part 55 (S2, Last part)

602 78 536
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
( بابت تاخیر عذرمیخوام!)

با لبخند محوی مشغول حرف زدن بود، ولی با شنیدن صدای عجیبی از طرف خونه، با تردید به عقب برگشت. صحنه ای که مقابلش بود، چشم های رو پر از وحشت کرد و موبایل از دستش، با صدای بدی روی زمین افتاد.

شعله های آتیش توی چشم های میرقصید و صدای فریاد های خفه ای میشنید. به طرز عجیبی بخشی از خوته در خال سوختن بود‌.

ولی شعله های آتیش خیلی بزرگتر و ترسناک تر از چیزی بودن که فکر میکرد. انقدر شوکه شاه بود که سرجاش خشک شده بود. با شنیدن صدای انفجار خفه ای، با وحشت عقب قدمی رفت و چشم هاش رو همه جا چرخوند.

انگار تازه متوجه شده بود داره چه اتفاقی میوفته. با نیرویی که نمیدونست از کجا توی بدنش جریان پیدا کرد، به طرف ساختمون و بعد اتاقش دوید‌. یه جاهایی مجبور بود از کنار آتیش رد بشه و همین وحشتش رو بیشتر میکرد.

با دیدن لوهان و چانیول که از اتاق بیرون اومدن، سریع به طرفشون رفت. دست لوهان رو گرفت و به طرف خودش کشید. چهره وحشت زده لوهان بهش میفهموند خواب نمیبینه.

لو: گه...چیشده؟ چه خبره؟

ییبو به توجه به سوال لوهان، با وحشت به چانیول نگاه کرد.

_ برو سراغ عموم...من لو رو میبرم بیرون

چانیول با جدیت سری تکون داد و همزمان به جهات مختلفی دویدن. همونطور که محکم دست لوهان رو گرفته بود، به طرف بیرون میدوید‌.

خیلی طول نکشید تا موفق بشن از شعله های آتیش خودشون رو نجات بدن و از ساختمون بیرون برن. صدای انفجارهای کوتاهی از بخش های خونه شنیده میشد و شعله های آتیش بی رحمانه زبونه میکشید.

ییبو بدون ول کردن دست لوهان با وحشت و ترس به اطراف نگاه میکرد. باید اوضاع رو کنترل میکرد و میفهمید افرادشون توی چه شرایطی هستن. افراد سعی میکردن آتیش رو خاموش کنن ولی کاملا بی فایده بود.

پس صداش رو بالا برد و با بلند ترین صدایی که از خودش میشناخت فریاد کشید.

_ ولش کنید....فقط برید بیرون...خودتون و اطرافیانش رو نجات بدید...همه برید بیرون

افراد نگاه مرددی به ییبو انداخت که دوباره صداش رو شنیدن.

_ همین الان برید بیرون

همشون ناچار دست کشیدن و سریع پراکنده شدن.‌ به هرکسی که گیر افتاده بود کمک میکردن و از عمارت بیرون میرفتن. ییبو هم همونطور که دست لوهان رو میکشید، جلوتر رفت که با دیدن جین‌یونگ که با چهره ای وحشت زده به طرفش میدوید، متوقف شد.

فقط چند لحظه طول کشید که جین‌یونگ بهش برسه و به محض رسیدنش، بازوهاش رو بگیره و با وحشت سر تا پاش رو بررسی کنه.

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now