لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
نفس هاش سنگین بود و بدنش داغون، اما الان وقت فکر کردن به درد و زخمهاش نبود. سرش رو کمی چرخوند و نگاهی به پشت سر انداخت.
دو مرد، توی شلوغی جلوی بیمارستان، میدوییدن. سعی میکردن تا ردش رو گم نکنن، اما از اونجایی که شلوغی خیابون و فاصله اشون اونقدری زیاد نبود که نتونن بهش برسن، به سرعت اطرافش رو از نظر گذروند.
نمیتونست مستقیم به سمت خیابون اصلی بره، اونجا بیشتر در معرض دید قرار میگرفت و نقطهی کوری وجود نداشت.
یه پیچ کوچیک سمت کوچهی پشت بیمارستان دید، همونجا دوید و به سمتش رفت.
دیوار های کوتاه، سطل زباله، چند تا مغازه تعطیل، همهچی تاریک و خفه بود. صدای قدمهاش توی کوچه میپیچید و توی سرش میکوبید. لحظهای پشت سطل زبالهای که گوشهای قرار داشت قایم شد.
نفسش رو حبس کرد و با احتیاط به بیرون نگاه کرد. چشمهای براقش که به خاطر حجم ادرنالین، براق و درشت به نظر میرسیدن، با دقت مسیر رو بررسی کردن تا اینکه دو مرد رد شدن.
قدمهاشون سریع و نگاهشون به سمت خیابون اصلی بود، برای همین متوجه نشدن که ییبو تو کوچه پیچید. چند لحظه همونجا موند تا هم فاصلهشون دور تر هم کمی اروم تر بشه.
قلبش توی سینهش میکوبید، از درد، از ترس و از استرسی که نمیذاشت نفس راحت بکشه. وقتی خیالش راحت شد، با احتیاط از جاش بلند شد.
لباس بیمارستان تنش بود، پاهاش سست بود و قفسه سینهش با هر نفسی که میکشید درد میگرفت. انگار قصد داشت وجودش رو به اتیش بکشه.
ذهنش اونقدر درهم ریخته و داغون بود که حتی نمیخواست بهش فکر بکنه. در حقیقت وقت نداشت که به این چیزا اهمیت بده. باید جون میگرفت و از این سردرگمی وحشتناک نجات پیدا میکرد.
قدم برداشت و خودش رو به خیابون خلوتتری که اون طرف کوچه بود رسوند. چند ثانیه منتظر شد تا بالاخره تاکسی زرد رنگی از دور اومد.
با دست لرزونش بهش اشاره کرد و وقتی راننده ترمز کرد، سوار شد. همون لحظه دوباره حقیقت عین پتک به روح، جسم و تمام وجودش کوبیده شد.
ییبو مقصدی نداشت، خبر از عمارتی نبود که بهش پناه ببره.
لحظهای با خودش فکر کرد که نکنه تمام اون اتفاقات کابوسی بیش نبودن، اما بخشی از مغزش که منطقی بود، میدونست فقط داره خودش رو گول میزنه و چیزی اونجا در انتظارش نیست.
اون حتی نمیدونست باید به کجا میرفت...دیگه خونهای درکار نبود، پناهگاهی وجود نداشت.
******
همونطور که چشمهاش رو میمالید، همگام با ژان به سمت اتاق ییبو حرکت میکرد. ژان نگاهی به وضعیت چانیول انداخت. هردو برای چند دقیقه ییبو رو تنها گذاشته بودن تا به لوهان سر بزنن.
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
