new one

262 38 26
                                        

وقتی مامان پیشنهاد داد عکس‌های بچگیمو که ریخته تو لپتاپش ببینم انتظارشو نداشتم که پسرا انقد به عکس‌های بچگیم علاقه نشون بدن!توان و سوان همون اول بی علاقگیشون رو نشون دادن ولی پسرا رو پام نشستن و هیجانزده داستان پشت هرعکس رو میپرسیدن...اینجا کجاست؟چیکار میکنی؟این چه لباسیه پوشیدی؟اون کیه کنارت وایساده؟خیلی زود به یه عکس مشترک با فرید رسیدم تعجبی نداشت چون اون وقتا منو فرید همش در کون هم بودیم.تو عکس من هفت و فرید هشت سالش بود و دست انداخته بودیم دور شونه همدیگه و نیشمون باز بود.
شوان-این کیه؟
از نشناختنش تعجب کردم.پسرا خیلی شبیه فرید بودن حتی از شباهتشون میشد حدس زد.
-حدس بزن؟
ژوان-فرید نیس؟
مامان-خود کچلشه.
ژوان-واو چقد شبیه شوانه!
شوان-شبیه خودته نه من!
-بچه‌ها...جفتتون به فرید رفتین.
شوان-نه خیلی!
مامان-برین جلوتر عکسای بیشتری از تو و فرید هست اونجا سنتون بیشتره شباهتش به بچه ‌ها بیشتر میشه.
زدم عکس بعدی منو کهربا عین سگ و گربه افتاده بودیم به جون هم اون موهای منو میکشید منم به زانوهاش لگد میزدم جفتمون هم عین ابر بهار اشک میریختیم.
-مامان این عکس‌های عتیقه رو واسه چی دیحیتال کردی؟باید تو همون آلبوم خاک میخوردن.
مامان خندید-یعنی میگی خودت ازین عکسا نگرفتی از بچه‌هات؟
دست انداختم دور کمر بچه‌ها و جدی گفتم-معلومه که نه!
و همزمان رو به مامان چشمک زدم‌.من استاد گرفتن عکسای زاقارت از همه بودم جوری که خودشون هم نفهمن...
زدم عکس بعدی،من و فرید بیست و یکی دو ساله تو بیمارستان دوقلوهای کهربا رو بغل کرده بودیم و باهاشون عکس گرفته بودیم.
-واو!
شوان-این نی‌نی‌ها کین؟
-ویدا و ویهان.تازه به دنیا اومده بودن.
رو به مامان گفتم-دلم واسه کهربا و بچه‌ها تنگ شد.
مامان-دوست داشتن بیان ولی خب میدونی نزدیک کنکور بچه‌هاس.
-صددفعه به کهربا گفتم انقد این بچه‌هارو واسه کنکور اذیت نکنه میان پیش خودم همینجا درس میخونن.
مامان-اگه رتبه خوبی نیارن بهش فکر میکنن ولی الآن با این حرفا تو روش تربیت خواهرت دخالت نکن باعث میشی بچه‌هاش بیخیال درس و کنکورشون بشن.
-باشه تا وقتی کنکور بدن صبر میکنم.کاشکی منتظر فرید میموندیم جاش خالیه این عکسا رو ندیده.
مامان-وقتی اومد نشونش میدیم اینکه غصه نداره.
-اوهوم.
زدم عکس بعدی...یه عکس از من و پسرا آخرین باری که ایران بودیم.نمیدونم چرا فکر میکردم اون موقع خوب بودم ولی تو عکس که خوب به نظر نمیرسیدم‌.
شوان-بالاخره یه عکس از خودِ ارزشمندم!ببینید حضورم عکسو قشنگ کرده.
لپشو بوسیدم-مربای توت‌فرنگیم.
ژوان-منم هستم!
این دوتا معنی میده...منم تو عکسم...منم ببوس!
-معلومه که توهم هستی کلوچه گردویی من.
یدونه محکم بوسیدمش و باز باهم عکسای سفرمون رو دیدیم.
شوان-من چقد بزرگ شدم ازون موقع.
