لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
( خیلی خیلی بابت تاخیر در آپ عذر میخوام!)
ییبو پوزخندی زد و همراه ژان، همونطور که نگاهش به نقطهی دیگهای بود، به سمت ورودی خانهی سالمندان حرکت کردن.
ییبو نگاهی به اطراف انداخت و وقتی که مطمئن شد خبری از سهون و چانیول نیست، چند قدم مونده به ورودی ساختمان، با یک پوزخند خبیث دستش رو دور کمر ژان انداخت.
به خودش نزدیکترش کرد و با لحن بازیگوشانهای گفت:
+ چرا خجالت کشیدی بیبی؟
ژان که انگار همون یک جمله کافی بود تا حرصش دربیاد، سرش رو به طرف ییبو برگردوند و با چشمهایی درشت شده و اخمی که بین ابروهاش جا خوش کرده بود گفت:
+ باز تو شروع کردی وانگ ییبو؟
ییبو شونههاش رو بالا انداخت و با حالت بیتفاوتی گفت:
_ به هر حال باید نقشهمون طبیعی جلوه کنه، مگه نه جناب رهبر؟
نگاه خونسردش با یه لبخند موزیانه همراه بود. ژان، که انگار همیشه توی این موقعیتها گیر میافتاد، سرش رو با ناامیدی تکون داد و نفس عمیقی کشید.
+ تو دیگه داری شورش رو درمیاری جناب وانگ
ییبو خندید و بدون اینکه دستش رو برداره، با ژان وارد ساختمون شد.
فضای داخل، ساکت و آروم بود و بوی آشنایی از عطرهای قدیمی و ضدعفونی کننده توی هوا میپیچید.
جلوی میز پذیرش که قرار گرفتن، زنی میانسال و مودب پشت میز نشسته بود و با دقت به مانیتور کامپیوترش خیره شده بود.
ییبو دستش رو به آرومی از کمر ژان برداشت و به سمت زن رفت. لبخندی که مناسب اینجور مواقع بود روی لبش شکل گرفت و ژان که متوجه شده بود، سرش رو با تاسف تکون داد.
_ سلام، وقتتون بخیر
زن سرش رو بالا آورد و تحت تاثیر لبخند ییبو، لبخند ریزی به هردو پسر زد و گفت:
× سلام آقایون، چه کمکی از دست من برمیاد؟
_ اگه بخاطر داشته باشید ما دفعهی پیش برای ملاقات با خانم لانگ فن قرار گذاشته بودیم
زن منشی نگاهی بهش انداخت و بعد با یه لبخند حرفهای جواب داد:
× بله، یادم هست...اجازه بدید یک لحظه چک کنم
زن سریع شروع کرد به تایپ کردن و چشمهاش با دقت روی مانیتور حرکت میکرد. بعد از گذشت لحظاتی، از پشت میز بلند شد و برای دقایقی اونجا رو ترک کرد.
ییبو و ژان کنار هم ایستاده و هر دو منتظر بودن. چند دقیقهی بعد، منشی بعد از اتمام کاری که قصد انجامش رو داشت، برگشت و خطاب به دو پسر گفت:
× خانم لانگ فن منتظر شماست، میتونید برید داخل و باهاش ملاقات کنید
ییبو و ژان نگاهی به هم انداختن و با هم به سمت اتاقی که لانگ فن منتظرشون بود، حرکت کردن.
صدای کفشهاشون روی کف سالن آروم بود و هر قدم که نزدیکتر میشدن، اضطراب عجیبی گریبانگیرشون میشد.
در اتاق مدنظرشون، توسط منشی باز شد و زن، با احترام کناری ایستاد تا اونها بتونن وارد بشن.
داخل اتاق، پیرزنی نحیف روی یک صندلی راحتی نشسته بود. عینک تهاستکانیای روی بینیاش قرار داشت و به محض ورود دو پسر، سرش رو بالا آورد و نگاه تیزش روی اونها قرار گرفت.
