part 49 (S2)

325 60 548
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

خیلی طول نکشید که به بیمارستان برسن. ژان با دیدن بیمارستان تمام خودداری و خونسردیش رو کنار گذاشت و به سرعت به طرف جایی که سهون بستری بود رفت.

با دیدن مارک و چانیول که توی سکوت کنارهم نشسته بودن، چند ثانیه ای مکث کرد.

+ مارک

با شنیدن صدای ترسیده ژان، هردوشون بلند شدن و مارک به طرفش اومده.

مارک: اروم باش.‌..هیچی نشده...سهون خوابه...دکتر تازه وضعیتش رو چک کرده...

با شنیدن حرف های مارک، ژان نفسش رو با آرامش بیرون داد و به طرف اتاق رفت. با احتیاط در رو باز کرد و بهش نگاه کرد. با رفتن ژان، مارک به طرف ییبو برگشت و بهش نگاه کرد.

نفس عمیقی کشید و سرش رو به نشونه احترام خم کرد. کاری که چشم های ییبو و چانیول رو به گرد ترین حالت ممکن در اورد.

مارک: بابت کاری که کردید ازتون ممنونم....

چان: هی هی...نیازی نیست...ما این حرفارو نداریم که...سرتو بلند کن

مارک سرش رو بلند کرد و با چهره ای که معلوم بود به سختی داره کنترلش میکنه تا احساساتش رو بروز نده، بهشون نگاه کرد. ییبو با لبخند محوی ضربه ای روی شونه اش زد.

_ شما توی سخت ترین و بدترین شرایط ما کنارمون بودید. موضوعی رو برامون حل کردید که میتونست کار باندمون رو برای همیشه تموم کنه. ما همیشه مدیون این کارتون میمونیم و کمترین کاری که میتونیم بکنیم اینه که همراهتون باشیم

مارک: به هرحال ممنونم

_ خواهش میکنم....ما دیگه میریم...فکر نمیکنم هوش و حواس ژان سرجاش باشه....بهش بگو هرکاری داشت میتونه روی ما حساب کنه

مارک دوباره تشکری کرد و رفتنشون رو تماشا کرد‌. بعد خودش هم بی صدا وارد اتاق شد. دیدن ژان که دست سهون رو توی دستش گرفته بود و توی سکوت بهش خیره بود، قلبش رو به درد میورد.

مارک: نگرانش نباش....زود بلند میشه

+ ازش غافل شدم مارک اره؟

مارک: نه نشدی....فقط این مدت همه چی خیلی پیچیده و بهم ریخته بوده

+ میترسم وقتی بفهمه دو هفته نباید پاشو تکون بده دیوونه بشه

مارک: سهونه و واکنش های غیرقابل پیش بینیشون...باید صبر کنیم تا بیدار شه....نمیخواستی استراحت کنی؟

+ تا بیدار نشه حتی نمیتونم پلک بزنم...تو برو خونه...خیلی خسته شدی

مارک: فکر میکنی اتاق خصوصی گرفتم که بعدش تنهات بذارم؟  همینجا هستم

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now