه و گفت-چقد خوبه خونتون.خیلی راحته.تو خونه خودم انقد حس راحتی نمیکنم.
-هروقت ناراحت بودی بیا اینجا پیش خودم😌.
سوزان-میام،پس فکر کردی الآن اینجا چیکار میکنم؟تو به طرز عجیبی تو پرت کردن حواس آدما از بدبختیاشون خوبی!
-حاملگیت بدبختی نیس بچه،معجزس،بیا قهوت.
دوباره نشست و ازم پرسید-میگم کبی؟
-هوم؟
سوزان-عحیب نیس که دلم میخواد قبل اینکه شکمم بیاد بالا واسه آخرینبار بیکینی بپوشم و تو ساحل قدم بزنم؟
-نه اصلاً هم عجیب نیس.
ناراحت گفت-ولی الآن زمستونه💔😭.
-یه فکری،نظرت چیه تو و سوزان و وندی هم باهامون بیاین؟قراره بریم جزیره کانگورو!اونجا الآن تابستونه.
سوزان😶-کانگورو؟
-میدونم عجیبه😅فرید میگه وقتی رفته بلیط بخره عاشق اسمش شده و بدون اینکه به چیزی فکر کنه این جزیره رو انتخاب کرده.🤷🏻♂️
سوزان-منکه تنهایی نمیتونم تصمیم بگیرم.بعدشم فقط خودمون؟
-باید با آدام و کوین هم صحبت کنم.میتونیم یه کشتی اجاره کنیم و چندروزی رو تو اقیانوس خوش بگذرونیم.فقط لطفاً قبلش به فرید چیزی نگو!اگه بفهمه هوس میکنه کشتی بخره و ما واقعاً پول همچین ول خرجی بزرگی رو نداریم.تازه راضیش کردم بیخیال ماشین جدید بشه.
سوزان-آخه کشتی؟
-تو که فرید رو نمیشناسی!پارسال میخواست یه جت قرمز بخره و اسمشو بزاره کبریا!
سوزان ترکید-جتِ قرمزِ کیبریا؟؟؟؟؟
-اوهوم.قرمز چون تو بچگیاش این تصورو داشته و کبریا چون فکر میکرد اینطوری راضی میشم😂.
بعد اینکه یه دل سیر خندید گفت-خیلی دوستت دارم کبی.خیلی حالمو خوب میکنی.
-منم دوستت دارم عزیزم.حالا قهوتو بخور یخ زد.میخوای برم برات بستنی بخرم؟
سوزان-نه چون یه حسی بهم میگه خودتم ازش میخوری و بعد که حالت بدشه فرید منو میکشه،بماند که هنوز به نظر مریض میای.نباید میومدم.
-آره این دو روز یکم ضعیف شدم چیز مهمی نیس انقد بزرگش نکن الآن فقط تو و بچت مهمین.
سوزان فنجون خالی زو گذاشت رو میز و گفت-میگم کبی؟
-هوم؟
سوزان-بچم چه پسر باشه چه دختر اسمشو میزارم کبریا!چون تو باعث به دنیا اومدنشی.و درضمن قراره پدرخوندهاش باشی.
خندیدم-بالاخره یاد گرفتی اسممو درست تلفظ کنی😍.
و بعد واسه مهربونیش بغلش کردم چون احساسمو با حرف زدن نمیتونستم نشون بدم.
سلام🥰
ازین پارت معلومه که میخوام ادامه بدم چون همتون تو پارت قبل کلی بهم لطف داشتین و میخوام بدونین واقعاً بابت انرژیهای مثبتتون ممنونم پایان این داستان طبق برنامه قبلیم پیش میره و قرار نیست یهویی و آبکی تموم شه.
بابت داشتن همچین خوانندههای خوبی به خودم افتخار میکنم و دوستتون دارم.
با عشق و محبت و علاقهی فراوون😌
🌞پریا🌞
ESTÁS LEYENDO
Obiymy
Romanceهر آدمی فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی خوب میکنه. و فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی بد میکنه...! بیچاره اونی که این دونفرش یه نفره🙃 پ ن:معنیobiymyآغوش هست #گی_کاپل 🌻پریا🌻
