لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
ژان و ییبو به آرامی عکس رو از دست پیرزن گرفتن. نور کم اتاق باعث شد تا تصویر مردی جوون با چهرهی سرد و جدیاش به سختی دیده بشه.
ژان انگشتش رو روی لبههای عکس کشید، انگار که به دنبال نشونی مخفی در اون میگشت.
اما هرچی بیشتر به چهرهی نا واضح مرد خیره میشد، بیشتر متوجه میشد که هیچ خاطرهای ازش نداره.
ییبو هم با دقت به عکس نگاه میکرد، انگشتهاش محکم لبههای عکس رو نگه داشته بود و ابروهاش توی هم رفته بود. سکوتی سنگین بین اونها افتاد، انگار که هر دو سعی داشتن چیزی از عمق تصویر بیرون بکشن.
لحظاتی گذشت و بالاخره ژان با صدایی آروم و تردیدآمیز پرسید:
+ چیز دیگهای یادتون نمیاد؟ شاید...چیزی که بتونه بهمون کمک کنه؟
پیرزن کمی مکث کرد، دستهای لرزونش را توی هم قلاب کرد و نگاهش به نقطهای دور دوخته شد. عمیقا فکر کرد، اما در نهایت سرش رو به نشونهی منفی تکون داد و با صدایی آروم گفت:
= نه...فکر نمیکنم...هرچی که به یاد دارم همینه
ییبو و ژان برای چند لحظه همچنان ساکت باقی موندن. اتاق پر از حس ناامیدی بود و صدای نفسهای پیرزن با سکوت سنگین فضای اتاق ترکیب شده بود.
ییبو لبخند کوچکی زد، هرچند که کمی از دلخوری توش پنهان بود. عکس رو به آرومی روی میز گذاشت و با لحنی که سعی میکرد سنگینی فضا رو بشکنه، گفت:
+ مرسی بابت اطلاعات، واقعا مفید بودن...مطمئنم میتونیم ازشون استفادههای زیادی بکنیم
پیرزن که نگرانی توی چشمهاش موج میزد، به اونها نگاهی انداخت و با صدای لرزون و ملایمی گفت:
= اما...این کاری که دارید میکنید خطرناکه...اونها آدمهای خطرناکی هستن...باید خیلی مواظب باشین
ژان نگاهی مطمئن به پیرزن انداخت و لبخند اطمینانبخشی زد. دستش رو اروم روی میز گذاشت و با صدایی محکم و مصمم گفت:
+ ما پیداش میکنیم، نگران نباشید...نمیذاریم هیچچیزی بی جواب بمونه....حتی اگه مجبور بشیم به خطرات زیادی وارد بشیم، میدونیم که این کار رو برای چی داریم انجام میدیم
پیرزن با نگرانی نگاهی به اونها انداخت، اما در عمق چشمهای ژان چیزی دید که باعث شد کمی آرومتر بشه. آهی کشید و با لحنی ملایم و خسته گفت:
= فقط...مواظب خودتون باشین، پسرم...این راه خیلی تاریکه
ژان لبخند ملایمی به او زد و گفت:
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