-داره سال میشه...معلومه که بزرگ شدین.
ژوان-ببین توان اینجا هنوز حتی نمیتونست راه بره.
-آره تو نخودی ترین حالتش بود.
شوان-بابایی هم کچله.
-آره...موهام هنوز درنیومده بودن.
مامان-بسه دیگه نمیخواد بقیشو ببینید.
شوات-من میخوام ببینم.
ژوان-منم!لطفاً...
-اشکالی نداره بزار ببینیم.
وقتی عکسای سفرمون تموم شد علت مقاومت مامانو فهمیدم.اولش فکر میکردم به خاطر اینه که من یکم حالم گرفته شده ولی با دیدن عکسای دوره‌ای که مامان پیشمون بود تازه عمق فاجعه رو فهمیدم.اولین عکس از من بود رو تخت بیمارستان تو بدترین حالت ممکن!تازه جلسه پرتودرمانیم تموم شده بود که تو راهرو بیمارستان حالم بد شد و چون خیلی ضعیف بودم و هرغذایی که میخوردم رو بالا میاوردم سه روز بستریم کرده بودن و با سرم و امپول سعی میکردن یخورده تقویتم کنن.این عکس تو روز اول ازم گرفته شده بود.مامان و فرید پسرا رو آورده بودن خیالشون راحت شه که من زنده‌ام و نمردم!پسرا هم حاضر نبودن دل بکنن و برن.مامان این عکسو گرفته بود که بعدن نشونشون بده و بگه دیدین بیخودی نگران بودین؟انگار پسرا هم یاد همون روزا افتادن چون شوان بلافاصله روشو برگردوند و سرشو تو گردنم قایم کرد.ژوان هم سریع لبتاپو بست و گفت-دیگه نمیخوام ببینم!!!-چیزی نیست...تموم شده...
شوان-ولی من ناراحت شدم!
ژوان-دیگه هیچ‌وقت اونجوری نشو.
-نمیشم قربونت برم.ناراحت نباشین منم غصه میخورم‌...
شوان-اصن ماما چرا اون عکسو نگه داشته؟
سوال خودمم بود.به مامان نگاه کردم.با حوصله توضیح داد- اونم یه دوره‌ای از زندگیتونه که نباید از خاطرتون بره،اگه فراموش کنید چقد سختی کشیدین که دیگه قدر لحظه‌های خوبتون رو نمیدونید...به همین راحتی نمیتونین دوسال از زندگیتون رو حذف کنید...مخصوصا بچه‌ها...اینا روزهای بچگیشونه که این شکلی گذشته.عوض اینکه نسبت بهش جبهه بگیرین ازش استفاده کنید که شکرگذار زندگی خوبتون باشین.وگرنه من مادرم دیدن اون عکسا برای من سخت‌تر از همتونه.
سر تکون دادم-حق با مامان...ولی برای امروز دیگه بسه.
مامان-بیاین بریم عصرونه بخوریم.
-شما برین...من‌یکم دیگه میام.
وقتی رفتن سریع لپتاپ مامانو برداشتم و رفتم تو اتاقم و درو هم پشت سرم بستم...رفتم رو تخت و لپتامو بازش کردم و دوباره زوم شدم رو عکس...رو پوست زرد و رنگ‌پریدم،رو بدن لاغر،لبای خشک و زخمیم و کلاه زشت و گشاد رو سرم...بچه‌ها هم انگار گرد افسردگی پاشیده بودن روشون.لبخند رو لبای هممون بود ولی چشامون نمیخندیدن.نمیدونم چنددقیقه گذشت ولی با باز شدن در و اومدن فرید به خودم اومدم و سریع لپتاپو بستم.
فرید-سلام عزیزم.
-سلام.
فرید-چیزی شده؟حالت خوب نیس؟
-خوبم.
فرید-صدات گرفته واسه همون...روزت چطور بود؟من که دارم از خستگی میمیرم نمیدونم چرا انقد خسته شدم امروز...میگم شب شامو از بیرون سفارش بدیم من حال غذا درست کردن ندارم فقط میخوام کنارت دراز بکشم یکم.
