لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
یقه بافتش رو مرتب کرد و دستی توی موهاش کشید. ساعتش رو روی مچش بست و کتش رو برداشت. بعد از پوشیدنش، ادکلنش رو روی گردن و مچ هاش اسپری کرد و به طرف سهون که تمام مدت بهش خیره بود برگشت.
+ چطورم؟
سهون: مثل همیشه
+ یعنی چطوری؟
سهون: هات و سکسی....
ژان نیشخند ریزی زد و لبه تخت نشست.
+ درد که نداری؟
سهون: نه خوبم...نیازی نیست نگرانم باشی
+ زود برمیگردم
سهون: کسی مجبورت نکرده
+ هی اوه سهون...نکنه دیگه دلت نمیخواد همراهیم کنی؟
سهون: انقدر دراماکویین نباش ژان و بذار از تعطیلات اجباریم لذت ببرم
+ من رو باش که به خاطر تنها گذاشتنش عذاب وجدان داشتم
سهون: نداشته باش....با مارک میری؟
+ اره
سهون: خیلی خب...برو دیرت میشه...
ژان چشم هاش رو توی حدقه چرخوند و از سرجاش بلند شد. بدون اینکه نگاهش کنه من رفتمی گفت. سهون ریز ریز به واکنش هاش میخندید و درست قبل از بیرون رفتنش از اتاق گفت:
سهون: هی ژان...موبایلم دستمه
ژان به من چه ای زیرلب گفت و از اتاق بیرون رفت. همونطور که بابت این ملاقات های ناگهانی و تنها بودنش غر میزد، به طرف ماشین رفت.
ولی با چیزی که دید توی چند قدمی ماشین متوقف شد. با دیدن تیپ جذاب مارک، سوتی زد و نگاهش رو از سر تا پاش چرخوند.
مارک: چیه رئیس؟
+ واو...اولین باره اینطوری میبینمت...جذاب شدی
مارک درحالیکه نیشخندی روی لب هاش بود، چشمکی زد.
مارک: بعضی جنبه ها رو باید برای مواقع خاص گذاشت
+ اوه...البته....سوپرایزم کردی....
زبون ژان واقعا از حجمی که مارک میتونست جذاب باشه بند اومده بود. گرچه همیشه جذاب بود ولی حالا، با این تیپ، یکم فراتر از تصوراتش بود.
مارک: بریم؟
+ البته چرا که نه
هردوشون سوار شدن و حدود نیم ساعت بعد، ماشین رو نزدیک مقصدشون پارک کردن و پیاده شدن. ژان کتش رو توی تنش مرتب کرد و با یک قدم فاصله، جلوتر از مارک به طرف ورودی رفت.
با قرار گرفتن نگهبان مقابلشون، مارک کارت عضویت وی ای پیشون رو مقابلش گرفت و نگهبان به محض دیدنش، تا کمر خم شد و بعد از مقابلشون کنار رفت.
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
