part 33 (S2)

243 64 191
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

روز بعد ییبو و چانیول، سخت مشغول انجام کاری بودن. چیزی که باعث کنجکاوی شدید سهون و ژان شده بود. ولی هردوشون خیلی سرسختانه، حرفی نمیزدن.

تا بلاخره چانیول با هیجان صدایی از خودش در آورد و از سرجاش بلند شد.

چان: ایول...آفرین به خودم...کارم عالیه....منو نداشتید میخواستید چیکار کنید اخه؟

سهون: مرتیکه خودشیفته، حرف بزن چیشده؟

چان: اوه سهون.....اوه سهون...

سهون: زهرمار...حرف بزن

چان: باید بهم جایزه بدی

سهون: کارت خوبه باشه...شام مهمون منی

چان: ایووول خوبه خوبه

ییبو و ژان توی سکوت بهشون نگاه میکردن. ژان منتظر بود ببینه چی باعث شده انقدر هیجان زده بشه و ییبو متاسف بوده که دوستش دوباره داره به تنظیمات کارخانه برمیگرده.

چان: عکسه بود که گرفتید؟

با سوالی که پرسید، ژان هیجان زده خودش رو جلو کشید.

+ اره اره خب؟

چان: کیفیتش رو بالا بردم

+ چی؟ شد؟

چان: سخت بود واقعا ولی شد...بیا ببینش

سهون و ژان سریع خودشون رو به لپ تام رسوندن و بهش نگاه کرد. عکس بهشون حس خیلی محوی از آشنایی میداد. ولی جوون بودنش مانع از شناخت دقیقش میشد.

ژان نا امید زمزمه کرد.

+ حتما الان خیلی قیافه اش عوض شده...نمیشناسمش

چانیول با شنیدن حرفش پوزخندی زد.

چان: دوست داری چهره احتمالی الانش رو ببینی؟

سر سهون و ژان با چشم های گرد شده به طرفش برگشت. چانیول نیشخند مغروری زد و عکس رو عوض کرد. هردو به عکس خیره شدن. اخم هاش ژان با دیدن اون چهره پیش بینی شده، به شدت توی هم رفت.

چهره اش به طرز وحشتناکی آشنا بود ولی مغز ژان انگار در برابر به یاد آوردنش مقاوما میکرد.

+ لعنتی حس میکنم میشناسمش...ولی یادم نمیاد...تو چی سهون؟

سهون: منم همینطور...

_ اشکال نداره یکم فکر کن

ییبو با لحن نسبتا سردی گفت. ژان میدونست لحنش به خاطر دلخوری دیشبشه. وقتی به ژان گفته به سهون راجع به تهدید بگه و ژان مخالفت کرده بود.

چون میدونست سهون خیلی سریع مجبورش میکنه کنار بکشه و ژان به هیچ وجه این رو نمیخواست.

ژان سری در جواب ییبو تکون داد و به عکس خیره شد. تمام دو ساعت بعد حتی با وجود رفتن پسرها از دورش، بازم به عکس خیره بود.

THE GAME OF DESTINYCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang