doin time(1/5 year later)

421 52 82
                                        

بالا،پایین،بالا،پایین...به حرکات قفسه سینه‌ی فرید نگاه میکردم.خواب هفت پادشاهو میدید و خروپف میکرد.نرم و یواش ازش فاصله گرفتم و حتی ریسک نکردم از سرویس اتاق استفاده کنم.از اتاق زدم بیرون ولی هنوز حس خفگی میکردم.در خونه رو باز کردم و رفتم تو حیاط.روتاب نشستم و نفسامو شمردم.
-یک...دو...سه...چهار...پنج...شیش...
یکم که بهتر شدم به آسمون نگاه کردم.هوا امروز خوب بود و خبری از گرمای کلافه کننده تابستون نبود.انقدی نشستم که یکم بهترشم و بعد بلندشدم برگردم خونه.آفتاب خیلی برای پوستم خوب نبود‌ همینجوریشم سرم پر از پوسته و زخم بود.درو باز کردم و رفتم دسشویی.خبری از فرید و پسرا نبود.سارا و کوچولوها هم خواب بودن انگار. سه ماه قبل که آخرین پرتودرمانی رو انجام دادم مامان برگشت ایران.واسه منو به خصوص فرید سخت بود از بچه‌ها مراقبت کنیم پس دوباره سارا برگشت پیشمون.رفتم آشپزخونه واسه بچه‌ها صبحانه آماده کنم.میز رو آماده کردم و نشستم پشت میز منتظر که بقیه بیدارشن.سرمو گذاشته بودم رو میز و چشامو بسته بودم.انقدی که من خسته بودم این روزا فرقی نمیکرد دقیقاً چندساعت بخوابم.همیشه جا برای یکم بیشتر داشتم.اولین کسی که بیدارشد فرید بود.با چشای خسته ولی لبخند مهربونش اومد پیشم.
فرید-صبح‌بخیر عزیزم.
-صبحت بخیر.خوب خوابیدی؟
فرید-نه خوابم نمیبرد دیشب.توچی؟
با ناراحتی گفتم-من همین الآنم با چشای باز خوابیدم.
فرید-هی،بهترمیشی،سه ماه گذشته دیگه کم کم حالت بهتر میشه.
سر تکون دادم.
فرید-پسرا خوابن هنوز؟
-اوهوم.
سوان-بابا!
سریع برگشتم سمت صدا.سوان بود.
-صبحت بخیر دخترکم.بیا بغل بابا ببینم.
دوید سمتم.بغلش کردم و لپ آویزونشو بوسیدم.
سوان این روزا میتونست چندکلمه‌ای صحبت کنه ولی اولین کلمه‌ای که گفت رو هیچ وقت یادم نمیره:)حدسش سخت نیست نه؟
سوان-صبونه.
-اوهوم.الآن باهم صبحونه میخوریم.مگه نه فرید؟
فرید-اره.سوان بیا بزارمت رو صندلیت نشین رو پاهای کبی‌.
سوان بی مقاومت رفت.منم پیش‌بندشو بستم و صبحونشو گذاشتم جلوش.شیر و موز و بیسکوئیتی که خیلی دوست داشت و بدون اون هیچی نمیخورد.
-من میرم ببینم توان خوابیده؟
فرید-بیدارشه سارا میارتش.تو بشین پیش من.
-باشه.
فرید-نمی‌خوری؟
سختم بود بگم زخم دهنم چندباره سرباز کرده و نمیتونم.پس به زورم که شده شروع کردم.
فرید-چای نمیخوای؟
-نه.
فرید-چراخب؟
-آب میخوام.
فرید-حداقل آبمیوه بخور.
-میل ندارم.
فرید دستشو آورد جلو و با فشار دادن فکم مجبورم کرد دهن باز کنم.
فرید-زخم شده باز؟دهنتو باز کن ببینم.
سعی کردم از دستش دربیام ولی خیلی وقت بود زورم بهش نمیرسید.
فرید-آره.این لعنتی کی میخواد خوب‌شه؟سه ماه فاکی گذشته و زخمات انگار فقط بدتر میشن.
-عوضش یه هفتس تهوع ندارم.
فرید-چای شیرینتو هم میزنم خنک شه بخور.
-ممنون.
فرید-سرتو ببینم.
-لازم نیس.
فرید-ممکنه باز شب چنگ زده باشی و زخمارو باز کنی بزار ببینم.
کلافه کلاهمو درآوردم.
-ببین خوبم.
فرید-آره.بیا یکم کره بادوم زمینی بخور.دور تست رو برداشتم نرم باشه.
-مربا هم می‌خوام.
چشاش برق زدن.
فرید-اگه بدونی چقد با لقمه‌ای که قورت میدی هیجان زده میشم.این چندوقت که یا هیچی نمیخوردی یا وقتی میخوردی بعدش همشو بالا میاوردی عین کابوس همش جلو چشامه.
-خودمم همش انتظار دارم برم هرچی خوردمو بالا بیارم.
فرید-دیگه اون دورانو باید پشت سر بزاریم.تموم شد هرچی بود.مطمعنی مربا میخوای؟
-این خیلی بیمزس برام.مربا یکم بهترش میکنه.
فرید-البته!کدومش؟
سوان-ابلالو!
لبخند زدم-آلبالو.
همه هوش و حواسش پیش ما بود همش.
-تپلی ازینا میخوری؟
سر تکون داد.واسه خودمو دادم بهش.
فرید-من اونو واسه تو درست کرده بودم.
-دوباره درست کن خب!
فرید سر تکون میداد که سارا اومد و البته که توان همراش بود.
-سلام.
سارا-سلام.
توان رو گذاشت تو بغلم و رفت نشست.داشتم آب‌دهن آویزون توان رو پاک میکردم اونم واسه خودش قا‌ن‌قون میکرد فرید هم سرلاک توان رو آماده میکرد.
فرید-من میدم بهش.
-نه خودم میتونم.
فرید-تو هنوز صبحونتو نخوردی.
-یکم صبر میکنم شاید پسرا بیدارشن.
فرید-اوکی.
-توان بگو آ.آاااااااا
توان با تخسی نگام کرد و هیچی نگفت.عوضش سوان داد زد-آااااااااااااااااااااا.
لبخند زدم-چه دخترخوبی دارم:)توان دهنتو باز کن!
توان به زور یکم لای دهنشو باز کرد.یه قاشق گذاشتم دهنش که نصفشو ریخت بیرون.
-عجب بچه‌ی حرف گوش نکنی.خدا به دادم برسه.
فرید-میدونی قبلاً فکر میکردم این یکی مال منه.
-مگه نیس؟
فرید-نچ!شرط میبندم اینم اولین کلمه‌ای که بگه باباس ولی نه به من!
-حسودی نکن.
فرید-آخه تو فرصت نمیدی من واسشون پدری کنم:(.
-دردت اینه؟این تحفه تحویل شما.بگیر تا جونتو درآره به‌من‌چه اصن.منو دخترم صبحونمونو میخوریم.
سوان-آها!
-بخور عزیزدلم.
سارا تو این تایم غذاشو تموم کرده بود بلند شد بره‌.
-سارا لطفاً پسرا رو بیدار کن بسه دیگه هرچقدر خوابیدن.
سارا-اوکی.
و رفت.چقد از کم‌حرف بودن این بشر خوشم میاد من.
فرید-بخور کبی.
-میخورم حالا.
فرید-برنامت برا امروز چیه؟
-تو و پسرا رو بفرستم برین پارکی جایی هوا خیلی خوبه.
فرید-خودت چی؟
-منم میمونم خونه یکم می‌خوابم:)))))
فرید-درد داری؟
-نه!خوبم باور کن خیلی وقته درد خاصی ندارم.
فرید-مطمعن باشم؟سرت که درد نمیکنه؟
-نه حتی سردرد معمولیم ندارم.
فرید-خب جرا تو با ما نمیای؟
-پسرا میخوان بدوئن و بازی کنن من نمیتونم پا به پاشون برم.تو برو باهاشون یکم بازی کنن انرژی بسوزونن مثلاً تابستونه خب.
شوان-ما قراره بازی کنیم؟
-صبح بخیر مربا.
شوان-صب بخیر.
-بشین کنارم.ژوان کجاس؟
ژوان-اینجاس!!!
-بیا ببینم کولوچه.
شوان-داشتی میگفتی!
-آهان.قراره با فرید پدرپسری برین خوش بگذرونین!
شوان-من نمی‌خوام با فرید پدرپسری برم میخوام باتو برم.
