لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
با باز شدن در اتاقش، سرش رو بالا آورد و به مارک که خودش بهش اجازه ورود داده بود نگاه کرد. مارک با لبخند فنجون قهوه رو بالا آورد و نشونش داد.
لب های ژان کش اومد و شکل لبخند به خودش گرفت.
+ ممنونم
مارک همونطور که قهوه رو روی میز میذاشت گفت:
مارک: نمیخوای استراحت کنی؟
ژان فنجون قهوه رو برداشت. محکم فنجون رو بین دست هاش گرفت که مبادا لرزش دستش چیزی رو لو بده. اون رو با دست غیرمعمولش گرفت و دست لرزونش رو با مشت کردن، زیر میز پنهون کرد.
+ چرا استراحت میکنم...نگران نباش...سهون کجاست؟
مارک: از صبح ندیدمش...میخوای بگم بیاد؟
+ نه نیازی نیست
مارک: خب پس...من برم
ژان بی حواس هومی گفت و کمی از قهوه اش نوشید. صدای بسته شدن در باعث شد لب هاش به حالت خط دربیان و نگاه خسته اش رو فنجون بدوزه.
چرا قهوه هیچ مزه ای نمیداد؟ کمی دیگه نوشید و فرقی نکرد، هیچ مزه ای نمیتونست حس کنه. فنجون رو پایین گذاشت و نگاهش رو به دست لرزونش داد.
این روزها مجبور بود به هر شکلی دستی که لرزش خفیفش متوقف نمیشد رو از دید بقیه مخفی کنه. با وجود حس خفگی نفس بکشه و احساسات منفی و خفه کننده اش رو بالا نیاره.
با ضربه ای که به در خورد، ناگهانی توی جاش پرید و به طرف در برگشت.
+ بله؟
سهون: منم ژان
سریع دستی به سر و روش کشید و دست لرزونش رو توی جیبش مخفی کرد.
+ از کی تا حالا در میزنی؟
سهون با باز کردن در وارد اتاق شد و جوابش داد.
سهون: گفتم اگه حواست نیست یهو نترسی
ژان سری تکون داد و اب دهنش رو قورت داد. تظاهر جلوی هیچکسی به اندازه سهون سخت نبود و چهره جدی سهون نشون میداد ژان احتمالا با موفقیت، شکست خورده.
سهون با قدم های آروم و مطمئنی جلو اومد و مقابلش جلوی میز ایستاد.
سهون: چیزی شده ژان؟
+ نه چی باید بشه؟
سهون آروم و خونسرد بود.
سهون: مطمئنی؟ ولی اینطوری به نظر نمیاد
ژانن نگاهش رو از سهون گرفت و توی اتاق چرخوند. نمیتونست توی صورتش نگاه کنه و دروغ بگه.
+ متوجه منظورت نمیشم هون
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
