part 39 (S3)

256 54 541
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(واقعا شرمنده بابت تاخیر، جایی هستم که نت خیلی ضعیفه!)

چشم هاش رو با غم بست و سرش رو پایین انداخت. برخلاف انتظارش، برخورد جدی ییبو واقعا اذیتش کرده بود. ولی بهش حق میداد که اینطوری برخورد کنه، میفهمید که ییبو نگرانشه ولی مگه اون چه تقصیری داشت؟

کمی توی همون موقعیت موند و بلاخره از سرجاش بلند شد. به طرفش بومش رفت و مقابلش نشست. قلمو رو توی رنگ قرمز فرو کرد و روی بومش کشید.

توی سکوت و اتاق نیمه تاریکش، به بومی که نور ماه از پنجره روشنش میکرد خیره بود و قلمویی که به رنگ خون آغشته بود و روی بوم میکشید.

کسی نمیدونست درحال کشیدن چه چیزیه. شاید داشت احساسات درونیش رو اینطوری تخلیه میکرد؟ اینطوری بهتر بود، بعدا وقتی ناراحتیش کم شد میرفت و با ییبو حرف میزد.

ناراحتی ییبو چیزی بود که لوهان اصلا دلش نمیخواست باعثش بشه!

**************

با کلافگی وارد عمارت شد و نفسش رو بیرون داد. اصلا توی موقعیت مناسبی برای این اتفاق نبود. ولی از اونجایی که کائنات همیشه باهاش شوخی داشت، حالا اینجا ایستاده بود.

منتظر برای شنیدن ماموریتی که باید با ژان میرفت، ایستاده بود. با شنیدن صدای قدم های آروم و سبکی، متوجه حضور ژان شد. ژان توی سکوت کنارش ایستاد و منتظر موند.

تمام تن ییبو برای برگشتن به طرفش و حتی بغل کردنش گزگز میکرد. ولی ژان با بیخیالی دست هاش رو توی جیبش فرو کرده بود و به جلو خیره بود.

این چیزی بود که ییبو میدید، غافل از اینکه ژان تمام عضلات بدنش رو منقبض کرده تا بتونه خودش رو برای برنگشتن سمت ییبو کنترل کنه.

یببو بلاخره نتونست تحمل کنه و نیم نگاهی بهش انداخت. تمام خشم و کلافگیش دود شد و جاش رو به دلتنگی عمیقی داد.

دلتنگی برای چهره دوست داشتنی ژان و به آغوش کشیدنش. دلتنگی لرای لبخند قشنگ و صدای دلنشینش. ییبو برای جزء به جزء ژان دلتنگ بود. ولی ازش محروم بود، محرومیتی که حتی دلیلش رو هم درست نمیدونست.

یک لحظه به سرش زد به طرفش برگرده و ازش دوباره دلیش رو بپرسه، ولی با حضور رییس هونگ، پشیمون شد. رئیس هونگ با اقتدار خودش رو بهشون رسوند و مقابلشون ایستاد.

هردوشون سرش رو براش خم کردن و منتظر موندن. رییس هونگ لبخند محوی بهشون زد.

هونگ: خوشحالم میبینمتون...مدتی میشد که ازتون خبری نداشتم

هردو لبخند مصنوعی ای زدن و چیزی نگفتن. هونگ که متوجه جو بینشون شده بود، معطل نکرد و حرفش رو زد.

THE GAME OF DESTINYHistórias para pegar e não largar. Descubra agora