فرید-اصن شما دوتا ارزونی همین باباتون من توان و سوانو دارم.
سوان-بابا.
و البته که به فرید نگا نمیکرد!
یه نگاه به فرید انداختم،یه نگاه به پسرا.باهم زدیم زیر خنده...خندمون که ته کشید گفتم-شوان‌جان.من نمیتونم بیام،دوست دارم ولی نمیشه.
شوان-کی خوب میشی پس!دیگه بیمارستانم که نمیری.داروهاتم که تموم شدن.خیلی وقتم هست دیگه بالا نیاوردی و میتونی راحت غذا بخوری.
-هنوز یکم مونده تا انرژیم برگرده.بهت قول میدم به زودی باهاتون همه‌جا بیام یه ثانیه هم تنهاتون نزارم.
ژوان-من نمیرم.میمونم پیشت.
شوان-منم.
-پسرا.همش خونه‌این من ناراحتم.برین بیرون،یکم خوش بگذرونین.
شوان-اون‌وقت کی مواظب تو باشه؟فریدم که نیس:/.
-پسرم من دیگه نیاز ندارم همش یکی مواظبم باشه.تو یادت نیس؟من قبلاً که مریض نبودم خیلی میشد تنها باشم الآنم همونه!
ژوان-ولی قبلاً یجور دیگه بودی.هروقت مث قبلت شدی اون‌وقت بیا بگو.
شوان-راست میگه.من دیگه خیلی اون‌وقتارو یادم نمیاد.
حس کردم یکی قلبمو گرفته تو مشتش فشار میدع.فرید-پسرا،دارین اذیتش میکنین.میگه میریم بیرون پس ماهم میریم دیگه بحثم نباشه.نهایتاً تا آخر تابستون کبی میشه کبی تپلی خودمون.یکم صبر داشته باشین.
سعی کردم شوخی کنم که نفهمن ناراحتم-من تپل بودم؟خیلیم خوب بودم.
شوان-فرید راس میگه تپل بودی هروقت بغلت میکردم نرم بودی.عین خرس!
چشام گرد شد-خرس؟
شوان- مث پو؟
فرید-راحت شدی؟همینو میخواستی گریزلی؟
-تویکی ساکت!
ژوان-حالا کی میریم؟
فرید-صبح که میمونیم خونه من یه ناهار کبی‌پسند درست کنم بچمون بخوره جون بگیره.عصر میریم.
-چی داریم؟
ژوان-توروخدا لوبیاپلو نباشه.این هفته سه بار خوردیم.
لبخند کمرنگی زدم.دیگه لوبیاپلو اون طعم خاص و قشنگ قبلو نداشت و یجورایی بیمزه بود برام ولی فرید هر وقت درست میکرد یجوری خوشحال و پرانرژی بود که هیچی نمیگفتم.
-منم هوس قورمه‌سبزی کردم:)
فرید-کاش از خدا یچیز بهتر میخواستم.
-عالیه.منم کمکت میکنم.
سوان-منم کمک!
فرید-کمکی که ازت میخوام اینه،اول این صبحونه لعنتیو بخور،بعدم از آشپزخونه برو بیرون.
-ولی...
فرید-ولی نداریم.سرلاک این پدرسگو هم دادم خورد.یه موز بدین دستش مشغول‌شه‌.
-همرو مالیدی به صورتش‌ها.
فرید-نه همرو دادم خورد.انقد حرف نزن و بخور.
چایم تقریباً یخ زده بود با خیال راحت خوردمش.فرید هم توانو گذاشت زمین.این بچه هم عین کرم لولید و رفت!میگم عین کرم استعاره‌ای در کار نیس:)از شیش ماهگی این حرکتو شروع کرده بود.عوض اینکه عین بچه آدم چهاردست و پا بره با دستاش خودشو رو زمین میکشید.اولش فرید سکته کرده بود فک میکرد بچه پاهاش مشکلی داره همون روز بردش پیش دکتر.دکتر هم با خنده برش گردوند و گفت بعضی بچه‌ها اینجوری راه میفتن مشکلی نیس فقط یکم دیرتر راه میفته!حالا این فسقلی ما یه سالشه و هنوز همونطور این‌ور اونور میره و فوضولی میکنه.
سوان-برم...برم...برم...
جیغ زد.فرید سریع گذاشتش زمین و اونم دوید و رفت.
