part 27 (S2)

255 66 416
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

چانیول بعد از شنیدن حرف های سهون، با تردید زیاد ییبو بیهوش رو تنها گذاشت و به عمارت رفت. هیچ ایده ای راجع به اینکه چطور باید خبر مرگ لی رو به پدرش بده نداشت.

ولی این کاری بود که باید انجام میداد. نمیتونستن بیشتر از این ماجرا رو لفت بدن. بعد از شنیدن اجازه، وارد اتاق شد و در جواب چهره مهربون و لبخند محو روی لب های وانگ، لبخند کجی زد.

× چیزی شده چانیول؟

چانیول آب دهنش رو قورت و لب هاش رو برای گفتن حرفی باز و بسته کرد. ولی گفتن ماجرا خیلی خیلی سخت تر از حد انتظارش بود.

چهره آشفته اش خیلی زود کار خودش رو کرد و وانگ رو نگران کرد.

× اتفاقی افتاده؟ ییبو آسیب دیده؟

چان: راستش...یک موضوعی پیش اومده...فقط لطفا قبلش آروم باشید

وانگ همونطور که از سرجاش بلند میشد سریع گفت:

× ییبو طوریش شده اره؟ بریم...بریم پیشش باید ببینمش...زود باش

چانیول سریع بازوش رو گرفت و مانع بیرون رفتنش شد.

چان: ماجرا خیلی جدی تره...خواهش میکنم اروم باشید

× د حرف بزن چانیول...داری سکتم میدی

چان: لی مرده!

خیلی سریع و مستقیم گفت و با دیدن بهت زده و وحشت توی چشم هاش، زبونش رو بابت بی حواسیش گاز گرفت. وانگ روی مبل پشت سرش سقوط کرد و دست لرزونش رو روی سرش گذاشت.

× یعنی....چی؟...چی...چی میگی؟

نفس های مقطعش و کلمات که به سختی از دهنش بیرون میومدن، چانیول رو وادار کرد کمی اب توی لیوان بریزه و به خوردش بده.

چان: لی....ییبو و ژان رو گرفته بود...اگه یک لحظه دیرتر رسیده بودیم...الان ییبو و ژان هردو مرده بودن

× اخه...اخه چرا؟...چطوری؟

چان: فکر میکنم به اخراجش ربط داشته باشه...این چیزیه که بهشون گفته

وانگ نمیتونست چیزی که شنیده رو هضم کنه. لی، پسر عزیزش، پسر کوچولوی دوست داشتنیش مرده بود. البته اگه میشد توی سال های اخیر همچنان لقب دوست داشتنی رو براش حفظ کرد.

× چطوری...مرد؟

چانیول مردد بود! واقعا برای جواب دادن به این تردید داشت. اخه چطور به یک پدر میگفت پسر کوچیکت به دست پسر بزرگترت کشته شد.

× بگو...دیگه بدتر از...مرگش که نیست...

در واقع بود! ولی ناچار بود جواب بده.

چان: لحظه ای که میخواست به ییبو شلیک کنه....سوهو...شلیک کرد

نفس هوان از شنیدن این موضوع بند اومد. حس میکرد رگ های مغزش از شدت فشار وحشتناکی که بهشون وارد شده در حال ترکیدنن. ولی باید خودش رو جمع و جور میکرد.

THE GAME OF DESTINYHistórias para pegar e não largar. Descubra agora