لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
روز بعد از جلسه
به جرات میتونست بگه اگر یکم دیگه ادامه میداد، چشمهاش خونریزی میکرد. نفسش رو عمیق، طولانی و با کلافگی بیرون فرستاد و دستش رو روی صورتش کشید.
پشتبندش وارد موهاش کرد و با کلافگی محسوسی به همشون ریخت، طوری که کاملا درهم شد. شب قبل موفق نشده بود درست بخوابه و همین خسته ترش میکرد.
به انبوه کاغذ و پروندههای روی میزش نگاه انداخت و برای لحظهای احساس کرد ذهنش از کار افتاد. بیشتر از هرموقعی دلش میخواست مثل بچههای کوچیک بساط گریه رو راه بندازه.
حالا که به اینجا رسیده بود، نمیفهمید چطور عموی از دست رفتهاش به این مسئولیت بزرگ رسیدگی میکرد. اونطور که به نظر میومد کار راحتی نبود، در واقع با تمام تصوراتش فرق داشت.
البته اینکه تازه ریاست باند رو به دست آورده بود، بی تاثیر نبود و کار رو سخت تر میکرد. حتی دیگه وقتی برای اتفاقات تلخ اخیر نمونده بود تا بهش فشار بیارن.
نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت تا به ادامهی کارش برسه، که با تقهای که به در خورد، سرش رو بالا آورد. کمی طول کشید تا در باز بشه و چهرهی درخشان برادر کوچیکش با لبخند زیباش، از پشت در نمایان بشه.
ظرف غذای توی دستهاش رو مقداری بالا آورد و همزمان، کمی سرش رو با حالت بانمک و تو دلبرویی کج کرد.
لو: اجازه هست؟
ییبو به وضوح احساس کرد نیمی از خستگیش از بدنش خارح شد و لبخندی بیاختیار روی لبهاش نشست. باید اقرار میکرد که بهترین بخش روزش همین قسمت بود، وقتی که لوهان به دیدنش میومد.
حتی یکروز هم ازش غافل نمیشد و اجازه نمیداد که هیچکدوم از وعدههای غذاییش رو بیخیال بشه. با غذاهایی که گاهی خودش درست میکرد به سراغش میومد و تا وقتی غذا تموم نمیشد، از اتاق ییبو بیرون نمیرفت.
لوهان جلوتر اومد و همزمان گفت:
لو: گه گه من چطوره؟
_ خوبم لو...مشغولم
وقتی که جلوتر اومد، با دیدن چشمهای قرمز و خستهی پسر، لبخندش محو شد و اخم کرد.
لو: این چه وضعشه گه؟ از ظهر دیگه نخوابیدی؟
ییبو چشمهاش بست و انگشتهاش رو روی پیشونیش کشید.
_ انقدر کار هست که باورت نمیشه لو...حتی نمیدونم کدومو هندل کنم
لو: ولی این باعث نمیشه که همچین بلایی سر خودت بیاری...تو نیاز به استراحت داری
ییبو لبخند محوی زد و سرش رو تکون داد.
ESTÁS LEYENDO
THE GAME OF DESTINY
AcciónFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
