part 23 (S2)

261 66 365
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

چند ساعتی این قهر و خشم طول کشید تا زمانی که ژان بلاخره موفق شد به خودش بیاد.

آسیب دیدنش توی انتقام خونی، اون حمله ای که نزدیک خونه رئیس هونگ بهشون شده بود و رفتن بکهیون. چطور انقدر کور بود که نمیدید سهون چه حجم فشاری رو داره تحمل میکنه؟

با فکر کردن به این موضوع بی توجه به اینکه دیر وقته از اتاقش بیرون رفت و بی صدا در اتاق سهون رو باز کرد. با دیدن جسم آروم گرفته اش روی تخت، روی نوک پا به طرفش رفت که صدای جدیش باعث شد توی جاش خشک بشه.

سهون: چی میخوای؟

چند لحظه ای خشک شده موند و بعد که به خودش اومد، سریع به طرف تخت رفت و روش دراز کشید. قبل از اینکه سهون به خودش بیاد، از پشت، دست و پاهاش رو دورش پیچید.

سهون: چته ژان؟ خفم کردی...برو اونور...بعداز ظهر حرفاتو زدی

+ سهونا...غلط کردم...بخشید...هوم؟ ببخشید لطفا...من فقط...متاسفم باشه؟ حالم بد بود و اینکه اونجوری سرم دادی میزدی‌...ببخشید هونی

بی توجه به تلاش های سهون برای آزاد کردن خودش، دست ها و پاهاش رو محکم تر دورش پیچید و پیشونیش رو به کمرش تکیه داد.

+ لطفا هون...

سهون: میشه مثل اختاپوس بهم نچسبی؟

وقتی سکوت ژان رو دید، نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو باز کرد. اخه مگه چقدر میتونست در برابرش مقاومت کنه، اونم وقتی میدونست چقدر ماجرای مادرش بهمش ریخته.

سهون: ولم کن...

+ هون....

سهون: گفتم ولم کن

ژان آروم دست و پاهاش رو از دورش باز کرد و سهون به طرفش برگشت.

سهون: میتونی بفهمی نگرانتم؟

+ اره....پس همراهیم کن و مراقبم باش

سهون سری به نشونه تاسف تکون داد و دست هاش رو دورش پیچید.

سهون: خیلی احمق و دیوونه ای

+ ولی تو دوستم داری

سهون: متاسفانه بله دارم

+ پس...؟

سهون: کمکت میکنم

ژان با شنیدن جمله اش، لبخند عمیقی زد.

سهون: سخت بود؟

+ نمیدونم هون...فقط هضمش برام اسون نیست

سهون: هرچی باشه من کنارتم

+ میدونم که هستی

سهون بوسه آرومی روی موهاش زد و چشم هاش رو بست.

THE GAME OF DESTINYGeschichten, die süchtig machen. Entdecke jetzt