part 42 (S2)

283 64 245
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

(توصیه میکنم آب قند دم دستتون بذارید!)

ژان از عمارت بیرون زد و پشت فرمون نشست. هنوزم کمی شوکه بود ولی خب، از روز اول هیچ حس بد یا ترس عجیبی نسبت به رئیس هونگ نداشت. حالا که فهمیده بود آدم خیلی نزدیکی به مادرش بوده، اونم باهاش احساس نزدیکی میکرد.

با یادآوری ماموریت، همونطور که راه میوفتاد با ییبو تماس گرفت. از اونجایی که انگار ییبو روی گوشی خوابیده و منتظرش بود، سریع جوابش رو داد.

_ چیشد؟

+ رو گوشی خوابیده بودی؟

_ اره....حالا چیشد؟

+ خودت، چان و جین‌یونگ، وسایلتونو جمع کنید که ۳ ساعت دیگه یه پرواز داریم به امریکا...ماموریت جدیده...اطلاعاتشم میفرستم تا حاضر میشی چک کنی

_ اوکی....۲ ساعت دیگه فرودگاه میبینیمتون

+ حله

تماس رو قطع کرد و خودش رو به عمارت رسوند. خبر دادن به سهون و مارک و جمع کردن وسایلشون خیلی زمان نبرد و هرسه دقیقا ساعت ۳، فرودگاه بودن.

کمتر از یک دقیقه بعد از رسیدنشون، سر و کله ی ییبو و اون دو نفر دیگه هم پیدا شد و بعد از یک خوش و بش کوتاه، به طرف هواپیمای شخصی ای که رئیس هونگ تدارک دیده بود رفتن.

پرواز ساعت ۴ بود ولی چون هواپیما شخصی بود، میتونستن این زمان رو داخل منتظر بمونن و حالا هر ۶ نفرشون، توی هواپیما نشسته بودن.

_ خب رئیس هونگ دقیقا چی گفت؟

+ اطلاعاتو دیدی که

سهون: هی به ما هنوز توضیح ندادی

ژان خیلی سریع خلاصه ای از ماموریت رو براشون گفت و نیم نگاهی به چهره های عمیقا در فکر فرو رفته اشون انداخت.

+ حالا چرا انقدر جدی دارید به ماموریت فکر میکنید؟

چان: پس چیکار کنیم؟

+ حالا کو تا برسیم...بعدش بهش فکر میکنیم

نگاه همشون که با تعجب به سمتش چرخید، باعث شد گیج بهشون نگاه کنه.

+ چیه؟

_ اولین باره داری میگی عجله ای نداریم

+ خب؟

_ عجیبه

+ فقط خیلی خستم و مغزم توانایی فکر کردن نداره...ترجیح میدم این چندساعت پروازو استراحت کنم چون بعدش قراره روزهای سختی داشته باشیم

چان: یعنی نمیتونیم استراحت کنیم؟ یا حتی تفریح؟

+ فکر نمیکنم.....بعد از تموم شدن کارمون مشکلی نداره

THE GAME OF DESTINYVerhalen om door geobsedeerd te raken. Ontdek het nu