لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(شرمنده بابت تاخیر، دیگه تعطیلات عیده و منم درگیر.)
ییبو محکم برادر ترسیده اش رو بغل کرد و تند تند سرش رو بوسید. سوهو و چانیول هم که از ماجرا خبر داره شده بودن، کمی عقب تر ایستاده بودن.
بعد از تحویل گرفتن وسایل لوهان از آنتونیو، همشون توی اتاق ییبو بودن و لوهان همچنان محکم به برادرش چسبیده بود.
_ برام دقیق تعریف کن چه اتفاقی افتاد
× از...از همون روزی...که برگشتی...یعنی ۵ روز...پیش...همش ...همش حس میکردم...یکی تعقیبم...میکنه....اولش...فکر کردم...شاید...اشتباه میکنم...ولی....ولی دیشب....
هق هقش نذاشت بیشتر از این ادامه بده و ییبو محکم تر بغلش کرد. همون لحظه چانیول با لیوان شربتی مقابلشون ظاهر شد و مجبورش کرد ازش بخوره.
اجازه دادن کمی آروم بشه و بعد ادامه بده.
لوهان: ولی دیشب...خیلی واضح دنبالم بود...شانس اوردم که...تونستم فرار کنم
_ آروم باش...دیگه تموم شد...اینجا جات امنه...نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه
چان: تا وقتی نفهمیدیم کار کیه باید مراقب باشیم
_ تا اون موقع اینجا میمونه
چان: اینجا؟
لوهان سریع از بغل ییبو بیرون اومد و دستش رو گرفت.
لو: من...من میترسم...خواهش میکنم...التماس میکنم....گه لطفا...منو جایی دیگه نفرست...تنهایی میترسم...میخوام اینجا باشم...لطفا گه...لطفا
ییبو دوباره لوهان رو بغل کرد و رو به چانیول گفت:
_ اتاقش رو حاضر کن
چان: هرچی تو بگی
حدود ۱ ساعت بعد، با اعلام چانیول مبنی بر آماده بودن اتاقش، لوهان رو با سوهو به اتاقش فرستاد و خودش سراغ آنتیونیو که تمام مدت با فاصله ازشون منتظر بود رفت.
آنتونیو با دیدن ییبو سرش رو به نشونه احترام، کامل خم کرد.
_ کجاست؟؟
× آوردمش...بیهوشه....نذاشتم جناب لوهان متوجه بشن
_ خوبه....توی زیرزمینه؟
× بله
_ کارت خوب بود...میمونی یا برمیگردی؟
× هرچی شما دستور بدید رو انجام میدم
_ به عنوان بادیگاردش اینجا باش....میگم یه اتاق کنار اتاقش حاضر کنن واست
× ممنونم قربان
_ فعلا با چانیول برو...بهت میگه کجا استراحت کنی
آنتونیو دوباره احترامی گذاشت و همراه چانیول رفت. ییبو با خشم وحشتناکی که تا الان هم به سختی کنترلش کرده، سراغش مرد بیهوش توی زیرزمین رفت.
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
