part 41 (S3)

307 53 507
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(واقعا بابت تاخیر ازتون عذرمیخوام و شرمندم!)

ییبو با ناراحتی لوهان رو بغل کرد. هیچ حرفی نداشت که بزنه. شاید اگر پدرش لوهان رو ازشون دور نمیکرد، لوهان انقدر سختی نمیکشید.

ولی ییبو بچه تر از اون بود که توی تصمیم پدر و مادرش دخالتی کنه. حتی اون موقع درکی از تصمیمش نداشت که بخواد مخالفت کنه.

توی سکوت مشغول نوازش موهای لوهان شد و اجازه داد کمی آروم بگیره. با بیرون اومدن لوهان از آغوشش، بهش نگاه کرد.

لو: تو خوبی گه؟ اتفاقی که نیوفتاده؟

ییبو نفس عمیقی کشید و موهای نرمش رو نوازش کرد.

_ نه عزیزم چیزی نشده....من خوبم نگران نباش

لوهان با ناراحتی سری تکون داد و سرش رو پایین انداخت.

_ حالا که انقدر ناراحتی، میتونیم بریم بیرون و یه شام خیلی خوشمزه بخوریم

با شنیدن این حرف، لوهان با هیجان سرش رو بالا آورد و بهش نگاه کرد.

لو: واقعا؟ واقعا میتونیم؟ به چانی بگم؟

ییبو با شنیدن لفط چانی از دهن لوهان، با صدای آرومی خندید و همزمان جوابش رو داد.

_ اره میتونی زنگ بزنی

لوهان با هیجان از سرجاش پرید و همزمان که داد میزد میره آماده بشه، ازش دور شد. با رفتن لوهان، لبخند ییبو کم کم محو شد.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد سنگینی قلبش رو که با حرف های لوهان بدتر شده بود کم کنه. با لرزیدن موبایلش، اون رو از جیبش بیرون کشید و نگاه کرد.

چانیول پیام داده بود توی رستوران منتظرشونه. ییبو باشه ای براش نوشت و بلند شد تا لباس هاش رو عوض کنه. مدتی بود چانیول رو خیلی کم میدید و نمیفهمید مشغول چه کاریه.

میخواست بپرسه ولی انقدر هم حوصله کنجکاوی نداشت. پس ترجیح میداد بیخیال شه تا وقتی که خودش تصمیم به حرف زدن بگیره.

طولی نکشید که لوهان حاضر آماده توی اتاقش منتظر ایستاده بود.

لو: زودباش گه...زودباش دیگه

ییبو سری به خاطر هیجان لوهان تکون داد و ساعتش رو بست.

_ بریم بچه بریم

لوهان سوییچ ماشین رو از دست ییبو قاپید و با گفتن من رانندگی میکنم، زودتر از اتاق بیرون رفت. شبشون برخلاف حدس ییبو خیلی خوب پیش رفت.

چانیول مثل همیشه با شوخی ها و مسخره بازی هاش جو رو عوض کرده بود و ییبو باید اعتراف میکرد حالش بهتر شده. آخر شب وقتی برگشتن، چانیول همراهش وارد اتاق شد.

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now