هر آدمی فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی خوب میکنه.
و
فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی بد میکنه...!
بیچاره اونی که این دونفرش یه نفره🙃
پ ن:معنیobiymyآغوش هست
#گی_کاپل
🌻پریا🌻
-آرومتر بدو ژوان.میخوری زمین. ژوان زبوندرازی کرد و به دویدنش ادامه داد.پوکر به مسیر رفتنش نگاه کردم و از شوان پرسیدم-چرا داداشت انقدر حرفگوش نکنه؟ شوان-چون من نیست! کاملا قانع شدم. شوان-میگم بابا؟ نشستم رو اولین نیمکت و درحالی که حواسم بیشتر پی ژوان بود که اگه خورد زمین متوجهشم گفتم-جونم؟ شوان-میشه یه چیزی بخوام؟ -البتع! شوان-میشه اتاق منو ژوان رو از هم جدا کنین؟ -البته که میش...چییییی؟ تازه توجهم جلب شد. -چی گفتی؟ شوان-میخوام اتاق خودمو داشته باشم.ژوان اذیتم میکنه،من میخوام نقاشی بکشم اون میخواد بازی کنه،من میخوام بازی کنم اون خوابه،من میخوام آهنگ گوش بدم اون میخواد درس بخونه.من میخوام... -فهمیدم!ولی مطمعنی؟ شوان-آره. -باید با ژوان هم حرف بزنم.بعد بهت میگم. دوباره با چشم گشتم دنبال ژوان.هنوز سالم بود!!!کلافه تکیه دادم.هزار دفعه از پارک آوردنشون پشیمون شده بودم و باز خر میشم قول میدم میارمش...تقصیر پسرا هم نبود.امروز سوان حسابی بدقلق شده بود و از صبح یه بند آژیر کشید!از شدت سر درد دوتا مسکن خوردم و پسرا رو آوردم پارک هم به قول یه هفته پیشم عمل کردم هم بچهداریو انداختم گردن فرید! -حوصلت سر نرفته؟ شوان-خیلی!باید میزاشتی خونه بمونم. -جدی؟ شوان-هدفون میزاشتم رو گوشم گریه سوانو نمیشنیدم! -موذی!!! ریز خندید و چیزی نگفت. -خب چیزی نیست که بخوای؟ شوان-یه چیزی هست ولی ولش کن! -نه بگو! شوان-میشه ازت کولی بگیرم؟ یه لحظه پوکر نگاش کردم ولی اگه این چیزی بود که میخواست،چرا که نه؟رو زمین جلو نیمکت زانو زدم و گفتم-بپر بالا. خوشحال دستاشو دور گردنم و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت-عجب چیزیه°!°!°دوسِت دارم بابا.تو بهترینی. چی میخواستم بیشتر از این؟ -ایستگاه بعدیمون کجاست؟ با انگشت درخت وسط محوطه بازیو نشون داد.زبلخان میخواست بقیه و به خصوص ژوان ببیننش! -کمربندا بستن؟آماده پرواز میشیم.یک،دو،سه...
فرید-ولی به برنامه عالی واسه دو روز دیگه هست! -نچ! فرید-دلایلت خیلی مسخرس!خب میتونیم اونجا تولد پسرا رو جشن بگیریم! -نچ! فرید-کوفته نچ!یه نچ گرفتی دستت هی میکوبی تو صورتم! اخم کردم و ناخودآگاه از دهنم پرید -نچ! قیافه برزخیشو که دیدم گرخیدم! -خب حالا!به نظر من بهتره تولدشون رو خونه باشیم.پسرا جشن نخواستن پس مهمونی درکار نیست.خودمون میمونیم خونه.شام موردعلاقشون رو درست میکنیم.کادوهاشونو میدیم و کیک میخوریم. فرید-فکر کن همه اینکارا رو تو آفریقا انجام بدیم! -گفتم نه یعنی نه!من دوست دارم اون موقع خونه باشیم. فرید-ولی اینکار تولدشونو خاص میکنه!تا آخر عمرشون یادشون نمیره ما واسه تولد بردیمشون آفریقا. -خودتو گول میزنی یا منو؟علت سفرمون پسرا و تولدشون نیست!منم میخوام وقتی ازمون جدا شدن خاطرات خوبشون فقط منو تو و خونمون باشه نه اینکه کجا رفتیم و چیکار کردیم!میفهمی؟میخوام خونوادهمون تو ذهنشون بولد شه نه سفر! فرید کلافه پوف بلندی کشید و گفت-امروز از رو دنده چپ بلند شدی؟ -دیگه اینو نگو! فرید-چرا؟بهت برخورد؟ -نه!ولی این ضربالمثلو تو لیست سیاه قرار دادم نمیخوام پسرا بشنونش.بگو از دنده لج بیدار شدی. فرید-چرا خب؟ -چون فهمیدم شوان رو معنی و ریشه این ضربالمثلا دقیق میشه.