part 24 (S2)

258 70 338
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

زمان حال

با پوزخند عمیق روی لب هاش و چشم هایی که از لذت و نفرت برق میزدن، بهشون خیره شده بود. هردوشون مقابل هم بودن و چشم هاش بستشون نشون میداد هنوز بهوش نیومدن.

قدمی به طرف ژان برداشت و انگشتش رو روی خون روی شقیقه اش کشید.

لی: نمیدونی از اینطوری حقیر دیدنت چقدر لذت میبرم شیائو ژان

پشت سرش ایستاد و دست هاش رو روی شونه هاش گذاشت. به فردی که با کمی فاصله ازش ایستاده بود و منتظرش دستورش بود، بدون اینکه نگاهش رو از ییبو که مقابلش بود برداره، گفت:

لی: بهوشش بیار

مرد چشمی گفت و سطل آبی که کنارش بود رو، روی سر ییبو خالی کرد. ییبو با نفس عمیقی که کشید تکونی خورد. درد توی تمام بدنش مخصوصا کتف چپش پیچید و باعث شد ناله آرومی از درد بکنه.

چندبار پلک زد تا موفق شد درست چشم هاش رو باز کنه. سر سنگین شده اش رو بالا آورد و اولین چیزی که دید جسم بیهوش و بسته شده ژان به صندلی و لی با پوزخند روی لب هاش، بالاسرش بود.

_ لی...؟

لی: چیشده پسر عمو؟ سرت انقدر محکم ضربه خورده که منو نمیشناسی؟

ییبو جوابی نداد و سعی کرد بدنش رو تکون بده، ولی با حس بسته بودن دست و پاهاش، چشم های نیمه بازش، کامل باز شد.

_ داری چه غلطی میکنی؟ چرا مارو بستی؟

لی: واضح نیست؟ بیخیال فکر نمیکردم انقدر خنگ باشی

_ وانگ لی!

لی: نظرت چیه شیائو ژان رو بیدار کنیم و از اون بپرسیم؟ حاضرم شرط ببندم اون بلافاصله متوجه میشه ماجرا چیه. هوم؟ نظر تو چیه؟

قبل از اینکه ییبو حرفی بزنه، لی با خالی کردن سطل اب سردی روی ژان، بیدارش کرد. ژان با صورتی درهم رفته از درد سرش و سرمای آب، بهوش اومد. چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه اطرافش بشه.

همون لحظه صدای ییبو که صداش میزد رو شنید.

_ ژان...هی...ژان...صدامو میشنوی؟

ژان با دیدن وضعیت ییبو، تکونی به بدنش داد و با فهمیدن اینکه خودش هم توی وضعیت مشابهی قرار داره، اخمی کرد. ولی قبل از اینکه سوالی بپرسه، دست هایی رو روی شونه هاش حس کرد و صدای نحض لی توی گوشش پیچید.

لی: انگار بلاخره بهوش اومدی وارث به حق

+ لی...توی عوضی...به چه جرعتی مارو دزدیدی؟

با شنیدن جمله ژان، لی با صدای بلندی خندید.

لی: دیدی ییبو؟ دیدی گفتم خیلی سریع متوجه میشه

THE GAME OF DESTINYOpowiadania do pokochania. Odkryj je teraz