درحالی که این حرفا رو میزد لباساشم عوض کرد و اومد رو تخت کنارم دراز کشید.
فرید-کبی چرا ساکتی؟سرت درد میکنه؟من پرحرفی کردم؟لپتاپو چرا بستی؟داشتی پورن میدیدی من مزاحم شیطونی کردنت شدم؟ها؟
لپتاپو گذاشتم رو پاتختی و خودمو کشیدم سمتش و محکم بغلش کردم.
-دوستت دارم.
فرید-داری میترسونی منو...
-داشتم یه عکس از وقتی حالم خیلی بد بود میدیدم.
سریع گرفت چیشده و دستاش اتوماتیک دورم حلقه شد.
فرید-همه‌اش تموم شده رفته پی کارش.تو خودتو اذیت نکن.
-نمیشه...یادم اومد چقد مامان،بچه‌ها و مخصوصاً تو اذیت شدین.مامان حواسش به بچه‌ها بود ولی تو تموم فکر و ذکرت من بودم.چقد پابه‌پام اومدی بیمارستان،یه لحظه تنهام نذاشتی...یبار خستگی‌تو نشونم ندادی،کم نیاوردی،حالت بد نشد...
فرید محکم‌تر بغلم کرد و محکم چندبار موهامو بوسید و گفت-تو همه دار و ندارمی نباشی دنیا رو میخوام چیکار؟هوم؟
اشک تو چشام جمع شد.
-ولی آخه چرا من؟
فرید-این چه حرفیه؟واسه هرکسی ممکنه همچین اتفاقی پیش بیاد دلیل نمیشه تو خودتو اذیت کنی به خاطرش.
اشکم دراومد و زدم زیر گریه.
فرید-گریه نداشتیم،تموم شد اون روزای سخت...دیگه فکرشم نکن.اصن اون عکسو نشونم بده ببینم.
لپتاپو باز کردم و عکسو نشونش دادم.با دیدنش لبخند زد و گفت-یادته عین سه روز رو پیشت موندم بیمارستان و حتی واسه عوض کردن لباسام هم حاضر نبودم برم؟
-یادمه...
فرید-کلی اون چندروز حرف زدیم باهم،کتاب خوندم برات،فیلم دیدیم و خوش گذروندیم.ایناشو یادت رفته؟
اشکمو پاک کردمو گفتم-حتی یبار به شوخی واسه اینکه من کمتر غصه بخورم سعی کردی سوند ادرار وصل کنی رو خودت!
بلند خندید-آخرشم موفق نشدم،عوضش حسابی تو رو خندوندم.
-نزدیک بود بندازنت بیرون بی همراه بمونم!
فرید-حالا که ننداختن!!!
-من هنوز فک میکنم الکی گفتی نمیتونی...
فرید-باور کن نمیتونستم...میگم...بیا بقیه عکسارو هم ببینیم.تو همش همچین لحظه‌های خوبی پیدا میشه قول میدم.
بالاخره جرعت کردم بزنم عکس بعدی.خداروشکر من تو عکس نبودم.فرید بود که سوان و توان رو بغل کرده بود.
فرید-ببین چه شوهر خوشتیپی داری.
-خیلی!مردم برات.
فرید-پس بزن عکس بعدی زودتر تا نمردی خونت نیفتاد گردنم.
زدم عکس بعدی...من و بچه‌ها رو زمین داشتیم بادبادک درست میکردیم.لبخند زدم.
-خوشحالم ادامه دادیم.حق داشتی همشم بد نبود.
فرید-ولی برای امروز بسه.
لپتاپو بست و ازم دور کرد.
فرید-اصلا حالا که اینجوره بیا بریم برات لوبیاپلو درست کنم.
-مگه نگفتی خسته‌ای؟
فرید-خسته بودم.تو رو دیدمت خستگیم رفت.پاشو باهم بریم تو هم کمک کن.
-من کمک کنم؟
فرید-میدونم کمک نمیکنی ولی همینکه هستی هم خوبه.
