لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
نذاشت ییبو حرفی بزنه و همزمان با قطع کردن تماس، سوار ماشین شد.
+ سریع بریم تورو بذارم عمارت خودم باید برم جایی
مارک: چی؟ کجا؟ چیزی شده؟
+ نه بریم...کار دارم
مارک میدونست قرار نیست جوابی از ژان بگیره، پس بی حرف راه افتاد و دم خونه، از ماشین پیاده شد. ژان سریع جاش رو با مارک عوض کرد و نگاهی به مارک که سرش رو از پنجره داخل برده بود انداخت.
+ چیه؟
مارک: کی میای؟
+ نمیدونم
مارک: به سهون چی بگم؟
+ بگو کار داشت...خودش بعدا توضیح میده بهت
مارک: اوکی
به محض بیرون رفتن سر مارک از پنجره، پاش رو روی پدال گاز فشار داد. دقیقا راس نیم ساعت، دم در عمارت دارک مون متوقف شد.
موبایلش رو برداشت و شماره ییبو رو گرفت. این بار موقع جواب داد، صدای ییبو علاوه بر گرفتگی، متعجب هم بود.
_ ژان...
+ دم درم...زود باش بیا
_ اخه...
+ زود باش دیگه
بعد از گفتن حرفش، تماس رو قطع کرد و منتظر شد. طولی نکشید که ییبو با سر و وضعی ساده و چهره ای داغون مقابلش ظاهر شد. در ماشین و باز کرد و سوار شد. ژان با نگرانی سر تا پاش رو بررسی کرد.
+ بریم همون پارک همیشگی؟
ییبو هوم کوتاهی گفت و ژان بدون معطلی راه افتاد. خیلی طول نکشید تا به پارکی که ژان گفته بود برسن. هردوشون پیاده شدن و ییبو روی نیمکتی نشست.
ژان هم مقابلش متوقف شد و بهش نگاه کرد.
+ چی انقدر بهمت ریخته؟ چیشده؟
ییبو دست لرزونش رو توی موهاش کشید و به سختی بغضش رو قورت داد. خودشم نمیدونست چی باعث شده از عمارت بزنه بیرون و با ژان به اینجا بیاد. فقط میدونست دلش میخواد کمی از عمارت دور بشه و با کسی حرف بزنه.
لرزش دستش از چشم ژان پنهون نموند و بیشتر از قبل نگرانش کرد. سریع کنارش نشست و دستش رو گرفت. چشم های قرمز و لب هایی که بهمدیگه فشرده میشد، به راحتی به ژان میفموند که چه فشار شدیدی رو داره تحمل میکنه.
+ ییبو داری سکته ام میدی...خب حرف بزن
_ اصلا...اصلا نمیدونم....نمیدونم چی بگم...همه چی بهم ریخته...اصلا نمیفهمم...چه اتفاقی افتاده
+ یه طوری بگو منم بفهمم اخه
_ همه چی توی هم پیچیده ژان....
+ به همه اش گوش میدم
VOCÊ ESTÁ LENDO
THE GAME OF DESTINY
AçãoFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
