part 52 (S2)

269 56 454
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.


نذاشت ییبو حرفی بزنه و همزمان با قطع کردن تماس، سوار ماشین شد.

+ سریع بریم تورو بذارم عمارت خودم باید برم جایی

مارک: چی؟ کجا؟ چیزی شده؟

+ نه بریم...کار دارم

مارک میدونست قرار نیست جوابی از ژان بگیره، پس بی حرف راه افتاد و دم خونه، از ماشین پیاده شد. ژان سریع جاش رو با مارک عوض کرد و نگاهی به مارک که سرش رو از پنجره داخل برده بود انداخت.

+ چیه؟

مارک: کی میای؟

+ نمیدونم

مارک: به سهون چی بگم؟

+ بگو کار داشت...خودش بعدا توضیح میده بهت

مارک: اوکی

به محض بیرون رفتن سر مارک از پنجره، پاش رو روی پدال گاز فشار داد. دقیقا راس نیم ساعت، دم در عمارت دارک مون متوقف شد.

موبایلش رو برداشت و شماره ییبو رو گرفت. این بار موقع جواب داد، صدای ییبو علاوه بر گرفتگی، متعجب هم بود.

_ ژان...

+ دم درم...زود باش بیا

_ اخه...

+ زود باش دیگه

بعد از گفتن حرفش، تماس رو قطع کرد و منتظر شد. طولی نکشید که ییبو با سر و وضعی ساده و چهره ای داغون مقابلش ظاهر شد. در ماشین و باز کرد و سوار شد. ژان با نگرانی سر تا پاش رو بررسی کرد.

+ بریم همون پارک همیشگی؟

ییبو هوم کوتاهی گفت و ژان بدون معطلی راه افتاد. خیلی طول نکشید تا به پارکی که ژان گفته بود برسن. هردوشون پیاده شدن و ییبو روی نیمکتی نشست.

ژان هم مقابلش متوقف شد و بهش نگاه کرد.

+ چی انقدر بهمت ریخته؟ چیشده؟

ییبو دست لرزونش رو توی موهاش کشید و به سختی بغضش رو قورت داد. خودشم نمیدونست چی باعث شده از عمارت بزنه بیرون و با ژان به اینجا بیاد. فقط میدونست دلش میخواد کمی از عمارت دور بشه و با کسی حرف بزنه.

لرزش دستش از چشم ژان پنهون نموند و بیشتر از قبل نگرانش کرد. سریع کنارش نشست و دستش رو گرفت. چشم های قرمز و لب هایی که بهمدیگه فشرده میشد، به راحتی به ژان میفموند که چه فشار شدیدی رو داره تحمل میکنه.

+ ییبو داری سکته ام میدی...خب حرف بزن

_ اصلا...اصلا نمیدونم....نمیدونم چی بگم...همه چی بهم ریخته...اصلا نمیفهمم...چه اتفاقی افتاده

+ یه طوری بگو منم بفهمم اخه

_ همه چی توی هم پیچیده ژان....

+ به همه اش گوش میدم

THE GAME OF DESTINYHistórias para pegar e não largar. Descubra agora