اومدم بلندشم که نزاشت.
فرید-زوده هنوز.وقت داریم یکم بمون تو بغلم.
-باشه.
دوباره کنارش آروم گرفتم. دست کشید لای موهام و زیرلب گفت-خدایا شکرت...
لبخند زدم و خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم.آروم و بی حرف کنار هم بودیم که یه نفر در زد.مامان و بابا که اهل در زدن مفید و درست نبودن پس با توجه به شدت ضربه حدس زدم یکی از پسرا باشه‌.
-بیا تو.
در باز شد‌،شوان بود.
فرید-چیزی میخوای؟
شوان-میخواستم ببینم بابا خوبه یا نه؟
-بیا بغلم.
خودشو بین منو فرید جا کرد.
شوان-دیدم اومدنتون خیلی طول کشید گفتم شاید بابا ناراحت شده.
-نه عزیزم ناراحت نیستم‌.
شوان-معلومه که ناراحت نیستی مثلاً منو بغل کردی‌ها.
فرید-تا شما دوتا دل میدین و قلوه میگیرین من برم دوش بگیرم یکم سرحال شم.برگشتم شامو درست میکنم.
-برو عزیزم.من همینحا منتظرتم.
سر تکون داد و رفت.دماغ شوان رو بوسیدم سریع عقب کشید و غر زد-قرار شد دماغ نباشه...
-کی؟من که یادم نمیاد.
شوان دست از عقب کشیدن خودش برداشت و جدی زل زد بهم.
شوان-جدی خوبی؟آخه حس کردم خیلی ناراحت شدی.
-ناراحت شدم...بعد با فرید صحبت کردم و یادم اومد چقد خوشبختم که شماهارو دارم پس الآن خوبم دیگه لازم نیست دل نگرون من باشی عزیزدل من.
شوان-لابد شام هم میخواد بهت لوبیاپلو بده!
-اوهوم.از کجا فهمیدی؟
شوان-آخه کافیه اخم کنی تا فرید لوبیا پلو درست کنه برات.مث صلاح مخفیش میمونه.
-عاو،انقد لو رفته؟
شوان-حتی ژوان خنگولم میدونه وقتی لوبیاپلو داریم یعنی قبلش تو ناراحت بودی یا فرید میخواد مختو بزنه خرت کنه یه کاری انجام بده.
-نچ...این چه طرز حرف زدنه؟
شوان سرشو پایین گرفت و زیز گردنم قایم کرد و غر زد-راست گفتم دیگه.
موهاشو بوسیدم-بهترم میتونستی بگی.
شوان-اوکی ببخشید.
-اشکالی نداره.
ازونجایی که در باز بود نفهمیدم از کجا ولی توان و پاپی مسخره و احمقانش اومدن داخل اتاق.
-یا خود خدا!شوااان....
شوان-نمیزارم بیاد رو تخت،توان چیشده؟
توان-پاپی پی‌پی ک‌کرد!
شوان-خب به سارا یا ژوان بگو آوردیش اینجا که چی بشه؟
توان-با‌ب‌با..
-هوم؟اون توله سگو ببر بیرون بعد بیا صحبت کنیم.
شوان-من میبرمش...
توان زد زیر گریه حالا خر بیار و باقالی بار کن!وجود پاپی رو یادم رفت و از تخت اومدم پایین و وقتی زانوهام رو زمین نشست که ببینم توان چش شده پاپی پرید رو زانوم تازه حضور این بلای آسمونی رو یادم اومد.لال شدم هیچی نتونستم بگم با چشای گشاد زل زدم به پاپی که رو پاهام نشسته بود.شوان زود برش داشت و پرسید-بابا؟حالت خوبه؟سکته کردی؟مردی؟
با پارس نیمه بلند پاپی از شوک دراومدم و نفس کشیدم‌.تنها صدایی که میومد نفس کشیدن خودم بود حتی توان هم ساکت شده بود که همون لحظه فرید با یه حوله دور کمرش اومد و با دیدن وضعیتمون پرسید-چیزی شده؟
شوان-توان پاپیو آورد پاپی هم پرید رو پاهای بابا ، بابا ازون موقع حرفی نزده‌...
