part 32 (S3)

316 54 503
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

بقیه زودتر رسیده بودن و چشم های جستجوگر چانیول و ییبو، راحت قامت بلند و کشیده ژان رو تشخیص دادن. البته که خیلی سریع متوجه حضور شخص دیگه ای کنارش شدن. سهون!

نیم نگاهی بهم انداختن و قبل از اینکه بتونن درست ژان رو ببین، سهون جلوی ژان قرار گرفت. قد بلند و شونه های پهنش به راحتی بدن ژان رو کاور کرده بود.

تمام این مدت، ییبو محکم مچ چانیول رو گرفته بود تا مبادا جلو بره و حرفی بزنه. با دعوت شدنشون به اتاق جلسه، چانیول ناچار شد بیرون بمونه.

موقعیت خوبی بود تا بتونه با سهون حرف بزنه ولی به محض وارد شدن ژان به اتاق جلسه، سهون هم ناپدید شده بود.

چانیول حدس میزد دقیقا به خاطر اینکه مکالمه ای بینشون پیش نیاد غیب شده و این عصبی ترش میکرد‌. ناچار توی سکوت همون بیرون نشست و منتظر موند.

ییبو روی صندلی خودش جا گرفت و برای لحظه ای سرش رو بالا آورد. چهره بدون حس ژان به رئیس هونگ خیره بود ولی برخلاف همیشه که عادت داشت دست به سینه باشه یا دست هاش رو روی میز بهم قفل کنه، دست هاش رو پنهان کرده بود.

ییبو اخم محوی کرد و سرش رو چرخوند. دیدنش فقط دلتنگیش رو بدتر میکرد و طعم تلخی رو توی دهنش پخش میکرد.

سعی میکرد توجهش رو به حرف های رئیس هونگ بده که داشت راجع به موفقیت کامل سیستم جدید صحبت میکرد و نظر بقیه رو بابتش میپرسید.

ولی نمیتونست نگاهش رو کنترل کنه. هر چند دقیقه یکبار، ناخوداگاه چشم هاش به سمت ژان میچرخید. نگاه ها کوتاه بود ولی برای اینکه بفهمه یه چیزی درست نیست، کافی بود.

رگ شقیقه بیرون زده اش، پیشونی و گردن عرق کرده اش، اخم محو روی صورتش. همه بهش میفهموند حال ژان خوب نیست.

این صحنه ها و علائم براش آشنا بود و با درصد اطمینان بالایی میتونست بگه چه مشکلی داره. به خوبی اولین باری که این حالتش دیده بود رو به خاطر میورد.

فلش بک

با شنیدن وارد شدن رمز در، سرش رو برگردوند و به در خیره شد. لبخندی روی لب هاش نشسته بود و منتظر ورود ژان بود. ولی وقتی در باز شد، لبخند از روی لب هاش رفت.

اون چهره شلخته و چشم های قرمز، چیزی نبود که انتظار داشت ببینه.

سریع به طرفش رفت و بازوشو گرفت.

_ ژان خوبی؟ چیشده؟ چرا این شکلی؟

ژان‌ نگاهی به انداخت و ییبو حس کرد میتونه از درد توی چشم هاش بمیره.

+ سرم...درد میکنه

ییبو تند تند سری تکون داد و روی مبل نشوندش. کنارش نشست و به طرف خودش چرخوندش. کلاه هودیش رو از سرش برداشت و دستی به پیشونی داغ و خیس از عرقش کشید.

THE GAME OF DESTINYHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora