لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
خیلی طول نکشید که به بیمارستان برسن. ژان با دیدن بیمارستان تمام خودداری و خونسردیش رو کنار گذاشت و به سرعت به طرف جایی که سهون بستری بود رفت.
با دیدن مارک و چانیول که توی سکوت کنارهم نشسته بودن، چند ثانیه ای مکث کرد.
+ مارک
با شنیدن صدای ترسیده ژان، هردوشون بلند شدن و مارک به طرفش اومده.
مارک: اروم باش...هیچی نشده...سهون خوابه...دکتر تازه وضعیتش رو چک کرده...
با شنیدن حرف های مارک، ژان نفسش رو با آرامش بیرون داد و به طرف اتاق رفت. با احتیاط در رو باز کرد و بهش نگاه کرد. با رفتن ژان، مارک به طرف ییبو برگشت و بهش نگاه کرد.
نفس عمیقی کشید و سرش رو به نشونه احترام خم کرد. کاری که چشم های ییبو و چانیول رو به گرد ترین حالت ممکن در اورد.
مارک: بابت کاری که کردید ازتون ممنونم....
چان: هی هی...نیازی نیست...ما این حرفارو نداریم که...سرتو بلند کن
مارک سرش رو بلند کرد و با چهره ای که معلوم بود به سختی داره کنترلش میکنه تا احساساتش رو بروز نده، بهشون نگاه کرد. ییبو با لبخند محوی ضربه ای روی شونه اش زد.
_ شما توی سخت ترین و بدترین شرایط ما کنارمون بودید. موضوعی رو برامون حل کردید که میتونست کار باندمون رو برای همیشه تموم کنه. ما همیشه مدیون این کارتون میمونیم و کمترین کاری که میتونیم بکنیم اینه که همراهتون باشیم
مارک: به هرحال ممنونم
_ خواهش میکنم....ما دیگه میریم...فکر نمیکنم هوش و حواس ژان سرجاش باشه....بهش بگو هرکاری داشت میتونه روی ما حساب کنه
مارک دوباره تشکری کرد و رفتنشون رو تماشا کرد. بعد خودش هم بی صدا وارد اتاق شد. دیدن ژان که دست سهون رو توی دستش گرفته بود و توی سکوت بهش خیره بود، قلبش رو به درد میورد.
مارک: نگرانش نباش....زود بلند میشه
+ ازش غافل شدم مارک اره؟
مارک: نه نشدی....فقط این مدت همه چی خیلی پیچیده و بهم ریخته بوده
+ میترسم وقتی بفهمه دو هفته نباید پاشو تکون بده دیوونه بشه
مارک: سهونه و واکنش های غیرقابل پیش بینیشون...باید صبر کنیم تا بیدار شه....نمیخواستی استراحت کنی؟
+ تا بیدار نشه حتی نمیتونم پلک بزنم...تو برو خونه...خیلی خسته شدی
مارک: فکر میکنی اتاق خصوصی گرفتم که بعدش تنهات بذارم؟ همینجا هستم
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