فرید هم اومد جلوم زانو زد و پرسید-کبی؟عزیزم؟خوبی؟
فقط زل زدم بهش،مغزم ارور میداد...
فرید-توان مگه باهات حرف نزدم و نگفتم حق نداری پاپیو بیاری جلو کبریا؟ببرم بدمش به دیاکو خوشحال میشی؟
ازونجایی که معمولا فرید از گل نازک تر به توان نمیگفت این اخطار خیلی سنگین واسش تموم شد و دوباره زد زیر گریه،این بچه این همه اشکو از کجا میاره؟
من ولی حس بهتری داشتم،یه حیوون،یه موجود زنده رو پاهام اومد و من هنوز زنده و سالم بودم!اهمیتی به فرید که داشت سعی میکرد توان رو آروم کنه ندادم و دستمو بردم جلو و نوک انگشت اشارمو زدم به گوش پاپی،یهو همه موضوع‌ها بی اهمیت شد،گریه توان بند اومد،فرید ساکت شد و شوان شگفت زده گفت-واااو!بابا؟
-توعم همون چیزی که من میبینمو میبینی؟
شوان-الآن داوطلبانه انگشت زدی به یه حیوون!
فرید-کبی من بهت افتخار میکنم!
نگاش کردم،منو مسخره میکرد؟دوباره تمرکزمو دادم به پاپی و انگشتمو گذاشتم رو پهلوش...حرکت قفسه سینش که با هر نفس تکون میخورد رو حس میکردم.
-عجیبه...
گردنمو کج کردم.
فرید-عزیزم داری نگرانم میکنی!عکس‌العملات غیرعادیه و کندتر از حد معمول عمل میکنی،سرت گیج نمیره؟
-خوبم.
فرید-پس...میخوای...
-میخوام بری لباس بپوشی زودتر.شوان توهم لطفا پاپیو ببر بالا.
شوان-ولی مگه ترست نریخت؟
-نه.یعنی،نمیدونم باید یکم بیشتر با خودم کنار بیام وقتی اینجوری زل زده بهم و زبونش بیرونه نمیتونم.
شوان-باشه.
-مرسی پسرم.
شوان رفت فرید هم رفت لباس بپوشه منم بی اهمیت به لرزش دستام توانو بغل کردم از اتاق رفتم بیرون ببینم چرا گریه میکرد.
-خب...بگو ببینم،چیشده؟
توان-پاپی پی‌پی کرد.
-اینو که گفتی یبار.
بغض کرد-رد ت‌ت‌تخت من!
-اوه...اشکالی نداره.برات عوضش میکنم.
مامان-کبریا جان خوبی پسرم؟رنگت پریده...
-چیزی نیس.فک کنم فشارم افتاده.
از یخچال یه بطری آبمیوه برداشتم و باز کردم.
-میخوری؟
توان-ن‌ن.
-باشه پس.
همونطوری که توان بغلم بود و آبمیوه میخوردم از پله ها رفتم بالا.تو راه به شوان رسیدم.
شوان-پاپیو گذاشتم پیش ژوان‌.
-مرسی عزیزم.
شوان-کجا میری؟
-میرم روتختی توان رو عوض کنم.
شوان-سارا رو بفرس!خودت استراحت کن.
-اشکالی نداره من خوبم.
موهاشو بهم ریختم.
-تموم شه میام پایین به فرید کمک کنم لوبیاپلو درست کنه.
شوان-باشه.
زود رو تختی توان رو عوض کردم و لباس‌چرک‌ها رو از کل اتاق‌ها جمع کردم بردم لاندری و بعد روشن کردن ماشین تازه خیالم راحت شد و متوجه شدم دیگه دستام نمیلرزن.یه نفس عمیق کشیدم و با اعتماد به نفس بیشتری رفتم سراغ فرید که داشت تو آشمزخونه لوبیاها رو خورد میکرد.
-من اومدم.
فرید-بهتری؟واست چایی‌نبات درست کردم!