شوان-منو برای ناهار صدا کنید.
-باشه پسرم.
ژوان-منم.
و اونام رفتن موندیم منو فرید.
فرید-چیه چرا تو لکی؟
-ناراحت تاثیری‌ام که رو پسرا مونده.انگار یهو روحشون چندسال بزرگ شده.
فرید-خب آدما تو سختی پخته‌تر میشن.برای شوان و ژوان هم خیلی سخت بوده.توهم دیگه نگران نباش گذشت اون روزای سخت.دیگه وقت خوشیمونه:)حالا پاشو برو تو دست و پام نباش.
ازجام بلندشدمو رفتم ببینم بقیه کجان.سارا حواسش به سوان و توان بود.پسراهم در اتاقشون رو بسته بودن و نخواستم مزاحمشون‌شم.یهو یه فکر احمقانه زد به‌سرم.رفتم اتاق مطالعه و در رو بستم.صندلی فرید رو کشیدم جلو و روش وایسادم تا دستم به چیزی که میخوام برسه.دقیق یادم نبود کجا گذاشتمشون ولی بعد کلی تلاش بالاخره پیداش کردم.یه بسته پاستیل عتیقه که مطمعن نبودم انقضاش نگذشته باشه.ولی بعد چک کردن دیدم مشکلی نیس.نشستم رو صندلی و بازش کردم.از بچگی تنها خوردن خوراکی‌های خوشمزه رو دوست داشتم.یدونه‌شو گذاشتم تو دهنم‌ و با خیال راحت لم دادم.چقد خوب بود میتونستم بدون نگرانی هرچی دلم میخواد بخورم.باخودم فکر میکردم باید چیزای بیشتری اون بالا قایم کرده باشم ولی فعلاً حوصله گشتن نداشتم.چشامو بستم و یدونه دیگه خوردم.به خودم اومدم دیدم بسته تموم شده و من از شدت پربودن معدم دارم بالا میارم.حس خوبی داشت هنوز.بلند شدم و رفتم تو اتاق،رفتم تو حموم و در رو قفل کردم.وان رو پر کردم و خودم لباسامو درآوروم و جلو آیینه قدی حموم ایستادم.به خودم نگاه کردم و دست کشیدم رو قفسه سینم.استخون‌هاشو میتونستم بشمرم.این مدت حدود بیست و سه کیلو وزن کم کرده بودم.چرخیدم دیگه بیشتر ازین نمیخواستم خودمو ببینم.تو وان دراز کشیدم و چشامو بستم.کی این خستگی تموم‌وقت تموم میشه و میزاره من یه نفسی بکشم؟حتی نفهمیدم کی خوابم برد.با صدای ضربه‌های پشت هم به در از خواب پریدم.
فرید-کبی؟کبی‌جان؟عزیزم؟کبریا؟
سریع بلند شدم و حوله‌مو پیچیدم دور کمرم و درو باز کردم.
-چیشده؟
فرید انگار نزدیک بود بزنه زیر گریه و در کمال تعجب زد.
فرید-ترسوندیم...
-فرید...چرا گریه میکنی؟
دستمو کشید و نشوندتم رو تخت.
فرید-همه‌جا رو دنبالت گشتم.صدای آب نمیومد.جواب نمیدادی.در قفل بود.ترسیدم بلایی سرت اومده باشه.
-خواب بودم.
فرید-دیگه هیچ‌وقت اینکارو باهام نکن.
-آروم باش.باشه قول میدم.
اشکاشو پاک کردم.اونم با حرص شروع کرد به خشک کردن بدنم.
فرید-تموم پوستت رفت.چرا انقد بی‌احتیاطی؟
-تو بهتری؟
دماغشو بالا کشید-اوهوم.
-من خودمو خشک میکنم و لباس میپوشم.بعدش صحبت میکنیم.
فرید-نمی‌خوام.
-فرید؟
فرید-من همینجا میمونم.تو لباستو بپوش.
دست کشیدم لای موهاش.
-باشه.
اومدم بلند شم که حولم افتاد.فرید با شک گفت-کبی؟
بیخیال گفتم-هوم؟
فرید-یه مشکلی هست!
-چیشده؟
فرید-اینجارو نگاه!
باهم خم شدیم و زوم کردیم رو آلتم.
