لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
بعد از مدت کوتاهی از سکوت بیناشون، بالاخره ژان به حرف اومد و علت اصلی حضورش در اونجا رو یادآور شد.
+ میخواستی بهم مدارک نشون بدی
ییبو با یادآوری مدارک و مکالمهای که با مباشر داشت، از سرجاش پرید. چانیول و تمام حرصهایی که بخاطرش خورد رو فراموش کرد و به سمت میزش رفت و دستگاه ضبط موردنظرش رو برداشت.
هردو روی صندلی های میز اتاق پسر نشستن و ییبو بعد از اینکه توضیحات لازم درمورد مباشر رو داد، ضبط رو روشن کرد.
«فلش بک، مکالمهی ییبو و مباشر»
بعد از گذشت چند بوق، که کمکم داشت ییبو رو به سمت نگرانی سوق میداد، بالاخره صدای مردی که بهنظر میومد در اواسط ۵۰ سالگیاش قرار داشت، به گوش پسر رسید.
= بله؟
_ سلام آقای لو...وقتتون بخیر...من وانگ ییبو هستم، امیدوارم مزاحمتون نشده باشم
چند ثانیه سپری شد و فقط سکوت بود که به گوش میرسید.
= شما....؟
سردرگمی و تعجب صریحی که در لحن صدای مرد پیدا بود، به ییبو اطمینان میداد که به هویتش شک کرده، اما از حدسش مطمئن نیست.
_ پسر وانگ کوان..
= اوه...وانگ ییبو، اره...درسته..تو پسرشی...ییبو
_ پس هنوز به یاد دارید...
= مگه میشه پدرت رو فراموش کنم؟...سالهای خدمت به اون مرد...بهترین دوران زندگیام بود
لبخند کمرنگی روی لبهای پسر شکل گرفت. تا جایی که بهیاد داشت، پدرش همیشه و سر زبان همه، به عنوان شخصیتی محبوب و ماهر شناخته میشد.
= باورم نمیشه که...دارم باهات حرف میزنم ییبو...زمانی که تو میخواستی به دنیا بیای...من کنار پدرت بودم...به وضوح شوق و اشتیاقی که در چشمهاش موج میزد رو یادمه...تو برای اون تمام دنیاش بودی...
ییبو لبخند بیجونی زد، اما چیزی نگفت. در حقیقت حرفی برای به زبون آوردن پیدا نمیکرد، خودش هم از همهی اینها اطلاع داشت.
= هنوز هم باورش سخته که همچین شخصیتی رو از دست دادیم
_ اون روز...دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
سکوتی که لحظاتی نسبتا طولانی پشت خط ایجاد شد، برای ییبو مبهم بود. نمیدونست علت اون سکوت چی بوده، اما وقتی کنجکاوی از شنیدن پاسخ موردنظرش امانش رو برید، خواست حرفی بزنی که بلافاصله مرد گفت:
= پس بالاخره یکی شجاعت رویارویی با حقیقت رو به بهدست آورده...البته، از پسر اون مرد بزرگ غیر از این انتظار نمیرفت
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