-آبمیوه خوردم.
فرید-اوکی پس اینو خودم میخورم!
-کمک نمیخوای؟
فرید-میتونی سالادشیرازی درست کنی.
-باشه.
داشتم خیار و گوجه از یخچال درمیاوردم که فرید پرسید-نمیخوای درموردش حرف بزنیم؟.
-در مورد چی؟
فرید-هرچی!
-نه نمیخوام.
فرید-باشه.
برای عوض کردن بحث گفتم-شوان میگه هروقت میخوای خرم کنی لوبیاپلو درست میکنی برام.
فرید-هوووم...درسته!
-خیلی پررویی!
فرید-نمیشه منکر تاثیر مثبتش روی تو شد.اصن لوبیاپلو که میبینی حتی اگه بهت بگم تو یه گاوی میگی آره هستم.
-دیگه نه در این حد.
فرید-در همین حدود.
-ب...توعم ازین نقطه ضعفا داری!
فرید-آره؟چی هست؟
با نیشخند گفتم-کافیه بگم امشب من تاپم!
فرید-خدایا!غلط کردم...
-دیدی گفتم؟همیشه تاثیر مثبت میزاره.
داشتم با آرامش خیار خورد میکردم که سوان با شورت جلوم ایستاد و گفت-گشنمه.
-سوان من صددفعه بهت نگفتم سرما میخوری لباس بپوش؟
سوان-گفتی.
-خب پس چرا باز لباس تنت نیس؟
سوان-یادم رفت.ببخشید.
سرتکون دادم و بلند شدم یه چیزی بدم بخوره.تا کمر خم بودم تو یخچال که متوجه شدم یه چیزی غیر عادیه و سوان از جاش تکون نخورده.
-چیشده؟
سوان-چرا خواهش نمیکنی منو؟
چندلحظه طول کشید بفهمم چیشده.به فرید نگاه کررم دیدم ریز میخنده.منم خندمو خوردم،این بچه فکر میکرد اگه نگم خواهش میکنم عذرخواهیشو نپذیرفتم؟یدونه سیب درآوررم دادم دستش و گفتم-خواهش میکنم عزیزدلم.
یدونه محکم لپشو بوسیدم.با خیال راحت رفت.
-مطمعنم لباس نمیپوشه.فرید من زود برمیگردم خب؟لباس تنش کنم سرمانخوره.
فرید-باشه.عجله نکن...
پله‌هارو دوتا یکی رفتم‌بالا حدسم درست بود لخت نشسته بود رو زمین به سیبش گاز میزد.
-فک کردم قرار شد لباس بپوشی!
سوان-سیب نخورم اول؟
-بخور تا من واست لباس میارم.چرا رو زمین نشستی سرده،پاشو ببینم.
سوان-غر غر غر...
-من اونی که اینو یادت داده پیدا کنم تیکه بزرگش گوششه...
کمکش کردم لباس بپوشه و پرسیدم-میدونی پاپی کجاس؟
سوان-پیش توان.سارا هم پیششه.
-خوبه.کاری نداری با من؟
سوان-نه.
یه سری به پسرا زدم و مطمعن شدم جفتشون خوبن چون ژوانو خیلی وقت بود ندیده بودم.وقتی خیالم از بابتشون راحت شد برگشتم پیش فرید.دیدم هم غذا درست کردنش تموم شده هم سالاد منو درست کرده و داره دستاشو میشوره.
-عه تموم شد؟
فرید-اوهوم.واست ته دیگ سیب‌زمینی کنجدی گذاشتم.
نیشم باز شد-واسه همین کاراته که عاشقتم.
دستاشو با شلوارش خشک کرد و پیش‌بندشو درآورد و یه راست اومد تو دهنم.دستاشو دور کمرم حلقه کرد سرشو گذاشت رو شونم و در گوشم زمزمه کرد-میگفتی...
یادم اومد خسته بود و احتمالاً الآن خسته‌تر هم هست.
-تا غذا آماده شه بیا بریم یکم استراحت کن.
فرید-لازم نیس.