ژان اول وارد شد و با یه لبخند مودبانه گفت:
+ سلام خانم لانگ فن...امیدوارم حالتون خوب باشه
پیرزن لحظهای بهش خیره نگاه کرد. به نظر میرسید در تلاش بود تا اون غریبهها رو در ذهن خودش به یاد بیاره، اما چیزی نگفت.
ییبو در کنارش ساکت نشسته بود و فقط نگاهش رو بین ژان و پیرزن میچرخوند.
حس معذب کنندهای که بینشوگ حاکم شده بود، با صدای ژان به همراه لبخندی آرام که روی لبش نشوند، از بین رفت.
+ من شیائو ژان هستم
باز هم سکوت. زن هیچ حرکتی نمیکرد، فقط نگاهش عمیقتر شد. ژان خونسرد باقی موند و نفس عمیقی کشید.
+ شما احتمالا باند ققنوس رو میشناسید
با شنیدن نام "باند ققنوس"، زن بالاخره واکنشی نشون داد.
فکش با تعجب باز شد، اما هنوز حرفی نزد. ژان که متوجه این تغییر شد، کمی به جلو خم شد و با لحنی اطمینانبخش ادامه داد:
+ شما خدمتکار اونجا بودید، درسته؟ حتما خانم دا یو رو هم به یاد دارید
پیرزن تکونی خورد. ژان لبخندی مطمئن زد و گفت:
+ من پسرشون هستم، شیائو ژان
این بار کمی لبهای پیرزن از هم شد. چشماش از تعجب برق زد و بعد از چند لحظه طولانی سکوت، لبهاش تکان خورد.
= ژان...اوه، بله...میشناسمت..کم پیش اومده که از نزدیک ببینمت اما چرا...میشناسمت
ژان لبخند خفیفی زد و ساکت موند تا زن بتونه با افکار و احساساتش کنار بیاد. لانگ فن به آرومی به جلو خم شد و دستهای لرزانش رو روی میز گذاشت.
صداش آروم و لرزون بود، اما گرمی خاصی توش پیدا میشد.
= حالت خوبه، پسرم؟ تو هنوز همون پسری هستی که خانم دا یو همیشه ازش حرف میزد
ژان به آرامی سر تکون داد و با احترام پاسخ داد:
+ بله، حالم خوبه...خوشحالم که شما رو پیدا کردم، مدتی بود که میخواستم ببینمتون
لانگ فن با محبت به ژان نگاه کرد و آهی کشید.
+ سال های زیادی گذشته..چه چیزی باعث شد حالا بیای پیش من، پسرم؟ چی شد که اومدی سراغ من؟
ژان برای لحظهای مکث کرد، نگاهی به ییبو انداخت که همچنان ساکت بود و به مکالمه گوش میداد.
بعد با لحن آروم اما جدی گفت:
+ خانم لانگ فن، ما به اطلاعات مهمی نیاز داریم اطلاعاتی که شما تنها کسی هستید که میتونید بهمون بدید
پیرزن بعد از شنیدن سوال ژان کمی به عقب تکیه داد و با دقت بیشتری بهش خیره شد. چهرهاش نشون میداد که برای پاسخ دادن به چیزی که ذهنش رو مشغول کرده، تردید دارد.
= چه اطلاعاتی؟
ژان نفس عمیقی کشید، نگاهی به میز انداخت و بعد با لحنی آروم، اما مطمئن گفت:
+ درمورد قتل مادرم... چیزی میدونید؟
سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. پیرزن به آرامی پلک زد و به دوردست خیره شد، انگار که خاطرات گذشته رو در ذهنش مرور میکرد.
این سکوت طولانی برای ژان و ییبو طاقتفرسا بود، اما هیچکدوم چیزی نگفتن. بعد از لحظاتی، زن آهی کشید و با صدایی خسته گفت:
= سالهای زیادی گذشته
ژان نگاهش رو با اطمینان به پیرزن دوخت و با کمی درموندگی گفت:
+ لطفا، من به این اطلاعات نیاز دارم..هر چیزی، حتی اگر کوچیک باشه، ازتون میخوام باهام در میون بذارین
خانم لانگ فن دوباره به ژان نگاه کرد. اینبار نگاهش مهربونتر و همراه با اندکی تأسف بود. چهرهاش به وضوح نشون میداد که از کشمکش درونی رنج میبره.
دستهاش رو به هم گره زد و سرش رو کمی پایین انداخت. لحظاتی طول کشید تا بالاخره به آرومی و با صدایی ضعیف به حرف بیاد.
=من اطلاعاتی ندارم... متاسفم پسرم من حتی نمیدونم این اتفاق چطور افتاد یا چه کسی مسئولش بود
ژان و ییبو هردو از شنیدن این جمله ناامید شدن. ژان سرش رو پایین انداخت و نفسی طولانی کشید، در حالی که دستش رو به آرومی روی میز گذاشت.
ییبو هم نگاهی به ژان انداخت و بعد از لحظهای مکث، با صدایی آرام و پرسشی گفت:
_ به نظرتون کسی باهاش مشکل داشت؟ کسی که بخواد ازش انتقام بگیره؟
پیرزن به محض شنیدن این سؤال، کمی اخم کرد و پلکهایش رو چند بار سریع زد. انگار سعی میکرد چیزی رو به خاطر بیاره.
آهسته گفت:
= خب...افراد زیادی بودن که باهاش مشکل داشتن...مادرت یه زن قوی و با نفوذ بود...این طبیعیه که آدمهایی هم وجود داشتن که ازش خوششون نمیاومد
ژان و ییبو به وضوح متوجه شدن که این حرفها میتونن کلید مهمی باشن. ژان به جلو خم شد و با لحنی امیدوار پرسید:
+ چیزی به یاد آوردین؟
پیرزن چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
= همیشه توی اون محیط آدمهایی بودن که به قدرت و نفوذش حسادت میکردن..یادمه توی اون عمارت...خانم دایو دشمنان زیادی داشت، ولی چیزی که یادم میاد...یک نفر بود که خانم دا یو خیلی باهاش مشکل داشت...همیشه بینشون دعوا و درگیری بود نمیدونم دقیقاً کی بود، اما...چشمهاش... چشمهاش رو یادمه...اون چشمها انگیزهی قتل داشتن، انگار که میخواست مادرت رو بکشه
ژان که حالا کنجکاوتر از قبل شده بود، به جلو خم شد و با لحنی پر از سؤال پرسید:
+ اون کی بوده؟ چرا؟ چرا از مادر من متنفر بوده؟ چرا میخواسته اونو بکشه؟
صدای ژان به وضوح حاکی از بیقراری و هیجان بود. نگاهش پر از تنش شده بود و به نظر میرسید که هر لحظه بیقرار تر از قبل میشه.
ییبو که متوجه تغییر حالتش شده بود، بدون اینکه چیزی بگه، نگاهش رو به ژان انداخت. اروم و ملایم گفت:
_ ژان...
ژان لحظهای سکوت کرد و به سمت ییبو نگاه کرد. ییبو با نگاهی آروم و اطمینانبخش بهش خیره شد.
_ آروم باش
ژان که انگار از نگاه ییبو کمی آرامش بهش تزریق شده بود، چشمهاش رو برای لحظهای بست و سرش رو به نشانهی تایید تکون داد.
نفس عمیقی کشید و بیصدا آرام شد. ییبو حالا به سمت پیرزن برگشت و با لحنی ملایم اما جدی پرسید:
_ فکر میکنید اون فرد به خانم دا یو نزدیک بود؟
پیرزن کمی گیج به نظر میرسید. سرش رو به علامت سردرگمی تکان داد و گفت:
= نمیدونم..شاید...شاید از یه باند دیگه بود..ولی... انگار که مادرت رو دوست داشت
ژان با چشمانی درخشان از کنجکاوی به صحبتهای پیرزن گوش میداد. اما این اطلاعات هنوز ناکافی بود. ییبو کمی به جلو خم شد و با لحنی دقیقتر پرسید:
_ هیچ نشونی از اون فرد دارین؟ چیزی که بتونه بهمون کمک کنه؟
پیرزن برای لحظهای مکث کرد، دستش رو به چانهاش نزدیک برد و به فکر فرو رفت. انگار بخشی از حافظه اش سفید شده بود و به سختی میتونست چیزی ازش میخوان رو به یاد بیاره.
