part 2 (S3)

239 60 156
                                        

چانیول تکیه داده به دیوار، درست کنار تخت ایستاده بود. نگاهش به نقطه‌ی نامعلومی خیره و نفساش بریده‌بریده، تند و عمیق می‌رفت و میومد.

اون همیشه همون چانیول پرحرف و شوخ بود، همیشه با شوخی هاش، با مسخره‌بازی هاش می‌تونست از سطح سنگینی و تنش فضا کم کنه، اما در اون لحظه، انگار چیزی از چانیول قبلی باقی نمونده بود.

ژان  لحظه ای بهش نگاه کرد. دستهاش ناخودآگاه مشت شد، اونم ترسیده بود. حتی نفساش درست بالا نمیومدن، اما الان وقتش نبود. باید خودش رو جمع میکرد، باید محکم می‌موند.

جلو رفت. دستش رو گذاشت روی شونه‌ی چانیول و کمی فشار داد.

+ چانیول…بسه..بیا بریم بیرون

چانیول هیچ واکنشی نشون نداد. فقط همون‌طور ایستاده بود، انگار اصلاً صدای ژان رو نشنیده بود. ژان دستشو محکم‌تر فشار داد، این‌بار مجبورش کرد سرش رو بالا بیاره.

چشمای چانیول قرمز و پر از اشک بود. قطره‌هایی که هنوز نچکیده بودن، اما برق میزدن. نگاهش پر از خستگی، پر از شکستن، پر از ترسی خالص بود.

لباش لرزید. صداش خش‌دار و گرفته بیرون اومد:

چان: من… من باید چه غلطی بکنم ژان؟ هان؟ بگو…چطوری درستش کنم؟

نفسش برید، لحظاتی مکث کرد و بعد دوباره گفت:

چان: اون…داغون می‌شه…می‌شکنه…شاید اصلا داغون شدن، کلمه‌ی درستش نباشه…اون…می‌میره ژان…می‌فهمی چی می‌گم؟

صدای آخرش شکست. نفسش انگار توی گلوش گیر کرد و نتونست ادامه بده. ژان چشم‌هاش رو بست. سینه‌ش بالا پایین می‌شد، میدونست حال چانیول چقدر بده اما نباید اجازه می‌داد اونم بهم بریزه، الان وقتش نبود.

یه قدم دیگه جلو رفت. دو دستشو گذاشت دو طرف شونه‌ی چانیول و آروم، اما جدی تکونش داد.

+ گوش کن… من نمی‌ذارم اتفاقی براش بیفته، می‌فهمی؟

نگاه مصممش توی نگاه لرزون چانیول قفل شد.

+ من اینجام، دکتر اینجاست، تو اینجایی…لوهان و خیلی از افرداتون که شرایطشون مثل توعه

چشم‌های چانیول پر از اشک بود. هیچی نمی‌تونست جلوی اون بغض لعنتی رو بگیره. سرشو پایین انداخت. نفس کشیدن براش سخت شده بود، انگار  یکی گلوش رو گرفته بود.

+ تو باید قوی باشی، می‌فهمی؟ خودتو جمع کن. تو این وضع اونا به تو تکیه کردن…اگه تو هم تسلیم بشی، کی می‌مونه؟

چانیول چشم‌هاشو بست، صداش لرزید، اما سعی کرد چیزی نگه.

ژان این بار آروم تر گفت:

+ برو یه کم استراحت کن. دوش بگیر، یه چیزی بخور…بعدش برگرد پیشش. اینجا موندن و زل زدن به تخت، چیزی رو درست نمی‌کنه

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now