لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
تا زمانی که از برده شدن ژان توسط مارک به اتاقش مطمئن نشد، بین در مونده بود. وقتی خیالش کمی راحت شد، در رو بست و بهش تکیه داد.
کم کم لیز خورد و روی زمین نشست. پاهاش رو بغل کرد و سرش رو روی زانوهاش گذاشت. با یادآوری چهره درمونده ژان، جوشش اشک توی چشم هاش رو حس کرد.
بغض توی گلوش انقدر بزرگ شده که راه نفسش رو بسته بود. مشتش رو روی سینه خودش گذاشت و لبش رو گاز گرفت. صدای هق هق ژان توی گوشش بود و میتونست قسم بخوره که داره میمیره و زنده میشه.
از اینکه توی اون شرایط ژان رو تنها گذاشته بود از خودش متنفر بود. ولی میدونست انقدر ناراحت و عصبانی هست که بودنش هیچ کمکی به ژان نمیکنه.
از طرفی به ژان حق میداد و همزمان دلش میخواست به خاطر اینکه خودش و ییبو رو فدا کرده، بکشتش. در عین حال میدونست هیچ راه دیگه ای نداشته ولی مدام از خودش میپرسید چرا به هیچکدومشون چیزی نگفته.
ژانی که سهون میشناخت به سادگی تسلیم نمیشد ولی سهون هم به خوبی میدونست بزرگترین نقطه ضعف ژانی که همه به عنوان یک رهبر فوق العاده تحسین میکنن، عزیزانشه.
ژان برای نجات کسایی که دوستشون داشت تبدیل به هر چیزی میشد. یک عوضی، یک قاتل جنایتکار، یک مرد خشن و حتی یک شیطان تمام عیار.
ژانی که از خون بدش میومد، زمین رو با خون هرکسی که عزیزترین هاش رو اذیت میکرد، رنگ میکرد و جویباری از خون راه مینداخت.
سهون بهش حق میداد ولی درعین حال معتقد بود نباید خودش رو فدا میکرد. باید یک کاری میکرد، یه راهی پیدا میکرد. اون لعنتی نباید اینطوری تسلیم سرنوشت میشد.
کلافه از افکار مختلف و ضد نقیصش، دست هاش رو توی موهاش فرو مشت کرد. قفسه سینه اش تند تند بالا پایین میرفت و نفس های لرزونش از بین لب هاش بیرون میومد.
محکم سرش رو فشار داد و فریاد خفه ای کشید. تصویر ژان درحالیکه دستش رو سمتش کشیده بود لحظه ای از ذهنش بیرون نمیرفت و سهون آرزو میکرد، ای کاش مرده بود.
از اینکه مثل یک احمق بی مصرف اونجا نشسته بود و هیچکار نمیتونست بکنه عصبانی بود. از دست ژان، خودش، زندگی، سرنوشت و هرچیزی که درحال گند زدن به آرامش نصفه و نیمشون بود عصبی بود.
افکارش مختلف توی سرش با سرعت درحال رفت و آمدن بودن. مثل گردباد وحشتناکی که همه چیز رو درهم میریزه و این وسط سهون مثل نهال بی ریشه ای بود که به راحتی توسط گردباد بلعیده شد.
********
دستمال رو از روی پیشونیش برداشت و به اخم های درهمش نگاه کرد. انگشت هاش رو روی پیشونی و شقیقه اش گذاشت و ماساژ داد.
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