-چیشده؟
فرید-نگاه کن.
آروم نوک انگشتشو کشید روش.یکم تکون خورد.
-توعم اونو دیدی؟
فرید-دیدم:)))))))
-یعنی...
فرید-بیا امتحانش کنیم!
-چطوری؟
فرید-تو فقط بشین و نگاه کن.
برم گردوند رو تخت و گفت-تو احساسش میکنی؟
-آره!
فرید-خوبه.
نوکشو آروم بوسید و زبونشو کشید روش.
-فرید...
فرید-کبریا!
-من بالاخره راست کردم💪.
فرید-منم کمک کردم😌.
-حالا چیکار کنیم؟
فرید-چیو؟
-این عزیز تازه به دوران برگشته رو!
خندید-من خودم درستش میکنم تو بخواب.
و هولم داد که دراز بکشم و خودش شروع کرد به بلوجاب دادن.حتی نصف کوتاه‌ترین ارضاشدن عمرم هم طول نکشید ولی خیلی خوب بود؛)از آخرین باری که شق کرده بودم هفت ماه میگذشت.آمارشو خوب دارم چون خیلی نگران بودم هیچ‌وقت دوباره راست نکنم....
فرید-خوب بود؟
-آره.میگم،یعنی هروقت بخوام میتونم...
فرید-هیس،نباید بهش فکر کنی فکر که میکنی انجام دادنش سخت میشه...
-درسته.
فرید-تو موقهیتش که قرار بگیریم همه‌چی درست پیش میره.
-اوهوم.
فرید-حالا پاشو لباس بپوش ممکنه بچه‌ها یهو بیان تو اتاق.
-دربازه؟
فرید-آره!
-چرا چیزی نگفتی پس!
فرید-ترسیدم استرس بگیری و کارت نصفه بمونه!
-پاشو ببینم.
فرید-باشه باشه عصبی نشو.
بلند شد.نگاش کردم.حالا خوشحال بود و اثری از ناراحتی چنددقیقه قبل تو صورتش نبود پس با خیال راحت انداختمش بیرون.
-بیرون.
فرید-نمیشه صبر کنم...
-نه نمیشه.
فرید-اوکی.من رفتم.
از اتاق زد بیرون.آروم بلند شدم.همون چنددقیقه هم کلی خستم کرده بود ولی خب چیزی از ارزشش کم نمیکرد😎.
سریع و پرانرژی لباس پوشیدم.یه مرحله دیگه جلو رفته بودم.رفتم تو پذیرایی و سوانو بغل کردم.
-سلام دختری:)
سوان-دلااااام.
لپ نرمشو بوسیدم و به خودم فشارش دادم.البته خیلی زود خواست که بره.مجبور شدم توانو بغل کنم😑😒.
توان-بَبَبَبَ.
-چیه هی بع بع میکنی.
توان-بَبَ.
-حرف نزن انقد چرا نمی‌خوابی؟
فرید-چیکارش داری بچه‌رو؟
-میخوام ساکت شه انقد بع‌بع نکنه.
دراز کشیدم و سر توانو گذاشتم رو سینم.
فرید-میگه بع بع؟
-آره.باز ازین برنامه‌های صدای حیوون‌ها واسش گذاشتین؟مگه نگفتم تلویزیون برای بچه خوب نیس؟
فرید-نه نزاشتیم.
توان-بَبَ.
فرید-دقت کن یکم!
-به چی؟
فرید-نمیگه بع بع.میگه بابا!
پشمام ریخت.با چشا گرد نشستم و توان رو هم بلند کردم.
-یبار دیگه بگو.
با تخسی نگام کرد و چیزی نگفت.
-توان؟بگو ببینم.بع بع کن برام!
فرید-زدی تو ذوق بچه من بودم دیگه نگاتم نمیکردم:)
-تو چرا ذوق کردی؟
فرید-آخه حالا ک به تو نمیگه شاید ب من بگه😁.
-آره توان؟
توان-بَبَ.
لبام کش اومد.
-ضایع شدی حالا؟
توانو انداختم هوا و دوباره گرفتمش.غشغش خندید.
فرید-توان به منم بگو.من!بابات؟
تا وقت ناهار فرید دور و بر توان میچرخید و بابا بابا میکرد ولی توان دیگه لب باز نکرد.
فرید-میبینی این فسقلی هم دیگه تحویلم نمیگیره.