سرشو بلند کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم-تو خوبی؟
خیالشو راحت کردم-عالیم.
و دستامو دور گردنش حلقه کردم و شروع کررم به بوسیدن لباش‌.تو یه چشم بهم زدن همه چی جدی شد! تازه داشتیم به جاهای خوبش میرسیدیم که مامان با اهن اوهون وارد شد...
مامان-نا محرم نباشه من اومدم!.
خندم گرفت از فرید جدا شدم ولی فرید برنگشت سمت مامان همونجا پیشونیشو گذاشت رو شونم.فکر کردم لابد خجالت کشیده پس به مامان گفتم-چیزی میخواین؟
مامان-نه پس!اومدم مزاحم شمادوتا مرغ عشق بشم.اومدم ببینم شام چی داریم اگه نداریم درست کنم.
-فرید درست کرده...
و با چشم ابرو بهش فهموندم بره تا فرید رو بیشتر ازین معذب نکرده.البته خیلی زود با رفتن مامان فهمیدم دلیل خجالت فرید چیز دیگه بوده.
-خدای من فرید!داری از کنترل خارج میشی!تو کی وقت کردی شق کنی؟
فرید لبشو کاز گرفت و گفت-مگه دست منه؟
-نه دست منه!
فرید-خب منظورم اینه که...چیزه...
خندیدم-بیا بقیشو بریم تو اتاق.
دستشو کشیدم و رفتیم تو اتاق.اولین کارش قفل کردن در بود و زیرلب یه چیزایی در مورد اینکه مامان هروقت اوضاع بینمون بیریخت میشه انگار موشو آتیش میزنن و سر و کله‌اش پیدا میشه گفت و بعد با وحشی‌ترین حالتش برگشت سمت من.ازون نگاها که میگه نمیزارم حتی انگشتتم بدون اجازه من تکون بدی و حرف حرفه منه و بگی تاپی از کون دارت میزنم!منم مریض خود به خود نیشم باز شد و خودمو انداختم رو تخت.با چشای ریز شده اومد نشست رو پاهام و تیشرتمو زد بالا و خیره شد بهم، مونده بودم میخواد چیکار کنه و چرا تو درآوردن تی‌شرتم مردده و مکث کرده دیدم کلاً بیخیال درآوردن شده و شروع کرد به بوسیدن بدنم از گردن تا شکم،تا اون میبوسید من آروم آروم شلوارمو کشیدم پایین ،لازم‌نبود بگم بسه،خودش زود رفت تو کارش،کاندوم و لب رو آورد منم سعی کردم ساکت بمونم ببینم میتونیم رکورد سکس بدون حرف زدن رو هم بشکونیم یا نه؟فرید انقد عجله داشت که فرصت نداد شلوارمو کامل دربیارم،تا اون کاندوم رو باز کنه من چرخیدم و شلوارمو تا جایی که میشد و لازم بود کشیدم پایین تا پاهام باز شه.خیسی لب رو که روی پشتم حس کردم کامل شل کردم و آماده شدم،البته کافی نبود با اولین ضربه چون خودمو محکم نگه نداشته بودم ولو شدم رو تخت و فرید هم افتاد روم.
-آخ...لعنتی..!
فرید-چیشد؟
-میخواستم ببینم تا کی میتونم ساکت بمونم.بلند شو از روم سنگینی...
فرید غر زد-نمیدونی نباید انقد شل باشی؟نمیکی آلتم میشکنه؟
-حالا که نشکست!عوض این حرفا ادامه بده.
فرید دیگه بهم اعتماد نکرد و با دستاش جفت پهلوهامو چسبید که باز سر نخورم رو تخت.







سلام سلام!
خیلی طول کشید اپدیت کردن این پارت چون اول شروع کردم به نوشتن یه پارت دیگه و وسطش فهمیدم اون پارت یکم جلوتر از زمان حاله و اینو شروع کردم دیگه شرمنده.
عوضش پارت بعدی از الآن تقریبا آمادس!
با عشق
🦘پرپریا🦘

ObiymyWhere stories live. Discover now