لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(ویووها و کامنت ها کم بود، ولی ترسیدم باز اتفاقی بیوفته، پس این شما و پارت جدید!)
دو هفته بعد
چانیول نگاه دیگه ای به چهره جدی ییبو انداخت. کم کم داشت کلافه میشد و از صبح ایده جدیدی توی ذهنش جولون میداد و حالا که بهش فکر میکرد، باید عملیش میکرد.
چان: هی ییبو....
_ چیه؟
چان: کاری نداری با من؟ خسته شدم از بس اینجا با تو نشستم....نه که خیلی جذابی....همه روز باید تحملت کنم
ییبو سرش رو بالا آورد و نگاه چپ چپی بهش انداخت. چانیول سرش رو کج کرد و بهش نگاه کرد.
چان: چته؟
_ برو...برو فقط
چانیول لبخند گنده ای زد و از سرجاش پرید.
چان: با کارات موفق باشی
باهاش بای بای کرد و از اتاق بیرون رفت. کمی که از اتاق فاصله گرفت، مسیرش رو به طرف اتاق سوهو کج کرد و همزمان شماره شخصی رو گرفت.
با باز کردن در، با چهره جدی سوهو مواجه شد. با لبخند معذبی، دوباره در رو بست و در زد. با شنیدن اجازه سوهو وارد اتاق شد و همون موقع شخص پشت خط، تماس رو جواب داد.
سهون: چانیول؟
چانیول سریع کنار سوهو نشست و بی توجه به چهره اش که حالا گیج شده بود، تماس رو سر بلندگو زد.
چان: خودمم سهون
سهون: میدونم کی هستی...تعجب کردم...چیزی شده؟
چانیول نگاهی به سوهو انداخت. سوهو با متوجه شدن اینکه سهون پشت خطه، کنجکاو و ساکت گوش میداد.
چان: نه چیزی نشده....راستش میخواستم یه چیزی بگم
سهون کمی سکوت کرد و به نظر میرسید داره جا به جا میشه. چانیول و سوهو تونستن صدای بسته شدن دری رو بشنون.
سهون: بگو میشنونم...حدس زدم نباید پیش ژان باشم درسته؟
چان: خودشه...میگم تو میدونی دو هفته پیش این دو کفتر عاشق باهم حرف زدن درسته؟
سهون: اره....میدونم...خب؟
چان: ولی هنوز باهم در ارتباط نیستن و حالا من میخوام موقعیتی ایجاد کنم که همو ببینن و البته فقط این نیست...
سهون که کنجکاو شده بود، سریع گفت:
سهون: چی تو کلته؟ اگه خوب بود منم پایه ام....
چانیول لبخند گنده ای زد و با دیدن لبخند تایید کننده روی چهره سوهو، ایده اش رو گفت:
چان: خب اول باید یه چیزی راجع به ییبو بگم....ییبو شخصیت مالکیت طلبی داره و توی این مدت متوجه شدم چقدر روی ژان حساسه و میتونه به خاطرش حسود باشه...پس میخوام از این استفاده کنم
VOUS LISEZ
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