مثل همون غلام سیاه و این حرفا.نمیخوام بعد نژادپرستی برچسب سکسیستی هم بخوری! فرید-من هنوز مشکل این ضربالمثلو نفهمیدم! -چون نفهمی!دنده چپ به چی منتهی میشع؟ فرید-بدن؟ -نه خنگ خدا!حوا از دنده چپ آدم به وجود اومده! فرید-ولی ما آدما از جهش ژنیتیکی میمونا به وحود اومدیم! -پوووف!خیلی خنگ میشی بعضی وقتا.کلا اون موضوعو ول کن!فک کن ما از آدم و حوا به وجود اومدیم!آدم از خاک درست شده،و حوا از دنده چپ آدم!وقتی میگی از دنده چپ بلند شدی معنیش قشنگ نمیشه! متفکر گفت-راست میگیا!واسه ماشین هم همینو میگن.میگن چپ کرده،چرا نمیگن ماشین راست کرده؟ -فک کنم خودت میدونی چرا نمیگن راست کرده!!!!!!! خندید-کجا بودیم؟ -اونجا که من رو دنده لج افتادم و عمرا نظرم عوض شه!الآنم میرم پسرا رو بخوابونم تو هم پوشک این کوچولو رو عوض کن! فرید-اوکی.شیرشو دادی؟ -آره تازه خورده. رفتم تو اتاق پسرا. -مسواک زدین؟ شوان-آره. ژوان-آره. -خوبه.پسرای قشنگ من.آماده خوابیدنین؟ شوان-میشه یه چیزی بگم؟ -بگو پسری. شوان-من امسال واسه تولدم یه چیزی میخوام!اخمام رفت تو هم-حرفای منو فرید رو شنیدی؟ شوان-فقط اینکه تولد ما نزدیکه! -خب.بگو ببینم چی میخوای تربچه؟ شوان-من کتاب میخوام. -خیلی هم خوبه! شوان-تموم نشده. -ببخشید!چی میخوای؟ شوان-یه کتای که زبونش فارسی باشه.من بلدم فارسی حرف بزنم پس یاد گرفتن زبونش نباید خیلی سخت باشه!هست؟ -نه.خیلی هم آسونه.پس میخوای نوشتن زبون فارسی رو یاد بگیری!تو چی ژوان؟ ژوان-نه!میشه برای من یه پایه بوم نقاشی و یه عالمه رنگ بخری؟ -از نقاشی خوشت اومد؟ ژوان-نقاشی رو بوم خیلی باحالتر از نقاشی رو کاغذه!من عاشقشم. -خوشحالم خوشت اومده.چرا که نه!؟هر روتون چیزایی که میخواینو میگیرین.حالا دیگه بخوابین.لالایی بخونم؟ ژوان-میشه چشای تمشکیو بخونی؟وقتی اونو میخونی همیشه خوابم میگیره. -هوم چرا نمیشه قربونت برم.چشاتونو ببندین و به چیزای خوب فکر کنین. یه نفس عمیق کشیدم. -کاش میشد با رنگ رنگین کمون ساخت کاش میشد با تو یه آسمون ساخت یه آروم آبی پر ابر بهاری... وقتی از خوابیدنشون مطمعن شدم چراغ خواب اتاقشونو خاموش کردم و برگشتم پیش فرید.سوانو خوابونده بود و خودشم خواب بود.با لبخند به خروپفش گوش دادم.بعله صددرصد خواب بود.آروم و بی سر و صدا کنارش دراز کشیدم و به نیمرخ جذابش زل زدم.پسرک لجباز و دیوونم.هنوز خوب خوابم نبرده بود که سوان شروع کرد به نق زدن.بیخیال فرید شدم این چندوقته همه مسئولیت سوان رو انداخته بودم گردنش.سوان رو بغل کردم و رفتم بیرون از اتلق که فرید بیدار نشه.آروم تکونش میدادم و خیره شدم به صورتش.پوستش صافتر شده بود و چشماش بازتر!با اون چشای سبز عسلی گرد نگام میکرد.کم کم ساکت شد و جفتمون زل زدیم به هم.عجیب بود برام.این بچه کی انقد تغییر کرد؟چرا من نفهمیدم؟به صورت دوست داشتنیش نگاه کردم و زیر لب گفتم-ببخشید دخترم.قول میدم دیگه تنهات نزارم.هیچوقت! انگشت اشارم که نزدیک صورتش بود رو گرفت تو مشت کوچولوش.خندیدم-تو هم قول دادی؟قبوله!بهترین پدر دختر برای همیشه!!!هوم؟اصلا سفرم با خودم میبرمت.میدونم.میدونم.فرید دیوونه میشه!ولی حریف زبون من نمیشه دردونه.حالام بگیر بخواب بابایی خوابش میاد.بخواب نور کوچولو...
سلام🤩🤩🤩🤩🤩 بچه چهارم ریکی مارتین و جوان یوسف به دنیا اومده😭 بچه پسره پس بچه چهارممون هم پسره🤷🏻♀️ دیگه خیلی اسپویل شد ولی مهم نیست من ذوقمرگم ذوق مرگ😭
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.