سرش رو تکون داد و به آرومی گفت:
= نه... نمیتونم چیزی به یاد بیارم
کشتی های دو پسر مقابل غرق شد، اما هنوز ردی از امید توی نگاهاشون پیدا بود.
ژان سرش رو پایین انداخت، اما ناگهان پیرزن به شکلی عجیب سرش رو بالا آورد، انگار چیزی به ذهنش رسیده بود.
نگاهش پر از تعجب و حتی شگفتی بود. ژان سریعاً متوجه تغییر حالتش شد و با لحنی سریع پرسید:
+ چیشده؟
پیرزن بدون اینکه چیزی بگه، از جاش بلند شد. حرکاتش سریعتر از قبل بود و هیجان توی نگاهش موج میزد. به سمت یک گوشه از اتاق رفت، انگار که چیزی رو به خاطر آورده بود.
دستهاش کمی میلرزید و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. ژان و ییبو با دقت به پیرزن خیره شده و هر دو منتظر توضیحی بودن.
ژان که نمیتونست صبر بکنه، دوباره با لحنی ملایم اما کنجکاو گفت:
+ چی یادتون اومد؟
پیرزن به سمت یکی از قفسههای چوبی کوچک کنار اتاق رفت، دستهاش روی کتابها و جعبههای قدیمی سر میخوردن.
لحظاتی بعد، صدای خفهای از میان قفسهها شنیده شد و پیرزن با چشمانی براق برگشت.
= یادم اومد
پیرزن پس از لحظاتی جستجو بین کتابها و جعبههای قدیمی، دستش به یک عکس کوچک رسید. انگار که این عکس مدتها در قفسهها مدفون شده بود و گرد و غبار روش نشسته بود.
عکس رو از بین کاغذها بیرون کشید و نگاهش با شگفتی و ترسی محو بهش دوخته شد.
کمکم به سمت ژان و ییبو برگشت و دوباره نشست.
نگاهش همچنان روی عکس ثابت مونده بود، انگار که صحنههای گذشته براش زنده شده بودن.
ژان و ییبو هر دو سکوت کرده بودن و بدون اینکه چیزی بپرسن، به حرکات آهسته و لرزون پیرزن خیره شده بودن.
لانگ فن آروم دستش رو دراز کرد و عکس رو به سمت اونها گرفت.
پیرزن با صدایی که در عیک حالی که میلرزید، کمی هیجان داشت، گفت:
= این خودشه...همون مردی که با مادرت مشکل داشت. فکر کنم از یک باند دیگه بود و...مادرت رو دوست...داشت
ژان و ییبو به آرومی عکس رو از دست پیرزن گرفتن. نور کم اتاق باعث شد تا تصویر مردی جوون با چهرهی سرد و جدیاش به سختی دیده بشه.
****************
ریدرهای عزیز و دوست داشتنی
بازم بابت تاخیر ببخشید.
من متاسفانه حالم شدیدا بده و فقط برای اینکه بدقول نباشم پارت رو آپ کردم.
اگه اشکال تایپی یا جمله بندی داره به بزرگی خودتون ببخشید.
اگه تا آخر هفته بهتر شدم و شرط رسیده بود که شنبه آپ داریم. ولی اگه هنور حالم بد بود، تاخیر اون پارت رو به من ببخشید.
شرط رو هم کمتر میذارم چون سوالی نداریم و پارت کوتاه تره.
شرط آپ: ۱۲۰ کامنت
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
