لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
( شرمنده بابت تاخیر، ادیت پارت طول کشید.)
خیلی سعی میکرد جدیت خودش رو حفظ کنه اما حالا که تنها شده بود، با یادآوری چهرهی خوابالوی ییبو، نمیتونست جلوی لبخند زدنش رو بگیره.
چجوری میتونست در با وجود اونهمه جذابیت، این حجم از بامزگی رو در خودش جا بده؟ الان که داشت فکر میکرد، کاش از اون حالت ازش یه عکس میگرفت.
مشغول فکر کردن بود که با صدا زده شدن اسمش توسط کسی، پلکی زد و رو به طرف صدا برگردوند.
= جناب شیائو
لبخندش پرید و چهره اش جدی شد. یکی از گاردهای عمارت با حالتی جدی و محتاط به سمتش میومد. همونطور که بهش نزدیک میشد، صدای نفسهای سنگینش نشون میداد نگران و ترسیده اس.
ژان ابروهاشو بالا انداخت:
+ چی شده؟ حالت خوبه؟
نگهبان یه نگاه به دوروبر انداخت، صداش رو پایین آورد:
= به طور اتفاقی از یکی از نگهبان ها شنیدم که شما اینجا هستید...مدتیه میخواستم باهاتون در مورد موضوعی صحبت کنم ولی نمیخوام رئیس وانگ چیزی بفهمه...پس قبل از اینکه بیاد سریع حرفم رو میزنم...
نگاهی محتاط دیگه ای به اطراف و انداخت و صداش رو کمی پایین تر آورد.
× راستش من متوجه شدم افرادی که توی آتیش سوزی چند وقت پیش درگیر بودن، خودی بودن...
ژان لحظهای خشکش زد، اما از اونجایی که نامناسب بودن شرایط رو درک میکرد، به سرعت با اخم گفت:
+ منظورت دقیقا چیه؟
= بعد از اون ماجرا...من دنبالشون رفتم، ردشونو گرفتم و وقتی بیشتر دقت کردم، فهمیدم چند بار به اتاق اقای لوهان رفتوآمد داشتن
اسم لوهان که اومد، اخم ژان عمیقتر شد. با صدایی آروم ولی سرد گفت:
+ از حرفهایی که داری میزنی مطمئنی؟ میدونی که داری راجب کی حرف میزنی؟
نگهبان سری تکون داد، توی جیبش یه تیکه کاغذ درآورد، سریع یه شماره روش نوشت و به ژان داد.
= نمیتونم الان کامل براتون توضیح بدم، میدونم که غیرمنطقی به نظر میاد اما خواهش میکنم با من تماس بگیرین و بهم یک فرصت بدید تا توضیح بدم...این موضوع خیلی مهمه، میترسم اتفاقات بدتری بیفته…
ژان واقعا نمیدونست چی باید بگه. در نهایت بی حرف کاغذ رو از مرد گرفت، تا کرد و توی جیبش گذاشت.
+ راجبش فکر میکنم
نگهبان با همون استرس سرش رو تکون داد و قبل از اینکه بره، گفت:
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