شوان که واسه ناهار اومده بود پرسید-جریان چیه؟
فرید-توان بالاخره گفت بابا.
ژوان-به تو؟
فرید-نه!
شوان خندید-معلومه که به تو نمیگه!
فرید-من همش حواسم بهتون هست و دوستتون دارم چرا به من نمیگین بابا؟عقده‌ای شدم رفت.
شوان-چون بیشتر بابا رو دوست داری.الویتت باباس:)
ژوان-ولی الویت بابا ماییم:)پس اونو بابا صدا میکنیم.
فرید متفکر نگاشون کرد و بعد گفت-معلومه که الویت کبریا با منه این حرفا رو از کجاتون درمیارین تخم‌سگا؟
-فرید!چرا به پسرام‌ گفتی تخم‌سگ؟
شوان-حالا فهمیدی الویت با کیه فرید؟
اوپس!اصن حواسم نبود.
فرید-کبی؟
-عزیزدلم.حواست هست به بچه‌ها حسودی میکنی؟
فرید-اوکی!من اصن هیچی نمیگم دیگه تو بمون و پسرات!
-قهرنکن فدات‌شم:)))
فرید-قهرنیستم.غذاتو بخور.
-باشه صبر کن اول غذای توان رو بهش بدم.
فرید-من میدم.
-خودتم میدونی تو غذاشو بهش نمیدی فقط میمالی بهش.بزار من خودم میدم اینجوری خیالم راحت‌تره تو حواست به سوان باشه.
لباشو بهم فشار داد و گفت-اوکی.
با آروم شدن جو خونه از پسرا پرسیدم-فکر کردین کجا میخواین برین؟
شوان-شهربازی.
ژوان-فکر من بود!
شوان-چه فرقی میکنه؟
-دعوا نکنین.فکرخوبیه.
ژوان-مطمعنی تو با ما نمیای؟
-آره کولوچه.شماها حسابی خوش بگذرونین جای منم خالی کنین.فقط من یه لیست خرید دارم که باید تو راه برگشت به خونه برام بخرین:*
فرید-چی هست؟
-یه لیست از خوراکی‌هایی که این چندوقت نتونستم بخورم!من دلم همه‌چی میخواد!از چیپس و پفک و پاپ‌کورن تا ژله وپاستیل.حالا که میرین شهربازی برام‌پشمک هم بخرین.
پسرا هیجان‌زده خندیدن.منم خندیدم.چرا نمی‌خندیدم:)
شوان-شکلاتم میخرم برات.
-شکلات هم عالیه.مخصوصاً شکلات شیری.
ژوان-منم برات لواشک میخرم.تازه با پول خودم میخرم:)کلی پول توجیبی‌هامو جمع کردم برات کادو بخرم.البته لواشک کادو نیستا!یه‌چیز خوب میخوام بخرم.
-ای‌جونم چه پسری دارم من.قربون جفتتون برم من.
سوان-مممممممن!
-قربون توعم میرم.قربون اون نخودچی کوچولوهم میرم.
فرید-جدی می‌خوای همه اینارو بخوری؟
-معلومه که میخوام!میدونی چندوقته نخوردم:(
فرید-منکه چیزی نگفتم بخور نوش جونت.چرا ناهارتو نمیخوری؟
دلم نیومد بگم بیمزس برام.بلند شدم و از تو یخچال سس فلفل رو درآوردم.
-حوس یه‌چیز تند کردم میخورم.
فرید-شام برات غذای مکزیکی میگرفتم خب این چیه آخه؟سس فلفل تو قورمه‌سبزی؟
-میخوام خب‌.غذای مکزیکی‌ام دوست ندارم😒.
کلی سس زدم به غذام و شروع کردم‌.
فرید-تو قبلاً غذای تند نمیخوردی!انقد تند!
-الآن میخوام.تو غذاتو بخور انقد لقمه‌های منو نشمر.








سلام سلام
همگی سلام
همگی سلام
همگی سلام
ای زندگی سلام
ای زندگی سلام
ای عزیزای دلم...
من برگشتم:)))
هایده شدم براتون سلام سلام میخونم😅
این پارتو بخونین
منو فحشم ندین
منم دوستتون دارم:)))))
با عشق
🐒پریا🐒

ObiymyTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang