part 48 (S3)

316 53 351
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره کیوتی ها.


توی سکوت از پنجره به رفتنش خیره بود. شونه های پایین افتاده و قدم های آرومش، قلبش رو به درد میورد. با قرار گرفتن دستی روی شونه اش، آروم برگشت.

+ دایی....

× باهاش حرف زدی؟

ژان سرش رو به نشونه منفی تکون داد.

+ فعلا نمیخواد باهام حرف بزنه...ولی گفت باید بهش توضیح بدم

کمی مکث کرد و با چهره ناراحتی بهش نگاه کرد.

+ من واقعا راهی نداشتم دایی....من....

سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد.

+ من بدون سهون میمیرم دایی.....سهون ادمیه که توی همه لحظه های زندگیم بوده...نمیتونستم سرجونش ریسک کنم

× ییبو درک میکنه

ژان چند ثانیه ای توی سکوت به نقطه ای خیره بود. این چیزی بود که خودش هم میدونست.

+ میدونم.....ولی این دلیل نمیشه قبول کنه مثل قبل باشیم...حقیقت اینه حتی اگه قبول کنه هم نمیشیم

سرش رو بالا آورد و با چهره ای غمگین و درد کشیده به داییش نگاه کرد.

× نباید بشید ژان...هردوتون چیزهای سختی پشت سر گذاشتید...بالغ تر و عاقل تر شدید....البته که درس های دردناکی هم گرفتید...ولی مهم اینه حستون تغییری نکنه

ژان خواست حرفی بزنه ولی با درک چیزی، چشم هاش گرد شد.

+ چی؟ چی تغییر نکنه؟؟هونگ نیشخند ریزی زد و عقب رفت.

+ دایی...منظورت چی بود؟؟

هونگ شونه هاش رو بالا انداخت و روی مبل نشست.

× حستون....ژان کاملا گیج بود و نیشخند هونگ بیشتر گیجش میکرد. هونگ با دیدن قیافه اش، ریز خندید.

× خیلی تابلو تر از چیزی هستید که متوجهش نشم

ژان اب دهنش رو قورت داد و حرفی نزد.

× هی آروم باش...من که چیزی نگفتم....چرا این شکلی شدی؟

ژان با تردید قدمی جلو اومد وبا احتیاط گفت:

+ یعنی....یعنی شما...مش..مشکلی...

× مشکلی ندارم؟ نه چرا داشته باشم....این موضوع مربوط به خودتونه...دلیلی برای دخالت من نیست...فقط بهتره اوضاع رو درست کنی

+ یعنی شماهم فکر میکنی تقصیر منه؟

× اگه شکت به لوهان رو درست براش توضیح داده بودی...براش مدرک آورده بود و به شکلی دیگه ای بهش میگفتی.....شاید این اتفاقات نمیوفتاد ژان...این چیزیه که خودت هم میدونی

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now