part 41 (S2)

306 64 522
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
( پیش پیش اگه اشکال تایپی یا غلط املایی داره شرمنده، خیلی عجله ای ادیتش کردم!)

همونطور که مچ دستش رو تکون میداد، وارد اتاقش شد. ولی وقتی میخواست در رو ببنده چیزی مانعش شد. نیم نگاهی انداخت و با دیدن چانیول بیخیال بستنش شد.

چان: دستت چشه؟

_ ژان رو که کشیدم بالا کمی درد گرفته

چان: آسیب جدی دیدی؟

_ نه احتمالا فشار اومده بهش

چانیول جلو اومد و دستش رو گرفت. با دقت مچش رو بررسی کرد تا مطمئن بشه چیز جدی ای نیست. وقتی خیالش راحت شد، دستش رو ول کرد و عقب رفت.

چان: به نظر نمیاد جدی باشه...ولی ببندش

_ بله چشم...میبندم

چان: با عموتم حرف بزن

_ با عموم؟

چان: نمیخوای بهش بگی انتقام برادرشو گرفتی؟ یا اصلا کی قاتلش بوده؟

ییبو متفکر سری تکون داد.

_ دوش بگیرم میرم پیشش

چان: شام میخوری؟

_ این وقت شب شام؟

چان: از استرس چیزی نخوردیم خب

_ باشه میخورم....هرچی درست کردی واسه منم حاضر کن

چان: باشه....منم اول دوش میگیرم

ییبو باشه ای گفت و وارد حموم اتاقش شد. انقدر ذهنش درگیر بود که متوجه نشد چطوری دوش گرفت. افکار توی ذهنش به قدری زیاد بود که نمیدونست باید به کدومشون توجه کنه.

لباس هاش رو پوشید و اتاقش رو به مقصد اتاق عموش ترک کرد. ولی قبل از اینکه به در ضربه ای بزنه، در اتاق باز شد. ییبو تکونی خورد و قدمی عقب رفت‌.

_ عمو....

× اومدی؟

اخم های ییبو با گیجی توی هم رفت. سوال و چهره نگران عموش، کمی گیجش کرده بود.

_ آره...اومدم

× بیا داخل

یببو وارد اتاق شد و هردو نشستن.

× خوبی؟ آسیب ندیدی؟

_ عمو؟

× منگ بهم گفت

با شنیدن حرف عموش، چشم های گرد شد و بهت زده بهش نگاه کرد.

_ چی؟

× منگ بهم گفت دارید چیکار میکنید.....خوبی الان؟

_ پس شما میدونستید؟

× چیو؟

_ اینکه قاتل پدرم کیه؟

× اون رو بهم نگفته بود...فقط گفت با ژان دنبال قاتلشید.... میخواستم باهات حرف بزنم...جلوت رو بگیرم....ولی نذاشت...الان خوبی؟

THE GAME OF DESTINYCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang